<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-1204503447360297810</id><updated>2012-02-16T17:27:53.530-08:00</updated><category term='اثر استاد شهيد دكتر شريعتي'/><category term='نقش اهل بيت سيد الشهدا'/><title type='text'>عاشورا</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://pornemati.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pornemati.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>shokoh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14950602887759262711</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>15</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1204503447360297810.post-1958923886170072656</id><published>2007-02-15T22:13:00.000-08:00</published><updated>2007-02-16T02:57:40.309-08:00</updated><title type='text'>ماهیت قیام</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_jyh26MuTU98/RdWODMX8WoI/AAAAAAAAAA0/t8a_5iRani8/s1600-h/043.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5032084344168798850" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_jyh26MuTU98/RdWODMX8WoI/AAAAAAAAAA0/t8a_5iRani8/s200/043.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#990000;"&gt;یکی از مسائل در مورد نهضت امام حسین علیه السلام این است که ماهیت این نهضت چه بوده است؟چون نهضتها هم مانند پدیده‏های طبیعی ماهیتهای مختلف دارند.اشیاء و پدیده‏های طبیعی،از معدنیها گرفته تا گیاهان و انواع حیوانات،هر کدام ماهیتی طبیعی و وضع بالخصوصی دارند.نهضتها و قیامهای اجتماعی هم اینچنین‏اند.&lt;br /&gt;یک شی‏ء را اگر بخواهیم بشناسیم،یا به علل فاعلی آن می‏شناسیم یا به علل غائی آن-که امروز شناخت‏به علل غائی را چندان قبول ندارند-یا به علل مادی آن یعنی اجزاء و عناصر تشکیل دهنده آن،و یا به علت صوری آن یعنی به وضع و شکل و خصوصیتی که در مجموع پیدا کرده است.اگر یک نهضت را هم بخواهیم بشناسیم و ماهیتش را به دست آوریم،ابتدا باید علل و موجباتی را که به این نهضت منتهی شده است‏بشناسیم.تا آنها را نشناسیم،ماهیت این نهضت را نمی‏شناسیم(شناخت علل فاعلی).بعد باید علل غائی آن را بشناسیم،یعنی این نهضت چه هدفی دارد؟اولا هدف دارد یا هدف ندارد،و اگر هدف دارد چه هدفهایی دارد؟سوم باید عناصر و محتوای این نهضت را بشناسیم که در این نهضت چه کارهایی،چه عملیاتی صورت گرفته است؟و چهارم باید ببینیم این عملیاتی که صورت گرفته است،مجموعا چه شکلی پیدا کرده است؟&lt;br /&gt;آیا قیام حسینی از نوع یک انفجار بود؟&lt;br /&gt;یکی از مسائلی که در مورد نهضت امام حسین علیه السلام مطرح است،این است که آیا این قیام و نهضت از نوع یک انفجار بود؟از نوع یک عمل ناآگاهانه و حساب نشده بود؟نظیر اینکه به دیگی حرارت بدهند،آبی که در آن است تبدیل به بخار بشود،منافذ هم بسته باشد،بالاخره منفجر خواهد شد،و نظیر انفجارهایی که برای افراد انسان پیدا می‏شود که انسان در شرایطی قرار می‏گیرد(حالا یا به علتی که همانجا پیدا می‏شود یا به علل گذشته،یک درون پر از عقده و ناراحتی دارد)که در حالی که هرگز نمی‏خواهد فلان حرف را بزند،ولی یکمرتبه می‏بینید ناراحت و عصبانی می‏شود و از دهانش هر چه که حتی دلش هم نمی‏خواهد بیرون بیاید،بیرون می‏آید.این را می‏گویند انفجار.بسیاری از قیامها انفجار است.&lt;br /&gt;یکی از جاهایی که در آن،راه مکتب اسلام با راه مکاتب مادی امروز فرق می‏کند،این است که مکاتب مادی امروز روی اصول خاص دیالکتیکی می‏گویند تضادها را تشدید کنید،ناراحتیها را زیاد کنید،شکافها را هر چه می‏توانید عمیقتر کنید،حتی با اصلاحات واقعی مخالفت کنید برای اینکه جامعه را به انقلاب به معنی انفجار(نه انقلاب آگاهانه)بکشانید.اسلام به انقلاب انفجاری،یک ذره معتقد نیست.اسلام،انقلابش هم انقلاب صد در صد آگاهانه و از روی تصمیم و کمال آگاهی و انتخاب است.&lt;br /&gt;آیا جریان امام حسین علیه السلام یک انقلاب انفجاری و یک انفجار بود؟یک کار ناآگاهانه بود؟ آیا به این صورت بود که در اثر فشارهای خیلی زیادی که از زمان معاویه و بلکه از قبل از آن بر مردم و خاندان امام آورده بودند،دوره یزید که رسید،دیگر اصلا حوصله امام حسین سر آمد و گفت هر چه باداباد،هر چه می‏خواهد بشود؟!العیاذ بالله.گفته‏های خود امام حسین که نه تنها از آغاز این نهضت،بلکه از بعد از مرگ معاویه شروع می‏شود،نامه‏هایی که میان او و معاویه مبادله شده است،سخنرانیهایی که در مواقع مختلف ایراد کرده است،از جمله آن سخنرانی معروفی که در منی صحابه پیغمبر را جمع کرد-و حدیثش در تحف العقول هست و خیلی مفصل است و خطابه بسیار غرایی است-نشان می‏دهد که این نهضت در کمال آگاهی بوده، انقلاب است اما نه انفجار،انقلاب هست ولی انقلاب اسلامی نه انفجار.&lt;br /&gt;از جمله خصوصیات امام حسین این است که در مورد فرد فرد اصحابش اجازه نمی‏دهد که قیام او حالت انفجاری داشته باشد.چرا امام حسین در هر فرصتی می‏خواهد اصحابش را به بهانه‏ای مرخص کند؟دائما به آنها می‏گوید:آگاه باشید که اینجا آب و نانی نیست،قضیه خطر دارد.حتی در شب عاشورا با زبان خاصی با آنها صحبت می‏کند:من اصحابی از اصحاب خودم بهتر و اهل بیتی از اهل بیت‏خودم فاضلتر سراغ ندارم.از همه شما تشکر می‏کنم،از همه‏تان ممنونم.اینها جز با من با کسی از شما کاری ندارند.شما اگر بخواهید بروید و آنها بدانند که شما خودتان را از این معرکه خارج می‏کنید،به احدی از شما کاری ندارند.اهل بیت من در این صحرا کسی را نمی‏شناسند،منطقه را بلد نیستند.هر فردی از شما با یکی از اهل بیت من خارج شود و برود.من اینجا خودم هستم تنها.&lt;br /&gt;چرا؟رهبری که می‏خواهد از ناراحتی و نارضایتی مردم استفاده کند که چنین حرفی نمی‏زند،همواره از تکلیف شرعی می‏گوید.البته تکلیف شرعی هم بود و امام حسین از گفتن آن نیز غفلت نکرد اما می‏خواست آن تکلیف شرعی را در نهایت آزادی و آگاهی انجام بدهند. خواست‏به آنها بگوید دشمن،شما را محصور نکرده،از ناحیه دشمن اجبار ندارید.اگر از تاریکی شب استفاده کنید و بروید،کسی مزاحمتان نمی‏شود.دوست هم شما را مجبور نمی‏کند.من بیعت‏خودم را از شما برداشتم.اگر فکر می‏کنید که مساله بیعت‏برای شما تعهد و اجبار به وجود آورده است،بیعت را هم بر داشتم.یعنی فقط انتخاب و آزادی.باید در نهایت آگاهی و آزادی و بدون اینکه کوچکترین احساس اجباری از ناحیه دشمن یا دوست‏بکنید،مرا انتخاب کنید.&lt;br /&gt;این است که به شهدای کربلا ارزش می‏دهد و الا طارق بن زیاد در جنگ اسپانیا،وقتی که اسپانیا را فتح کرد و کشتیهای خود را از آن دماغه عبور داد،همینقدر که عبور داد،دستور داد که آذوقه به اندازه بیست و چهار ساعت نگه دارند و زیادتر از آن را هر چه هست آتش بزنند و کشتیها را هم آتش بزنند.بعد سربازان و افسران را جمع کرد،اشاره کرد به دریای عظیمی که در آنجا بود،گفت:ایها الناس!دشمن رو بروی شما و دریا پشت‏سر شماست.اگر بخواهید فرار کنید جز غرق شدن در دریا راه دیگری ندارید،کشتی‏ای دیگر وجود ندارد.غذا هم-اگر بخواهید تنبلی کنید-جز برای بیست و چهار ساعت ندارید،بعد از آن خواهید مرد.بنا بر این نجات شما در زدن و از بین بردن دشمن است.غذای شما در چنگ دشمن است.راهی جز این ندارید.یعنی برایشان اجبار به وجود آورد.این سرباز اگر تا آخرین قطره خونش نجنگد،چه بکند؟&lt;br /&gt;اما امام حسین با اصحاب خودش بر ضد طارق بن زیاد عمل کرد،نگفت:دشمن اینجاست،از این طرف بروید شما را از بین می‏برد،از آن طرف هم بروید شما را نابود می‏کند.بنا بر این دیگر راهی نیست غیر از اینکه روغن چراغ ریخته را باید نذر امامزاده کرد.شما که به هر حال کشته می‏شوید،حالا که کشته می‏شوید،بیایید با من کشته شوید.آن گونه شهادت ارزش نداشت.یک سیاستمدار این جور عمل می‏کند.گفت:نه دریا پشت‏سرت است و نه دشمن روبرویت،نه دوست تو را اجبار کرده است و نه دشمن،هر کدام را که می‏خواهی انتخاب کن،در نهایت آزادی.&lt;br /&gt;پس انقلاب امام حسین،در درجه اول باید بدانیم که انقلاب آگاهانه است،هم از ناحیه خودش و هم از ناحیه اهل بیت و یارانش،انفجار نیست.&lt;br /&gt;نهضت چند ماهیتی&lt;br /&gt;انقلاب آگاهانه می‏تواند ماهیتهای مختلف داشته باشد.اتفاقا در قضایای امام حسین،عوامل زیادی مؤثر است که این عوامل سبب شده است که نهضت امام حسین یک نهضت چند ماهیتی باشد نه تک ماهیتی.یکی از تفاوتهایی که میان پدیده‏های اجتماعی و پدیده‏های طبیعی هست این است که پدیده طبیعی باید تک ماهیتی باشد،نمی‏تواند چند ماهیتی باشد.یک فلز در آن واحد نمی‏تواند که هم ماهیت طلا را داشته باشد و هم ماهیت مس را.ولی پدیده‏های اجتماعی می‏توانند در آن واحد چند ماهیتی باشند.خود انسان یک اعجوبه‏ای است که در آن واحد می‏تواند چند ماهیتی باشد.اینکه سارتر و دیگران گفته‏اند که انسان وجودش بر ماهیتش تقدم دارد،این مقدارش درست است.نه به تعبیری که آنها می‏گویند درست است،یک چیز علاوه‏ای هم در اینجا هست و آن اینکه انسان در آن واحد می‏تواند چند ماهیت داشته باشد،می‏تواند ماهیت فرشته داشته باشد،در همان حال ماهیت‏خوک هم داشته باشد،در همان حال ماهیت پلنگ هم داشته باشد که این،داستان عظیمی است در فرهنگ و معارف اسلامی.&lt;br /&gt;پدیده اجتماعی می‏تواند چند ماهیتی باشد.اتفاقا قیام امام حسین از آن پدیده‏های چند ماهیتی است،چون عوامل مختلف در آن اثر داشته است.مثلا یک نهضت می‏تواند ماهیت عکس العملی داشته باشد یعنی صرفا عکس العمل باشد،و می‏تواند ماهیت آغازگری داشته باشد.اگر یک نهضت ماهیت عکس العملی داشته باشد،می‏تواند یک عکس العمل منفی باشد در مقابل یک جریان،و می‏تواند یک عکس العمل مثبت‏باشد در مقابل جریان دیگر.همه اینها در نهضت امام حسین وجود دارد.این است که این نهضت‏یک نهضت چند ماهیتی شده است، چطور؟&lt;br /&gt;عامل تقاضای بیعت&lt;br /&gt;یکی از عوامل که به یک اعتبار(از نظر زمانی)اولین عامل است،عامل تقاضای بیعت است.امام حسین در مدینه است.معاویه قبل از مردنش-که می‏خواهد جانشینی یزید را برای خود مسلم کند-می‏آید در مدینه،می‏خواهد از امام بیعت‏بگیرد.آنجا موفق نمی‏شود.بعد از مردنش یزید می‏خواهد بیعت‏بگیرد.بیعت کردن یعنی امضا کردن و صحه گذاشتن نه تنها روی خلافت‏شخص یزید بلکه همچنین روی سنتی که معاویه پایه گذاری کرده است که خلیفه پیشین خلیفه بعدی را تعیین کند،نه اینکه خلیفه پیشین برود بعد هم جانشین او را تعیین کنند یا اگر شیعه بودند به نصی که از طرف پیغمبر اکرم رسیده است عمل کنند،نه،یک امری که نه شیعه می‏گوید و نه سنی:خلیفه‏ای خلیفه دیگر را،پسر خودش را به عنوان ولی عهد المسلمین تعیین کند.بنا بر این،این بیعت تنها امضا کردن خلافت آدم ننگینی مانند یزید نیست،امضا کردن سنتی است که برای اولین بار وسیله معاویه می‏خواست پایه گذاری بشود.&lt;br /&gt;در اینجا آنها از امام حسین بیعت می‏خواهند،یعنی از ناحیه آنها یک تقاضا ابراز شده است، امام حسین عکس العمل نشان می‏دهد،عکس العمل منفی.بیعت می‏خواهید؟نمی‏کنم.در اینجا عمل امام حسین عمل منفی است،از سنخ تقواست،از سنخ این است که هر انسانی در جامعه خودش مواجه می‏شود با تقاضاهایی که به شکلهای مختلف:به صورت شهوت،به صورت مقام،به صورت ترس و ارعاب،از او می‏شود و باید در مقابل آنها بگوید نه،یعنی تقوا.آنها می‏گویند:بیعت،امام حسین می‏گوید:نه.تهدید می‏کنند،می‏گوید:حاضرم کشته بشوم و حاضر نیستم بیعت کنم.&lt;br /&gt;تا اینجا این نهضت ماهیت عکس العملی،آنهم عکس العمل منفی در مقابل یک تقاضای نامشروع دارد و به تعبیر دیگر،ماهیتش ماهیت تقواست،ماهیت قسمت اول‏«لا اله الا الله‏»یعنی‏«لا اله‏»است،در مقابل تقاضای نامشروع،«نه‏»گفتن است(تقوا).&lt;br /&gt;عامل دعوت مردم کوفه&lt;br /&gt;اما عاملی که مؤثر در نهضت‏حسینی بود،تنها این قضیه نبود.عامل دیگری هم در اینجا وجود داشت که باز ماهیت نهضت‏حسینی از آن نظر ماهیت عکس العملی است ولی عکس العمل مثبت نه منفی.&lt;br /&gt;معاویه از دنیا می‏رود.مردم کوفه‏ای که در بیست‏سال قبل از این حادثه،لا اقل پنج‏سال علی علیه السلام در این شهر زندگی کرده است و هنوز آثار تعلیم و تربیت علی بکلی از میان نرفته است (1) ،تا معاویه می‏میرد،به خود می‏آیند،دور همدیگر جمع می‏شوند که اکنون از فرصت‏باید استفاده کرد،نباید گذاشت که فرصت‏به پسرش یزید برسد،ما حسین بن علی داریم،امام بر حق ما حسین بن علی است،ما الآن باید آماده باشیم و او را دعوت کنیم که به کوفه بیاید و او را کمک بدهیم و لا اقل قطبی در اینجا در ابتدا به وجود آوریم،بعد هم خلافت را خلافت اسلامی بکنیم.&lt;br /&gt;اینجا یک دعوت است از طرف مردمی که مدعی هستند ما از سر و جان و دل آماده‏ایم، درختهای ما میوه داده است.مقصود از این جمله نه این است که فصل بهار است.بعضی این جور خیال می‏کنند که درختها سبز شده و میوه داده است‏یعنی آقا!الآن اینجا فصل میوه است،بیایید اینجا مثلا شکم میوه‏ای بخورید!نه،این مثل است،می‏خواهد بگوید که درختهای انسانها سرسبزند و این باغ اجتماع آماده است‏برای اینکه شما در آن قدم بگذارید.&lt;br /&gt;کوفه اصلا اردوگاه بوده است.از اول هم به عنوان یک اردوگاه تاسیس شد.این شهر در زمان خلیفه عمر بن الخطاب ساخته شد،قبلا«حیره‏»بود.این شهر را سعد وقاص ساخت.همان مسلمانانی که سرباز بودند،و در واقع همان اردو،در آنجا برای خود خانه ساختند و لهذا از یک نظر قویترین شهرهای عالم بود.مردم این شهر از امام حسین دعوت می‏کنند.نه یک نفر،نه دو نفر،نه هزار نفر،نه پنج هزار نفر و نه ده هزار نفر بلکه حدود هجده هزار نامه می‏رسد که بعضی از نامه‏ها را چند نفر و بعضی دیگر را شاید صد نفر امضا کرده بودند که در مجموع شاید حدود صد هزار نفر به او نامه نوشته‏اند.&lt;br /&gt;اینجا عکس العمل امام چه باید باشد؟حجت‏بر او تمام شده است.عکس العمل،مثبت و ماهیت عملش ماهیت تعاون است،یعنی مسلمانانی قیام کرده‏اند،امام باید به کمک آنها بشتابد.اینجا دیگر عکس العمل امام ماهیت منفی و تقوا ندارد،ماهیت مثبت دارد.کاری از ناحیه دیگران آغاز شده است،امام حسین باید به دعوت آنها پاسخ مثبت‏بدهد.اینجا وظیفه چیست؟در آنجا وظیفه‏«نه‏»گفتن بود.از نظر بیعت،امام حسین فقط باید بگوید:نه،و خودش را پاک نگه دارد و نیالاید.و لهذا اگر امام حسین پیشنهاد ابن عباس را عمل می‏کرد و می‏رفت در کوهستانهای یمن زندگی می‏کرد که لشکریان یزید به او دست نمی‏یافتند،از عهده وظیفه اولش بر آمده بود،چون بیعت می‏خواستند،نمی‏خواست‏بیعت کند،آنها می‏گفتند:بیعت کن، می‏گفت:نه.از نظر تقاضای بیعت و از نظر احساس تقوا در امام حسین و از نظر اینکه باید پاسخ منفی بدهد،با رفتن در کوهستانهای یمن که ابن عباس و دیگران پیشنهاد می‏کردند، وظیفه‏اش را انجام داده بود.اما اینجا مساله مساله دعوت است،یک وظیفه جدید است، مسلمانها حدود هجده هزار نامه با حدود صد هزار امضا داده‏اند.اینجا اتمام حجت است.&lt;br /&gt;امام حسین از اول حرکتش معلوم بود که مردم کوفه را آماده نمی‏بیند،مردم سست عنصر و مرعوب شده‏ای می‏داند.در عین حال جواب تاریخ را چه بدهد؟قطعا اگر امام حسین به مردم کوفه اعتنا نمی‏کرد،همین ما که امروز اینجا نشسته‏ایم می‏گفتیم:چرا امام حسین جواب مثبت نداد؟&lt;br /&gt;ابو سلمه خلال که به او می‏گفتند وزیر آل محمد در دوره بنی العباس،وقتی که میانه‏اش با خلیفه عباسی بهم خورد که طولی هم نکشید که کشته شد،فورا دو نامه نوشت:یکی به امام جعفر صادق و یکی به عبد الله محض و هر دو را در آن واحد دعوت کرد،گفت من و ابو مسلم که تا حالا برای اینها کار می‏کردیم،از این ساعت می‏خواهیم برای شما کار کنیم،بیایید با ما همکاری کنید،ما اینها را از بین می‏بریم.اولا وقتی برای دو نفر نامه می‏نویسد،علامت این است که خلوص ندارد.ثانیا بعد از اینکه رابطه‏اش با خلیفه عباسی بهم خورده،چنین نامه‏ای نوشته است.وقتی نامه به امام جعفر صادق علیه السلام رسید امام نامه را خواند،بعد در جلو چشم حامل نامه آن را مقابل آتش گرفت و سوزاند.آن شخص پرسید:جواب نامه چیست؟ فرمود:جواب نامه همین است.هنوز او بر نگشته بود که ابو سلمه را کشتند.و هنوز می‏بینیم خیلی افراد سؤال می‏کنند که چرا امام جعفر صادق به دعوت ابو سلمه خلال جواب مثبت نداد و جواب منفی داد؟در صورتی که ابو سلمه خلال اولا یک نفر بود،ثانیا خلوص نیت نداشت،و ثالثا هنگامی نامه نوشت که کار از کار گذشته بود و خلیفه عباسی هم فهمیده بود که این دیگر با او صداقت ندارد و لهذا چند روز بعد او را کشت.&lt;br /&gt;اگر هجده هزار نامه مردم کوفه به مدینه و مکه(و بخصوص مکه)نزد امام حسین رفته بود و ایشان جواب مثبت نمی‏داد،تاریخ،امام حسین را ملامت می‏کرد که اگر رفته بود،ریشه یزید و یزیدیها کنده شده بود و از بین رفته بود،کوفه اردوگاه مسلمین با آن مردم شجاع،کوفه‏ای که پنج‏سال علی علیه السلام در آن زندگی کرده است و هنوز تعلیمات علی و یتیمهایی که علی بزرگ کرده و بیوه‏هایی که علی از آنها سرپرستی کرده است زنده هستند و هنوز صدای علی در گوش مردم این شهر است،امام حسین جبن به خرج داد و ترسید که به آنجا نرفت،اگر می‏رفت در دنیای اسلام انقلاب می‏شد.این است که اینجا تکلیف این گونه ایجاب می‏کند که همینکه آنها می‏گویند ما آماده‏ایم،امام می‏گوید من آماده هستم.&lt;br /&gt;از این نظر وظیفه امام حسین چیست؟مردم کوفه مرا دعوت کرده‏اند،می‏روم به کوفه.مردم کوفه بیعتشان را با مسلم نقض کردند،من بر می‏گردم،می‏روم سر جای خودم،می‏روم مدینه یا جای دیگر تا آنجا هر کاری بخواهند بکنند،یعنی از نظر این عامل که یک عکس العمل مثبت در مقابل یک دعوت است،وظیفه امام حسین،دادن جواب مثبت است تا وقتی که دعوت کنندگان ثابتند.وقتی که آنها جا زدند،دیگر امام حسین وظیفه‏ای از آن نظر ندارد و نداشت.&lt;br /&gt;کدامیک مقدم است؟&lt;br /&gt;از این دو عامل،کدامیک بر دیگری تقدم داشت؟آیا اول امام حسین از بیعت امتناع کرد و چون از بیعت امتناع کرد مردم کوفه از او دعوت کردند یا لا اقل زمانا چنین بود،یعنی بعد از آنکه بیش از یک ماه از امتناع از بیعت گذشته بود دعوت مردم کوفه رسید؟یا قضیه بر عکس بود:اول مردم کوفه از او دعوت کردند،امام حسین دید حال که دعوت کرده‏اند او هم باید جواب مثبت‏بدهد؟بدیهی است مردی که برای کاری به این بزرگی کاندیدا می‏شود،دیگر برای او بیعت کردن معنی ندارد،بیعت نکرد برای اینکه به تقاضای مردم کوفه جواب مثبت داده بود!از ایندو کدام است؟به حسب تاریخ مسلما اولی،چرا؟برای اینکه همان روز اولی که معاویه مرد،از امام حسین تقاضای بیعت‏شد،بلکه معاویه قبل از اینکه بمیرد،به مدینه آمد و می‏خواست‏با هر لم و کلکی هست،در زمان حیات خودش از امام حسین و دو سه نفر دیگر بیعت‏بگیرد که آنها به هیچ شکل زیر بار نرفتند.&lt;br /&gt;مساله تقاضای بیعت و امتناع از آن،تقدم زمانی دارد.خود یزید هم وقتی معاویه مرد،همراه این خبر-که به وسیله یک پیک سبک سیر و تندرو فرستاد و آن پیک در ظرف چند روز با آن شترهای جماز،خودش را به مدینه رساند-نامه‏ای فرستاد و همان کسی که خبر مرگ معاویه را به والی مدینه داد،آن نامه را هم به او نشان داد که:«خذ الحسین بالبیعة اخذا شدیدا»از حسین بن علی و این دو سه نفر دیگر،به شدت،هر طور که هست‏بیعت‏بگیر.شاید هنوز کوفه خبر نشده بود که معاویه مرده است.&lt;br /&gt;بعلاوه تاریخ این طور می‏گوید که از امام حسین تقاضای بیعت کردند،امام حسین امتناع کرد، حاضر نشد،دو سه روز به همین منوال گذشت،دائما می‏آمدند،گاهی با زبان نرم و گاهی با خشونت،تا حضرت مدینه را رها کرد.در بیست و هفتم رجب،امام حسین از مدینه حرکت کرد و در سوم شعبان به مکه رسید.دعوت مردم کوفه در پانزدهم رمضان به امام حسین رسید، یعنی بعد از آنکه یک ماه و نیم از تقاضای بیعت و امتناع امام گذشته بود،و بعد از اینکه بیش از چهل روز بود که امام در مکه اقامت کرده بود.&lt;br /&gt;بنا بر این مساله این نیست که اول آنها دعوت کردند،بعد امام جواب مساعد داد،و چون جواب مساعد داده بود و از طرف آنها کاندید شده بود دیگر معنی نداشت که بیعت کند، یعنی بیعت نکرد چون به کوفیها جواب مساعده داده بود!خیر،بیعت نکرد قبل از آنکه اصلا اسم تقاضای کوفیها در میان باشد،و فرمود:من بیعت نمی‏کنم و لو در همه روی زمین ماوی و ملجای برای من باقی نماند،یعنی اگر تمام اقطار روی زمین را بر من ببندند که یک نقطه برای زندگی من وجود نداشته باشد،باز هم بیعت نمی‏کنم.&lt;br /&gt;عامل امر به معروف و نهی از منکر&lt;br /&gt;عامل سوم-که این را هم مثل دو عامل دیگر،تاریخ بیان می‏کند-عامل امر به معروف و نهی از منکر بود که از روز اولی که امام حسین از مدینه حرکت کرد،با این شعار حرکت کرد.از این نظر،مساله این نبود که چون از من بیعت می‏خواهند و من نمی‏پذیرم،قیام می‏کنم،بلکه این بود که اگر بیعت هم نخواهند،من به حکم وظیفه امر به معروف و نهی از منکر باید قیام کنم، و نیز مساله این نبود که چون مردم کوفه از من دعوت کرده‏اند قیام می‏کنم(هنوز حدود دو ماه مانده بود که مردم کوفه دعوت کنند،روزهای اول بود و به دعوت مردم کوفه مربوط نیست)،بلکه مساله این بود که دنیای اسلام را منکرات فرا گرفته است،من به حکم وظیفه دینی،به حکم مسؤولیت‏شرعی و الهی خود قیام می‏کنم.&lt;br /&gt;در عامل اول،امام حسین مدافع است.به او می‏گویند:بیعت کن،می‏گوید:نمی‏کنم،از خودش دفاع می‏کند.در عامل دوم،امام حسین متعاون است.او را به همکاری دعوت کرده‏اند،جواب مثبت داده است.در عامل سوم،امام حسین مهاجم است.در اینجا او به حکومت وقت هجوم کرده است.به حسب این عامل،امام حسین یک مرد انقلابی است،یک ثائر است،می‏خواهد انقلاب کند.&lt;br /&gt;وظیفه امام از نظر هر یک از این عوامل&lt;br /&gt;هر یک از این عوامل،یک نوع تکلیف و وظیفه برای امام حسین ایجاب می‏کرد.(اینکه می‏گویم این نهضت چند ماهیتی است،برای این است.)از نظر عامل بیعت،امام حسین وظیفه‏ای ندارد جز زیر بار بیعت نرفتن.اگر به پیشنهاد ابن عباس هم عمل می‏کرد و در دامنه کوهها می‏رفت،به این وظیفه‏اش عمل کرده بود.از نظر انجام این وظیفه،امام حسین تکلیفش این نبود که یک نفر دیگر را هم با خودش به همکاری دعوت کند.از من بیعت‏خواسته‏اند،من نمی‏کنم،خواسته‏اند دامن شرافت مرا آلوده کنند،من نمی‏کنم.از نظر عامل دعوت مردم کوفه،وظیفه‏اش این است که به آنها پاسخ مثبت‏بدهد چرا که اتمام حجت‏شده است.&lt;br /&gt;یکی از آقایان سؤال کرده است که این اتمام حجت در مقابل تاریخ،به چه شکل می‏شود؟پس مساله امامت چه می‏شود؟نه،مساله امامت‏به این معنی نیست که امام دیگر تکلیف و وظیفه شرعی نداشته باشد،اتمام حجت در باره‏اش معنی نداشته باشد.علی علیه السلام در خطبه شقشقیه می‏فرماید:&lt;br /&gt;لو لا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله علی العلماء ان لا یقاروا علی کظة ظالم و لا سغب مظلوم لا لقیت‏حبلها علی غاربها و لسقیت اخرها بکاس اولها (2) .&lt;br /&gt;راجع به زمان خلافت‏خودش می‏گوید:اگر نبود که مردم حضور پیدا کرده بودند و حضور مردم حجت را بر من تمام کرده بود،و اگر نبود که خدا از علما و دانایان پیمان گرفته است که آنجا که مردم تقسیم می‏شوند به سیرانی که پر سیر خورده‏اند و گرسنگان گرسنه،علیه این وضع نامطلوب به سود گرسنگان و علیه پرخورها قیام کنند،خلافت را قبول نمی‏کردم.من از نظر شخص خودم علاقه‏ای به این کار نداشتم،ولی این وظایف و مسؤولیتها به عهده من گذاشته شده بود.&lt;br /&gt;امام حسین هم این جور است.اصلا امام که امام است،الگو و پیشواست.ما از عمل امام می‏توانیم بفهمیم که وظایف را چگونه باید تشخیص داد و چگونه باید عمل کرد.&lt;br /&gt;از نظر عامل دعوت مردم کوفه،امام حسین وظیفه دارد به سوی کوفه بیاید تا وقتی که آنها سر قولشان هستند.از آن ساعتی که آنها جا زدند،زیر قولشان زدند و شکست‏خوردند و رفتند، دیگر امام حسین از این نظر وظیفه‏ای ندارد.وقتی مساله به دست گرفتن زمام حکومت،از ناحیه آنها منتفی می‏شود،امام حسین هم دیگر وظیفه‏ای ندارد.ولی کار امام حسین که منحصر به این نبوده است.عامل دعوت مردم کوفه یک عامل موقت‏بود،یعنی عاملی بود که از پانزدهم رمضان آغاز شد،مرتب نامه‏ها متبادل می‏شد و این امر ادامه داشت تا وقتی که امام به نزدیکی کوفه یعنی به مرزهای عراق و عربستان سعودی رسیدند.بعد که با حر بن یزید ریاحی ملاقات کرد و آن خبرها از جمله خبر قتل مسلم رسید،دیگر موضوع دعوت مردم کوفه منتفی شد و از این نظر امام وظیفه‏ای نداشت.و لهذا امام وقتی که با مردم کوفه صحبت می‏کند و مخاطبش مردم کوفه هستند نه یزید و حکومت وقت،به آن شیعیان سست عنصر می‏گوید:مرا دعوت کردید،من آمدم.نمی‏خواهید،بر می‏گردم.شما مرا دعوت کردید، دعوت شما برای من وظیفه ایجاب کرد،اما حالا که پشیمان شدید،من بر می‏گردم.آیا این یعنی دیگر بیعت هم می‏کنم؟ابدا.آن،عامل و مساله دیگری است،چنانکه خودش گفت:اگر در تمام روی زمین یک نقطه وجود نداشته باشد که مرا جا بدهد(نه تنها شما مرا جا ندهید)باز هم بیعت نمی‏کنم.&lt;br /&gt;از نظر عامل امر به معروف و نهی از منکر که از این نظر امام حسین دیگر مدافع نیست، متعاون نیست،بلکه یک مهاجم است،یک ثائر و یک انقلابی است چطور؟نه،از آن نظر حسابش سر جای خودش است.&lt;br /&gt;اشتباه نویسنده‏«شهید جاوید»&lt;br /&gt;یکی از اشتباهاتی که نویسنده کتاب شهید جاوید در اینجا کرده است،به نظر من این است که برای عامل دعوت مردم کوفه ارزش بیش از حد قائل شده است،گویی خیال کرده است که عامل اساسی و اصلی این است.البته اینها اجتهاد و استنباط است.خوب،یک کسی استنباط می‏کند،اشتباه می‏کند.اشتباه کرده است.غیر از این،من چیزی نمی‏خواهم بگویم.یک اجتهاد اشتباه بوده است.خیر،در میان این عاملها اتفاقا کوچکترین آنها از نظر تاثیر،عامل دعوت مردم کوفه است و الا اگر عامل اساسی این می‏بود،آن وقتی که به امام خبر رسید که زمینه کوفه دیگر منتفی شد،امام می‏بایست دست از آن حرفهای دیگرش هم بر می‏داشت و ی‏گفت‏بسیار خوب،حالا که این طور شد،پس ما بیعت می‏کنیم،دیگر دم از امر به معروف و نهی از منکر هم نمی‏زنیم.اتفاقا قضیه بر عکس است.داغترین خطبه‏های امام حسین،شور انگیزترین و پر هیجان‏ترین سخنان امام حسین،بعد از شکست کوفه است.&lt;br /&gt;اینجاست که نشان می‏دهد امام حسین تا چه اندازه روی عامل امر به معروف و نهی از منکر تکیه دارد و اوست که به این دولت و حکومت فاسد هجوم آورده است.از نظر این عامل،امام حسین مهاجم به حکومت فاسد وقت است،ثائر و انقلابی است.بین راه دارد می‏آید،چشمش می‏افتد به دو نفر که از طرف کوفه می‏آیند،می‏ایستد تا با آنها صحبت کند.آنها می‏فهمند که امام حسین است،راهشان را کج می‏کنند.امام هم می‏فهمد که آنها دلشان نمی‏خواهد حرفی بزنند،راه خودش را ادامه می‏دهد.یکی از اصحابش که پشت‏سر می‏آمد،آندو را دید و با آنها صحبت کرد.آنها قضایای ناراحت کننده کوفه را از شهادت مسلم و هانی برای او نقل کردند، گفتند:و الله ما خجالت کشیدیم این خبر را به امام حسین بدهیم.آن مرد بعد که به امام ملحق شد،وارد منزلی که امام در آن نشسته بود شد.گفت:من خبری دارم،هر طور که اجازه می‏فرمایید بگویم.اگر اجازه می‏فرمایید اینجا عرض کنم،اینجا عرض می‏کنم.اگر نه، می‏خواهید من به طور خصوصی عرض کنم،به طور خصوصی عرض می‏کنم.فرمود:بگو،من از اصحاب خودم چیزی را مستور ندارم،با هم یکرنگ هستیم.قضیه را نقل کرد که آن دو نفری که دیروز شما می‏خواستید با آنها ملاقات کنید ولی آنها راهشان را کج کردند،من با آنها صحبت کردم،گفتند قضیه از این قرار است:کوفه سقوط کرد،مسلم و هانی کشته شدند.تا این جمله را شنید،اول اشک از چشمانش جاری شد.حالا ببینید چه آیه‏ای را می‏خواند: من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا (3) اصلا در قرآن آیه‏ای مناسبتر برای چنین موقعی پیدا نمی‏کنید.)بعضی از مؤمنین به پیمانی که با خدای خویش بستند وفا کردند.از اینهایی که وفا کننده به پیمان خویش هستند،بعضی از آنها گذشتند و رفتند شهید شدند و عده دیگر هم انتظار می‏کشند تا نوبت آنها بشود.یعنی ما فقط برای کوفه نیامدیم.کوفه سقوط کرد که کرد.حرکت ما که فقط معلول دعوت مردم کوفه نبوده است.این،یکی از عوامل بود که برای ما این وظیفه را ایجاب می‏کرد که عجالتا از مکه به طرف کوفه بیاییم.ما وظیفه بزرگتر و سنگین‏تری داریم.مسلم به پیمان خود وفا کرد و کارش گذشت،پایان یافت،شهید شد،آن سرنوشت مسلم را ما هم پیدا کنیم.&lt;br /&gt;منطق امام حسین منطق شهید بود&lt;br /&gt;از نظر اینکه امام مهاجم و ثائر و انقلابی بود،منطقش با منطق مدافع و با منطق متعاون فرق می‏کند.منطق مدافع،منطق آدمی است که یک شی‏ء گرانبها دارد،دزد می‏خواهد آن را از او بگیرد.بسا هست که اگر کشتی هم بگیرد،دزد را به زمین می‏زند.ولی به این مسائل فکر نمی‏کند،آن را محکم گرفته،در می‏رود که دزد از او نگیرد.کاری ندارد که حالا زورش کمتر است‏یا بیشتر.حساب این است که می‏خواهد آن را از دزد نگه دارد.ولی یک آدم مهاجم نمی‏خواهد فقط خودش را حفظ کند،می‏خواهد او را از بین ببرد ولو به قیمت‏شهادتش باشد. منطق امر به معروف و نهی از منکر،منطق حسین را منطق شهید کرد.منطق شهید ماورای این منطقهاست.&lt;br /&gt;منطق شهید یعنی منطق کسی که برای جامعه خودش پیامی دارد و این پیام را جز با خون با چیز دیگری نمی‏خواهد بنویسد.خیلیها در دنیا حرف و پیام داشتند.در حفریاتی که دائما در اطراف و اکناف عالم می‏کنند،می‏بینند از فلان پادشاه یا رئیس جمهور سنگ نوشته‏ای در می‏آید به اینکه:منم فلان کس پسر فلان کس،منم که فلان جا را فتح کردم،منم که چقدر در دنیا زندگی کردم،چقدر زن گرفتم،چقدر عیش و نوش کردم،چقدر ظلم و ستم کردم.روی سنگ می‏نویسند که محو نمی‏شود.ولی در عین حال روی همان سنگها می‏ماند،مردم فراموش می‏کنند،زیر خاکها دفن می‏شود،بعد از هزاران سال از زیر خاکها بیرون می‏آید،تازه در موزه‏ها می‏ماند.&lt;br /&gt;امام حسین پیام خونین خودش را روی صفحه لرزان هوا ثبت کرد،ولی چون توام با خون و رنگ قرمز بود،در دلها حک شد.امروز شما میلیونها افراد از عرب و عجم را می‏بینید که پیام امام حسین را می‏دانند:«انی لا اری الموت الا سعادة و لا الحیوة مع الظالمین الا برما» (4) آنجا که انسان می‏خواهد زندگی کند ننگین،آنجا که می‏خواهد زندگی کند با ظالم و ستمگر،آنجا که می‏خواهد زندگی فقط برایش نان خوردن و آب نوشیدن و خوابیدن و زیر بار ذلتها رفتن باشد،مرگ هزاران بار بر این زندگی ترجیح دارد.این پیام شهید است.&lt;br /&gt;امام حسین که مهاجم است و منطقش منطق شهید،آن روزی که پیامش را در صحرای کربلا ثبت می‏کرد نه کاغذی بود نه قلمی،همین صفحه لرزان هوا بود.ولی همین پیامش روی صفحه دلها آنچنان حک شد که دیگر محو شدنی نیست.&lt;br /&gt;هر سال که محرم می‏آید می‏بینیم امام حسین از نو طلوع می‏کند،از نو زنده می‏شود،باز می‏گوید:«خط الموت علی ولد آدم مخط القلادة علی جید الفتاة،و ما اولهنی الی اسلافی اشتیاق یعقوب الی یوسف‏» (5) ،باز می‏بینیم پیام امام حسین است:«الا و ان الدعی ابن الدعی قد رکز بین اثنتین بین السلة و الذلة،و هیهات منا الذلة،یابی الله ذلک لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت‏» (6) .در مقابل سی هزار نفر که مثل دریا دارند موج می‏زنند و هر کدام شمشیری به دوش گرفته و نیزه‏ای در دست دارد،در حالی که همه اصحابش کشته شده‏اند و تنها خودش است،فریاد می‏کشد:این ناکس پسر ناکس،این حرامزاده پسر حرامزاده، یعنی این امیر و فرمانده شما،این عبید الله بن زیاد به من پیغام داده است که حسین مخیر است میان یکی از دو کار:یا شمشیر یا ذلت.حسین و تحمل ذلت؟!«هیهات منا الذلة‏»ما کجا و ذلت کجا؟خدای ما برای ما نمی‏پسندد(این پیام شهید است)خدای من برای من ذلت نمی‏پسندد،پیامبر من برای من ذلت نمی‏پسندد،مؤمنین جهان،نهادها و ذاتهای پاک(تا روز قیامت،مردم خواهند آمد و در این موضوع سخن خواهند گفت)،مؤمنینی که بعدها می‏آیند، هیچ کدامشان نمی‏پسندند که حسینشان تن به ذلت‏بدهد.من تن به ذلت‏بدهم؟!من در دامن علی بزرگ شده‏ام،من در دامن زهرا بزرگ شده‏ام،من از پستان زهرا شیر خورده‏ام،ما تن به ذلت‏بدهیم؟!&lt;br /&gt;روزی که از مدینه حرکت کرد مهاجم بود.در آن وصیتنامه‏ای که به برادرش محمد بن حنفیه می‏نویسد،می‏گوید:«انی لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما،انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی،ارید ان امر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدی و ابی‏» (7) مردم دنیا بدانند که من یک آدم جاه طلب،مقام طلب،اخلالگر،مفسد و ظالم نیستم،من چنین هدفهایی ندارم.قیام من قیام اصلاح طلبی است.قیام و خروج کردم برای اینکه می‏خواهم امت جد خودم را اصلاح کنم.من می‏خواهم امر به معروف و نهی از منکر بکنم.در نامه به محمد حنفیه نه نامی از بیعت‏خواستن است،نه نامی از دعوت مردم کوفه،و اصلا هنوز مساله مردم کوفه مطرح نبود.&lt;br /&gt;در این منطق یعنی منطق هجوم،منطق شهید،منطق توسعه و گسترش دادن انقلاب،امام حسین کارهایی کرده است که جز با این منطق با منطق دیگری قابل توجیه نیست،چطور؟ اگر منطقش فقط منطق دفاع می‏بود،شب عاشورا که اصحابش را مرخص می‏کند(به دلیلی که عرض کردم)و بیعت را بر می‏دارد تا آنها آگاهانه کار خودشان را انتخاب کنند،بعد که آنها انتخاب می‏کنند باید به آنها اجازه ماندن ندهد و بگوید شرعا جایز نیست که شما اینجا کشته شوید،اینها مرا می‏خواهند بکشند،از من بیعت می‏خواهند،من وظیفه‏ام این است که بیعت نکنم،کشته هم شدم شدم،شما را که نمی‏خواهند بکشند،شما چرا اینجا می‏مانید؟شرعا جایز نیست،بروید.&lt;br /&gt;نه،این طور نیست.در منطق ثائر و انقلابی،در منطق کسی که مهاجم است و می‏خواهد پیام خودش را با خون بنویسد،هر چه که این موج بیشتر وسعت و گسترش پیدا کند بهتر است، چنانکه وقتی که یاران و خاندانش اعلام آمادگی می‏کنند،به آنها دعا می‏کند که خدا به همه شما خیر بدهد،خدا همه شما را اجر بدهد،خدا...چرا در شب عاشورا حبیب بن مظاهر اسدی را می‏فرستد که برو در میان بنی اسد،اگر می‏شود چند نفر را برایمان بیاور؟مگر بنی اسد همه‏شان چقدر بودند؟حالا گیرم حبیب رفت از بنی اسد صد نفر را آورد.اینها در مقابل آن سی هزار نفر چه نقشی می‏توانستند داشته باشند؟آیا می‏توانستند اوضاع را منقلب کنند؟ ابدا.امام حسین می‏خواست در این منطق که منطق هجوم و منطق شهید و منطق انقلاب است،دامنه این قضیه گسترش پیدا کند.اینکه خاندانش را هم آورد برای همین بود،چون قسمتی از پیامش را خاندانش باید برسانند.خود امام حسین کوشش می‏کرد حالا که قضیه به اینجا کشیده شده است،هر چه که می‏شود داغتر بشود،برای اینکه بذری بکارد که برای همیشه در دنیا ثمر و میوه بدهد.چه مناظری،چه صحنه‏هایی در کربلا به وجود آمد که واقعا عجیب و حیرت انگیز است!&lt;br /&gt;ارزش هر یک از این عوامل&lt;br /&gt;حال ببینیم در میان این عوامل سه گانه(یعنی عامل دعوت مردم کوفه که ماهیت تعاونی به این نهضت می‏داد،و عامل تقاضای بیعت که ماهیت دفاعی به این نهضت می‏داد،و عامل امر به معروف و نهی از منکر که ماهیت هجومی به این نهضت می‏داد)ارزش کدامیک بیشتر از دیگری است.البته ارزشهای این عاملها در یک درجه نیست.هر عاملی یک درجه معینی از ارزش را داراست و به این نهضت‏به همان درجه ارزش می‏دهد.عامل دعوت مردم کوفه-که مردمی اعلام آمادگی کردند به آن کسی که نامزد این کار شده است،و او بدون یک ذره معطلی آمادگی خودش را اعلام کرده است-بسیار ارزش دارد ولی از این بیشتر،عامل تقاضای بیعت و امتناع حسین بن علی علیه السلام و حاضر به کشته شدن و بیعت نکردن ارزش دارد. عامل سوم که عامل امر به معروف و نهی از منکر است،از این هم ارزش بیشتری دارد.بنا بر این عامل سوم ارزش بیشتری به نهضت‏حسینی داده است،که راجع به ارزشی که یک عامل به یک نهضت می‏دهد و ارزشی که قهرمان آن نهضت‏به آن عامل می‏دهد،یک فی الجمله‏ای به عرض شما می‏رسانم:&lt;br /&gt;خیلی چیزها،اعم از معنویات و امور مادی،برای انسان ارزش و افتخار است،زینت و زیور است. بدون شک علم برای انسان زینت است.پست و مقام،بالخصوص پستها و مقامهای خدایی،برای انسان افتخار و ارزش است،به انسان ارزش می‏دهد.حتی یک چیزهای ظاهری که نماینده این ارزشهاست،به انسان ارزش می‏دهد مثل لباس روحانیت.البته لباس روحانیت‏به تنهایی دلیل بر روحانی بودن یعنی علم معارف اسلام و تقوای اسلامی را داشتن نیست.روحانی یعنی عالم به معارف اسلامی و عامل به دستورات اسلامی.این لباس علامت این است که من روحانی هستم.حالا اگر کسی از روی حقیقت پوشیده باشد،علامت درست است،اگر نه، نادرست است.به هر حال این لباس برای اینکه غالبا افرادی آن را پوشیده‏اند که معنویت و حقیقت روحانیت را داشته‏اند،قهرا برای هر کسی که بپوشد افتخار است.منی هم که صلاحیت پوشیدن این لباس را ندارم،شمایی که مرا نمی‏شناسید،در یک جلسه وقتی با من روبرو می‏شوید،همین لباس را که به تن من می‏بینید،به همان عالم ناشناختگی از من احترام می‏کنید.پس این لباس افتخار است‏برای کسی که آن را می‏پوشد.لباس استادی دانشگاه برای یک استاد دانشگاه افتخار است.وقتی که این لباس را می‏پوشد،به این لباس افتخار می‏کند. برای یک زن،زیور آلات زینت است.&lt;br /&gt;در نهضتها هم بسیاری از عاملها ارزش دهنده به یک نهضت است.نهضتها خیلی با هم فرق می‏کنند.اگر روح عصبیت و به اصطلاح خاکپرستی در آن باشد،یک ارزش به نهضت می‏دهد، و اگر روحهای معنوی و انسانی و الهی داشته باشد ارزش دیگری به آن می‏دهد.هر سه عامل دخیل در نهضت‏حسینی به این نهضت ارزش داد،بالخصوص عامل سوم.ولی گاهی آن کسی که این ارزش به او تعلق دارد یک وضعی پیدا می‏کند که به این ارزش،ارزش می‏دهد.همچنان که آن ارزش،او را صاحب ارزش می‏کند،او هم شان این ارزش را بالا می‏برد،چنانکه یک مرد روحانی وقتی که لباس روحانیت را می‏پوشد،واقعا این لباس برای او افتخار است،باید افتخار کند که این لباس را به او پوشانیده‏اند و روحانیون حقیقی هم او را قبول دارند،ولی یکی کسی کارش را در انجام وظایف روحانیت،در علم و تقوا و عمل،به جایی می‏رساند که او افتخار این لباس می‏شود،می‏گوییم لباس روحانیت آن لباسی است که فلان کس هم دارد،لباسی است که او پوشیده است.&lt;br /&gt;حداقل ما می‏توانیم مثالهای تاریخی ذکر کنیم.اگر یک عده بگویند:آقا!این عبا و عمامه چیست،ما چه می‏گوییم؟می‏گوییم:بوعلی سینا هم-که تمام کشورهای اسلامی به او افتخار می‏کنند،عرب می‏گوید از من است چون کتابهایش به زبان عربی است،ایرانی می‏گوید از من است چون اهل بلخ است و بلخ از قدیم مال ایران بوده،روسها می‏گویند مال ماست‏برای اینکه بلخ فعلا مال ماست،هر گروهی می‏گوید از ماست و همه ملتها به او افتخار می‏کنند-همین لباس مرا داشته است.ابو ریحان بیرونی هم همین طور.پس بوعلی و ابو ریحان افتخار این لباس شده‏اند.شیخ انصاری،خواجه نصیر الدین طوسی و امثال اینها،هم افتخار یافته‏اند به لباس روحانیت و هم افتخار داده‏اند به لباس روحانیت.همچنین است در مورد یک استاد دانشگاه:برای افرادی لباس استادی افتخار است.ولی امکان دارد که یک استاد اینقدر شانش در کار استادی و علم و تخصص و اکتشافات،بالا باشد که او برای لباس استادی افتخار باشد. برای یک زن،زیور زینت است ولی در مورد زنی ممکن است اصلا بگویند این،چهره‏ای است که او زینت می‏دهد به زیورها.&lt;br /&gt;جمله‏ای دارد صعصعة بن صوحان عبدی از اصحاب امیر المؤمنین علیه السلام که بسیار زیباست.جناب صعصعه از اصحاب خاص امیر المؤمنین است،از آن تربیت‏شده‏های حسابی علی،مرد خطیب سخنوری هم هست.جاحظ-که از ادبای درجه اول عرب است-می‏گوید: «صعصعه مرد خطیبی بود،و بهترین دلیل بر خطیب بودن او این است که علی بن ابیطالب گاهی به وی می‏گفت:بلند شو چند کلمه سخنرانی کن‏».صعصعه همان کسی است که روی قبر علی علیه السلام آن سخنرانی بسیار عالی پر سوز را کرده است.این شخص یک تبریک خلافت‏به امیر المؤمنین گفته در سه چهار جمله که بسیار جالب است.وقتی که امیر المؤمنین خلیفه شد،افراد می‏آمدند برای تبریک گفتن،یک تبریکی هم جناب صعصعه گفته است.ایستاد و خطاب به امیر المؤمنین گفت:«زینت الخلافة و ما زانتک،و رفعتها و ما رفعتک، و هی الیک احوج منک الیها» (8) .این سه چهار جمله ارزش ده ورق مقاله را دارد.گفت:علی!تو که خلیفه شدی،خلافت‏به تو زینت نداد،تو به خلافت زینت‏بخشیدی،خلافت،تو را بالا نبرد،تو که خلیفه شدی مقام خلافت را بالا بردی،علی!خلافت‏به تو بیشتر احتیاج داشت تا تو به خلافت،یعنی علی!من به خلافت تبریک می‏گویم که امروز نامش روی تو گذاشته شده،به تو تبریک نمی‏گویم که خلیفه شدی.به خلافت تبریک می‏گویم که تو خلیفه شدی،نه به تو که خلیفه شدی.از این بهتر نمی‏شود گفت.&lt;br /&gt;امام حسین شان امر به معروف و نهی از منکر را بالا برد&lt;br /&gt;عنصر امر به معروف و نهی از منکر به نهضت‏حسینی ارزش داد،اما حسین هم به امر به معروف و نهی از منکر ارزش داد.امر به معروف و نهی از منکر،نهضت‏حسینی را بالا برد ولی حسین علیه السلام این اصل را به نحوی اجرا کرد که شان این اصل بالا رفت،یک تاج افتخار به سر اصل امر به معروف و نهی از منکر نهاد.خیلیها می‏گویند امر به معروف و نهی از منکر می‏کنیم.حسین هم اول مثل دیگران فقط یک کلمه حرف زد،گفت:«ارید ان امر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدی و ابی‏».&lt;br /&gt;خود اسلام هم همین طور است.اسلام برای هر مسلمانی افتخار است اما مسلمانهایی هم هستند که به معنی واقعی کلمه فخر الاسلام‏اند،عز الدین‏اند،شرف الدین‏اند،شرف الاسلام‏اند. این القاب را ما به تعارف،خیلی به افراد می‏دهیم اما همه کس که این جور نیست.در باره بنده اگر کسی چنین حرفی بزند دروغ محض است،که من بگویم فخر الاسلام،وجود من افتخاری است‏برای اسلام!من کی هستم؟!&lt;br /&gt;ماجرای دانشگاه شیراز&lt;br /&gt;یادم هست در حدود هشت‏سال پیش در دانشگاه شیراز از من برای سخنرانی دعوت کرده بودند(انجمن اسلامی آنجا دعوت کرده بود).در آنجا استادها و حتی رئیس دانشگاه،همه بودند.یکی از استادهای آنجا-که قبلا طلبه بود و بعد رفت آمریکا تحصیل کرد و دکتر شد و آمد و واقعا مرد فاضلی هم هست-مامور شده بود که مرا معرفی کند.آمد پشت تریبون ایستاد(جلسه هم مثل همین جلسه خیلی پر جمعیت و با عظمت‏بود)یک مقدار معرفی کرد: من فلانی را می‏شناسم،حوزه قم چنین،حوزه قم چنان و...بعد در آخر سخنانش این جمله را گفت:«من این جمله را با کمال جرات می‏گویم:اگر برای دیگران لباس روحانیت افتخار است، فلانی افتخار لباس روحانیت است‏».از این حرف آتش گرفتم.ایستاده سخنرانی می‏کردم،عبایم را هم قبلا تا می‏کردم و روی تریبون می‏گذاشتم.مقداری حرف زدم،رو کردم به آن شخص، گفتم:آقای فلان!این چه حرفی بود که از دهانت‏بیرون آمد؟!تو اصلا می‏فهمی چه داری می‏گویی؟!من چه کسی هستم که تو می‏گویی فلانی افتخار این لباس است؟با اینکه من آن وقت دانشگاهی هم بودم و به اصطلاح ذوحیاتین بودم،گفتم:آقا!من در تمام عمرم یک افتخار بیشتر ندارم،آن هم همین عمامه و عباست.من کی‏ام که افتخار باشم؟!این تعارفهای پوچ چیست که به همدیگر می‏کنیم؟!ابوذر غفاری را باید گفت افتخار اسلام است،این اسلام است که ابوذر پرورش داده است.عمار یاسر افتخار اسلام است،اسلام است که عمار یاسر پرورش داده است.بوعلی سینا افتخار اسلام است،اسلام است که نبوغ بوعلی سینا را شکفت.خواجه نصیر الدین طوسی افتخار اسلام است،صدر المتالهین شیرازی افتخار اسلام است،شیخ مرتضی انصاری افتخار اسلام است،میر داماد افتخار اسلام است،شیخ بهایی افتخار اسلام است.اسلام،افتخار البته دارد،یعنی فرزندانی تربیت کرده که دنیا روی آنها حساب می‏کند و باید هم حساب کند،چرا که اینها در فرهنگ دنیا نقش مؤثر دارند.دنیا نمی‏تواند قسمتی از کره ماه را اختصاص به خواجه نصیر الدین ندهد و نام او را روی قسمتی از کره ماه نگذارد، برای اینکه او در بعضی کشفیات کره ماه دخیل است.او را می‏شود گفت افتخار اسلام.ماها کی هستیم؟!ما چه ارزشی داریم؟ما را اگر اسلام بپذیرد که اسلام افتخار ما باشد،اسلام اگر بپذیرد که به صورت مدالی بر سینه ما باشد،ما خیلی هم ممنون هستیم.ما شدیم مدالی به سینه اسلام؟!ماها ننگ عالم اسلام هستیم،اکثریت ما مسلمانها ننگ عالم اسلام هستیم.پس تعارفها را کنار بگذاریم،آنها تعارف است.&lt;br /&gt;در مورد حسین بن علی بحق می‏شود گفت که به اصل امر به معروف و نهی از منکر ارزش و اعتبار داد،آبرو داد به این اصلی که آبروی مسلمین است.اینکه می‏گویم این اصل آبروی مسلمین است و به مسلمین ارزش می‏دهد،از خودم نمی‏گویم،عین تعبیر آیه قرآن است: کنتم خیر امة اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنکر (9) .ببینید قرآن چه تعبیرهایی دارد!به خدا انسان حیرت می‏کند از این تعبیرهای قرآن:«کنتم خیر امة اخرجت للناس‏»شما چنین بوده‏اید(«بوده‏اید»در قرآن در این گونه موارد یعنی‏«هستید»)،شما با ارزش‏ترین ملتها و امتهایی هستید که برای مردم به وجود آمده‏اند.ولی چه چیزی به شما ارزش داده است و می‏دهد،که اگر آن را داشته باشید با ارزش‏ترین امتها هستید؟ تامرون بالمعروف و تنهون عن المنکر اگر امر به معروف و نهی از منکر در میان شما باشد،این اصل به شما امت مسلمان ارزش می‏دهد.شما به این دلیل با ارزش‏ترین امتها هستید که این اصل را دارید(که در صدر اول هم چنین بوده است)، این اصل به شما ارزش داده است.پس آیا آن روزی که این اصل در میان ما نیست،یک ملت‏بی ارزش می‏شویم؟بله همین طور است.ولی حسین به این اصل ارزش داد.&lt;br /&gt;گاهی ما امر به معروف و نهی از منکر می‏کنیم،ولی نه تنها به این اصل ارزش نمی‏دهیم بلکه ارزشش را پایین می‏آوریم.الآن در ذهن عامه مردم،به چه می‏گویند امر به معروف و نهی از منکر؟یک مسائل جزئی،نمی‏گویم مسائل نادرست(بعضی از آنها نادرست هم هست)،ولی اینها وقتی در کلش واقع شود زیباست.مثلا اگر امر به معروف و نهی از منکر کسی فقط این باشد که آقا!این انگشتر طلا را از دستت‏بیرون بیاور،این در جای خودش درست است،حرف درستی است اما نه اینکه انسان هیچ منکری را نبیند جز همین یکی،جز مساله ریش،جز مسائل مربوط به مثلا کت و شلوار.&lt;br /&gt;یکی از آقایان می‏گفت:شخصی را دیدم که در باره شخص دیگری خیلی قر می‏زد.دیدم در حد تکفیر و تفسیق،در باره او عصبانی است.گفتم:مگر او چه کرده که تو او را اینقدر بد می‏دانی(یک آدم بد ملعون جهنمی)؟گفت:آخر او«لب بر گردون پیرهن آدمیه‏»یعنی پیراهنش یقه دار است(خنده حضار).حال وقتی که نهی از منکر ما در این حد بخواهد تنزل کند،ما این اصل را پایین آورده‏ایم،حقیر و کوچک کرده‏ایم.آن آمر به معروف و ناهی از منکرهایی که در کشور سعودی هستند،آبروی امر به معروف و نهی از منکر را برده‏اند،فقط یک شلاق به دست گرفته که کسی مثلا[کعبه یا ضریح پیغمبر را]نبوسد.این دیگر شد نهی از منکر!&lt;br /&gt;ولی حسین را ببینید!امر به معروف و نهی از منکر،کار او بود از بیخ و بن.به تمام معروفهای اسلام نظر داشت و فهرست می‏داد،و نیز به تمام منکرهای جهان اسلام.می‏گفت:اولین و بزرگترین منکر جهان اسلام خود یزید است:«فلعمری ما الامام الا العامل بالکتاب،القائم بالقسط و الدائن بدین الحق‏» (10) امام و رهبر باید خودش عامل به کتاب باشد،خودش عدالت را بپا دارد و به دین خدا متدین باشد.آنچه را که داشت،در راه این اصل در طبق اخلاص گذاشت.به مرگ در راه امر به معروف و نهی از منکر زینت‏بخشید،به این مرگ شکوه و جلال داد.از روز اولی که می‏خواهد بیرون بیاید،سخن از مرگ زیبا می‏گوید.چقدر تعبیر زیباست!هر مرگی را نمی‏گفت زیبا،مرگ در راه حق و حقیقت را زیبا می‏دانست:«خط الموت علی ولد ادم مخط القلادة علی جید الفتاة‏» (11) چنین مرگی مانند یک گردنبند که برای زن زینت است، برای انسان زینت است.صریحتر،آن اشعاری است که در بین راه وقتی که به طرف کربلا می‏آمد می‏خواند،که احتمالا از خود ایشان است و احتمالا هم از امیر المؤمنین علی علیه السلام است:&lt;br /&gt;و ان تکن الدنیا تعد نفیسة فدار ثواب الله اعلی و انبل&lt;br /&gt;اگر چه دنیا قشنگ و نفیس و زیباست اما هر چه دنیا قشنگ و زیبا باشد آن خانه پاداش الهی خیلی قشنگتر و زیباتر و عالیتر است.&lt;br /&gt;و ان تکن الاموال للترک جمعها فما بال متروک به المرء یبخل&lt;br /&gt;اگر مال دنیا را آخرش باید گذاشت و رفت،چرا انسان نبخشد،چرا انسان به دیگران کمک نکند،چرا انسان خیر نرساند؟&lt;br /&gt;و ان تکن الابدان للموت انشات فقتل امری بالسیف فی الله افضل (12)&lt;br /&gt;اگر این بدنها آخر کار باید بمیرد،آخرش اگر در بستر هم شده باید مرد،در مبارزه با یک بیماری و یک میکروب هم شده باید مرد،پس چرا انسان زیبا نمیرد؟پس کشته شدن انسان به شمشیر در راه خدا بسیار جمیلتر و زیباتر است.&lt;br /&gt;در همین جا دعا می‏کنم و همه شما را به خدا می‏سپارم.&lt;br /&gt;پروردگارا!سینه‏های ما را برای فهم حقیقت اسلام مشروح بفرما.&lt;br /&gt;پروردگارا!توفیق انجام وظایف و مسؤولیتهایی را که به عهده ما گذاشته‏ای عنایت‏بفرما.&lt;br /&gt;پروردگارا!دشمنان اسلام را سرنگون بفرما،خیر دنیا و آخرت به همه ما کرامت کن،اموات ما را مشمول عنایت و مغفرت خود قرار بده.&lt;br /&gt;رحم الله من قرا الفاتحة مع الصلوات.&lt;br /&gt;پی‏نوشت‏ها:&lt;br /&gt;1- البته خیلی تصفیه شده‏اند.بسیاری از سران بزرگان و مردان این مردم:حجر بن عدی‏ها، عمرو بن حمق خزاعی‏ها،رشید هجری‏ها و میثم تمارها را از میان برده‏اند برای اینکه شهر را از اندیشه و فکر علی،از احساسات به نفع علی خالی کنند.ولی هنوز اثر این تعلیمات هست.&lt;br /&gt;2 نهج البلاغه،خطبه سوم.&lt;br /&gt;3- احزاب/23.&lt;br /&gt;4- بحار الانوار،ج 44/ص 381.&lt;br /&gt;5- مقتل خوارزمی،ج 2/ص 5.&lt;br /&gt;6- اللهوف،ص 41.&lt;br /&gt;7- مقتل الحسین،ص‏156.&lt;br /&gt;8- تاریخ یعقوبی،ج 2/ص‏179.&lt;br /&gt;9- آل عمران/110.&lt;br /&gt;10- ارشاد مفید،ص 204.&lt;br /&gt;11- بحار الانوار،ج 44/ص‏366.&lt;br /&gt;12- مناقب ابن شهر آشوب،ج 2/ص 213. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1204503447360297810-1958923886170072656?l=pornemati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pornemati.blogspot.com/feeds/1958923886170072656/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1204503447360297810&amp;postID=1958923886170072656' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/1958923886170072656'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/1958923886170072656'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pornemati.blogspot.com/2007/02/blog-post_9533.html' title='ماهیت قیام'/><author><name>shokoh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14950602887759262711</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_jyh26MuTU98/RdWODMX8WoI/AAAAAAAAAA0/t8a_5iRani8/s72-c/043.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1204503447360297810.post-8158547710827702877</id><published>2007-02-15T22:12:00.000-08:00</published><updated>2007-02-16T03:00:42.868-08:00</updated><title type='text'>عنصر تبلیغ در نهضت‏حسینی</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_jyh26MuTU98/RdWOXcX8WpI/AAAAAAAAABA/rCBImB3L_xU/s1600-h/045.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5032084692061149842" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_jyh26MuTU98/RdWOXcX8WpI/AAAAAAAAABA/rCBImB3L_xU/s200/045.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#333399;"&gt;.نهضت‏حسینی نهضتی متشابه است (1) و ذو وجوه و عمیق و چند جانبه و چند بعدی و چند لایه است.یکی از وجوه و ابعاد این است که تبلیغ است.هم امتناع و تمرد و عصیان و سر پیچی است(از نظر امتناع از بیعت)،هم جهاد است،هم امر به معروف و نهی از منکر است،هم اتمام حجت است(از نظر دعوت کوفیان)و هم تبلیغ است،ابلاغ پیام اسلام و ندای اسلام است‏به جهان و جهانیان.&lt;br /&gt;2.مشکلات رساندن پیام اسلام در عصر جدید که هزاران پیام از ناحیه هزاران مرکز-از مراکز شهوانی جنسی اقتصادی گرفته تا مراکز فکری سیاسی-به مردم احاطه کرده است.&lt;br /&gt;3.جنگ تبلیغاتی نیازمند به هماهنگی نیروها،مهارت،تاکتیک،جبهه گیری،تشکیلات، فرماندهی و انضباط است.&lt;br /&gt;4.چون شکل جنگ به خود می‏گیرد،اصل «و اعدوا لهم ما استطعتم‏» (2) در اینجا نیز حکمفرماست.البته تبلیغ از جنبه مردم و پیامگیرها جز یک ابلاغ دوستانه نیست ولی از نظر خنثی کنندگان و تبلیغات مخالف،جنگ است.&lt;br /&gt;5.شرایط چهار گانه موفقیت‏یک پیام:&lt;br /&gt;الف.غنا و قدرت محتوا(غنای منطقی،غنای احساسی،غنای عملی).به عبارت دیگر قابل جذب بودن برای عقل و برای دل،و دیگر قدرت بر حل مشکلات زندگی.اینجاست که راز اصلی پیشرفت اسلام را با نداشتن دستگاه تبلیغی،در مقابل اکثریتها مانند مسیحیت،و اقلیتها مانند یهودیت و فرقه پوشالی بهائیت‏باید به دست آورد.&lt;br /&gt;ب.امکانات از نظر وسائل و ابزارهای تمدن،و دیگر شرایط اجتماعی محیط که‏«سنگ را بسته سگ رها کرده‏»نباشد.&lt;br /&gt;ج.متد تبلیغ،در مقابل متد تحقیق،متد تعلیم(تعلیم مسائل علمی،و اما تبلیغ مربوط است‏به هدفهای اجتماعی و معنوی)،متد یاد گیری و بهره گیری از هوش و حافظه،متد کتابداری، متد مدیریت.&lt;br /&gt;د.صلاحیت فنی و اخلاقی پیام رسان.&lt;br /&gt;6.اولین مطلب این است که استفاده از تبلیغ در نهضت‏حسینی آنوقت درست است که عامل نهضت را تنها امتناع از بیعت ندانیم.استفاده از تبلیغ با دو عامل دیگر یعنی اجابت مردم کوفه برای در دست گرفتن زمام امور،و دیگر امر به معروف و نهی از منکر جور می‏آید،و البته از زمان سقوط کوفه به بعد هر اندازه از عنصر تبلیغ استفاده شده باشد اختصاص دارد به امر به معروف و نهی از منکر.&lt;br /&gt;خروج امام از مدینه به مکه و اقامت در مکه در ماههای شعبان تا ذی الحجه که ایام عمره و سپس حج است،به نظر نمی‏رسد که به خاطر این بوده که دشمن احترام حرم امن الهی را حفظ می‏کرد،بلکه به سه علت دیگر بوده است:یکی اینکه نفس مهاجرت ارزش تبلیغاتی داشت و تکاندهنده بود و ندای امام را بهتر می‏رساند و این خود اولین ژست مخالفت و امتناع بود.دوم اینکه در مکه تماس بیشتری با افراد نواحی مختلف ممکن بود.سوم اینکه مکه را انتخاب کردن علامت امنیت نداشتن بود گو آنکه در آنجا هم[امام]امنیت نداشت.&lt;br /&gt;7.خروج امام از مکه در روز«ترویه‏»یعنی روز هشتم ذی الحجه که روز حرکت‏به منی و عرفات است ارزش تبلیغی تکاندهنده‏تری از خود اقامت در مکه داشت.و از نظر رساندن پیام اسلام، این پشت کردن به کعبه تسخیر شده امویان و حجی که گرداننده‏اش دستگاه یزیدی بود-حجی که ظاهرش اسلامی و روحش جاهلی بود-نشان داد که اسلام این صورت خالی نیست که خاطرها آسوده باشد،معنی و حقیقت است که به خطر افتاده است.&lt;br /&gt;8.سومین ژست تبلیغاتی و بلکه تاکتیک تبلیغاتی آن حضرت این بود که اهل بیت و کودکان خود را نیز همراه خود آورد،و به این وسیله در واقع خود دشمن را نا آگاهانه استخدام کرد که حامل یک عده مبلغ برای امام حسین و برای اسلام حسینی علیه یزید و اسلام یزیدی باشد و این یکی از مهمترین عناصر تبلیغی نهضت امام است.&lt;br /&gt;9.چهارمین تاکتیک تبلیغی ابا عبد الله نشان دادن مروت و انسانیت در همه خلال حادثه بود-از بین راه تا دهم محرم-از قبیل آب دادن به دشمن و ابتدا به جنگ نکردن.&lt;br /&gt;10.پنجمین تاکتیک،ایجاد صحنه‏هایی برای رساندن بهتر[پیام خود]و رنگ آمیزی‏ها از قبیل پاشیدن خون شیر خوار به آسمان که‏«عند الله احتسبه‏» (3) ،سر و روی خود را با خون خود مخضب کردن که اینچنین می‏خواهم خدا را ملاقات کنم.در مورد صحنه‏ها قصه دست‏به گردن کردن با قاسم،حبیب بن مظاهر.عجبا چقدر صحنه‏های طبیعی شکل مصنوعی دارد!از این جهت نظیر استعداد آهنگ پذیری آیات قرآن است.&lt;br /&gt;11.آنچه امروز به ما الهام می‏بخشد،قلمهای کسانی که اسلام را روی کاغذها توصیف کرده‏اند نیست،بلکه قلمهای کسانی است که با خون خود خطوط برجسته اسلام را بر روی بدنهای خودشان،بر پیشانیشان،بر فرق شکافته‏شان(و قتل فی محرابه لشدة عدله) (4) ،بر روی دانه دانه موهای مقدس محاسنشان،بر روی سینه و قلبشان،بر پیشانی شکسته‏شان،بر دندان شکسته‏شان،بر رگهای گردنشان نوشته‏اند.&lt;br /&gt;چقدر اشتباه است که ما با جمله‏«مداد العلماء افضل من دماء الشهداء» (5) ارزش شهید و شهادت را پایین بیاوریم.&lt;br /&gt;آری آنچه الهام بخش امروز ماست آن قلمها نیست،آن جانبازیهای تاریخی و آن خونهای بر زمین ریخته است،آن سرگذشتهای نورانی است.پیام اسلام را جهادها،هجرتها،فداکاریها، جانبازیها به جهان رسانده است.&lt;br /&gt;12.گویی سید الشهداء در خونین ساختن و رنگ قرمز دادن به نهضت تعمد خاصی داشته است-و به قول مرحوم آیتی-چون رنگ قرمز ثابت‏ترین و لا اقل نمایان‏ترین رنگهاست.خلاصه در عاشورا نوعی عمل رنگ آمیزی دیده می‏شود.&lt;br /&gt;خود مساله اینکه داغترین سخنان امام بعد از یکطرفه شدن و قطع امید موفقیت است‏یک مطلب است،امر نکردن خاندان به رفتن از آنجا و اجازه دادن و بلکه تشویق کردن به شهادت مطلب دیگر است،استنصار برای شهادت مطلب دیگر است،اجازه دادن به حر همین طور، شب عاشورا رفتن حبیب میان بنی اسد همین طور.&lt;br /&gt;13.کارهای عجیب و رنگ آمیزی ابا عبد الله نهضت را به رنگ خون:&lt;br /&gt;الف.ابصار العین صفحه 15(پس از استغاثه و گریه زنان و آمدن برای ساکت کردن آنها):&lt;br /&gt;و اخذ طفلا له من ید اخته زینب فرماه حرملة او عقبة بسهم فوقع فی نحره(نحر الطفل)-کما سیاتی فی ترجمته-فتلقی الدم بکفه و رمی به نحو السماء و قال:هون علی ما نزل بی انه بعین الله (6) .&lt;br /&gt;ب.ص 15:&lt;br /&gt;ثم جرد سیفه فجعل ینقف الهام و یوطی‏ء الاجسام،و رماه رجل من بنی دارم بسهم فاثبته فی حنکه الشریف فانتزعه و بسط یدیه تحت‏حنکه،فلما امتلاتا دما رمی به نحو السماء و قال:اللهم انی اشکو الیک ما یفعل بابن بنت نبیک (7) .&lt;br /&gt;ج.ص‏16:&lt;br /&gt;و جعل ینوء برقبته(برکبته)و یکبو فطعنه سنان فی ترقوته،ثم انتزع السنان فطعنه فی بوانی صدره،و رماه سنان (8) ایضا بسهم فوقع فی نحره،فجلس قاعدا و نزع السهم و قرن کفیه جمیعا حتی امتلاتا من دمائه فخضب بهما راسه و لحیته و هو یقول:هکذا القی الله مخضبا بدمی مغصوبا علی حقی (9) .&lt;br /&gt;14.گفتیم همان طور که قرآن کریم در عین اینکه شعر نیست آهنگ پذیر است آنهم آهنگهای مختلف،آنهم هر آهنگی متناسب با آیاتی و متناسب با معانی آن آیات-آنچنانکه طه حسین در مرآة الاسلام(آئینه اسلام،ترجمه مرحوم آیتی)بیان کرده است-جریان حادثه کربلا نیز شبیه پذیر یعنی نمایش پذیر است و سوژه فراوان دارد و با اینکه یک حادثه واقعی و طبیعی است آنچنان صورت گرفته که گویی خواسته‏اند با آن یک نمایشنامه تهیه کنند. اکنون می‏گوییم این پر سوژه بودن و شبیه پذیر بودن معلول یک چیز دیگر است و آن این است که گویی در حادثه کربلا بنا بوده است که اسلام در همه ابعادش و همه جنبه‏هایش تجلی کند و به عبارت دیگر عملا و واقعا-نه ظاهرا و برای تماشای دیگران-تجسم داده شود و به مرحله عمل در آید.&lt;br /&gt;مساله تجسم دادن فکر گاهی صرفا نقش است و شکل است و صورت است و نمایش است، یعنی بی روح است و به بازی گرفتن خیال است،مثل آنچه آقای راشد نقل می‏کرد که در یکی از موزه‏های خارجی مجسمه زنی فوق العاده زیبا را بر روی تختی دیده بود که جوانی در حالی که نشان می‏داد قبلا هماآغوش زن بوده است، در حالی که یک پا را به پایین گذاشته و رو گردانده بود در حال فرار بود و خود جوان نیز فوق العاده زیبا بود.گفتند:این،تجسم فکر افلاطون است که هر عشقی پس از رسیدن تبدیل به بیزاری می‏شود و معشوقها در اثر وصال منفورها می‏شوند.&lt;br /&gt;ولی این تجسم یک تجسم بی روح بود.در اسلام تجسمهای زنده و روحدار و جاندار و واقعی است.حادثه کربلا یک تجسم است از اسلام در همه جنبه‏ها اما جاندار و روحدار.&lt;br /&gt;حادثه امام حسین گویی برای ایجاد یک نمایش حماسی و پرخاشگری و تراژدی و وعظی و عشق الهی و مساوات اسلامی و عواطف انسانی،همه در آخرین اوج،به وسیله قهرمانهای مختلف از پیر و جوان،زن و مرد،آزاد و برده و یا آزاد شده،بالغ و کودک به وجود آمده و همه ابعاد اسلام را هم نشان می‏دهد،هم توحید و عرفان و عشق الهی و تسلیم و رضا و نرد محبت‏با حق باختن و پاکبازی با خدا،و هم در عین حال جنبه اعتراض و پرخاشگری شدید و همدردی با محرومان،و هم حماسه اخلاقی تحرک و تحمس شجاعت و حماسه انسانی،و هم وعظ و اندرز و سکون خاص به آن،و هم برابری و مساوات اسلامی،و هم تجلی عالیترین عواطف اخلاقی و اسلامی،مثلا ایثار(داستان ابوالفضل علیه السلام)،فداکاری و سبقت در آن.این است معنی جامع بودن قیام حسینی.اولا از نظر هدف و مقصد و ایده و فکر،حامل همه ایده‏های اصلی اسلام است نه یک جنبه خاص.ثانیا از نظر بازی کنندگان و متعهدان به نقش.&lt;br /&gt;من شعرایی نظیر محتشم را نفی کلی نمی‏کنم،همچنانکه شعرایی مانند عمان سامانی و صفی علیشاه را.اولی تکیه بر جنبه تراژدی و مظلومیت کرده است و دو تای دیگر بر جنبه عرفانی و عشق الهی،همچنانکه اقبال لاهوری بیشتر بر جنبه‏های اجتماعی آن تکیه کرده است.چون این قیام،این حرکت،این نهضت(و همه این کلمه‏ها برای نشان دادن این حادثه، کوچک است)همه این جنبه‏ها را داشته است و هر یک از اینها یک بعد از ابعاد و یک لا از چند لای این حادثه است.البته یک حادثه توحیدی کامل،جامع همه مراتب است.&lt;br /&gt;اما بعد توحیدی و عرفانی:رضی الله رضانا اهل البیت-رضا بقضائک و تسلیما لامرک،لا معبود سواک یا غیاث المستغیثین.اشراق چهره آن حضرت در لحظات آخر.حدیث امام سجاد علیه السلام در باره بعضی از اصحاب.زمزمه شب عاشورا و یا معراج حسینی.نماز روز عاشورا.«عند الله احتسب‏»ها در همه شدائد و مصائب.&lt;br /&gt;اما پرخاشگری:الا و ان الدعی...&lt;br /&gt;و اما بعد حماسی،حماسه آفرینی،مردانگی و شرافت:الموت اولی من رکوب العار،هیهات منا الذلة.ابن ابی الحدید می‏گوید:سید اهل الاباء(اباة الضیم) (10) .لا اعطیکم بیدی اعطاء الذلیل و لا افر فرار العبید.ویلکم یا شیعة آل ابی سفیان ان لم یکن لکم دین فکونوا احرارا فی دنیاکم.لا اری الموت الا سعادة و الحیاة مع الظالمین الا برما.&lt;br /&gt;بعد اخلاقی&lt;br /&gt;الف.مروت.&lt;br /&gt;در شجاعت‏شیر ربانیستی در مروت خود که داند کیستی&lt;br /&gt;داستان آب دادن به لشکر حر.قبول توبه حر.حاضر نشدن به اینکه ابتدا به تیر اندازی کند. حاضر نشدن به اینکه قبل از شروع جنگ تیری به سوی شمر پرتاب شود،همان طور که پدرش علی برای ابن ملجم...&lt;br /&gt;ب.ایثار.داستان سه نفر یا ده نفر در جنگ موته یا غیر آن.ایثار اهل بیت و سوره دهر.ایثار ابو الفضل.&lt;br /&gt;ج.صداقت و راستی.&lt;br /&gt;د.وفا:عمرو بن قرظه[در حال شهادت خطاب به امام حسین علیه السلام]:اوفیت (11) نفس المهموم،ص 140)&lt;br /&gt;بعد موعظه‏ای&lt;br /&gt;الف.اندرزهای خود ابا عبد الله:الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم.موعظه‏ها ضمن خطابه‏ها.مواعظ جناب زهیر و جمله ابا عبد الله که تو نصیحت را به اکمال رساندی.موعظه حنظله شبامی.&lt;br /&gt;اصول اجتماعی و برابری اسلامی&lt;br /&gt;داستان جون مولی ابی ذر(نفس المهموم،ص 155):فوقف علیه الحسین علیه السلام و قال: اللهم بیض وجهه،و طیب ریحه،و احشره مع الابرار،و عرف بینه و بین محمد و اله (12) .&lt;br /&gt;داستان جوان ترک(نفس المهموم،ص‏156).&lt;br /&gt;15.زمینه تبلیغ پس از شهادت شهدا و وقوع فاجعه و خاموش شدن احساسات کینه توزانه و طمعکارانه و جانشین شدن احساسات رقت انگیز و پیدایش جنبه مظلومیت و حق به جانبی طبعا بیشتر فراهم شد و در حقیقت مرحله بهره برداری از یک طرف و معرفی حقیقت آنچه بوده و دریدن پرده‏های تاریکی که تبلیغات دروغین ایجاد کرده بود[از طرف دیگر]از بعد از شهادت ابا عبد الله به وسیله اهل بیت مکرمش انجام یافت.امیر المؤمنین علیه السلام می‏فرماید:«ان الفتن اذا اقبلت‏شبهت و اذا ادبرت نبهت‏» (13) .علت این است که در غوغای فتنه، انسان در آن غرق است و وقتی که انسان در داخل جریان باشد نمی‏تواند درست‏ببیند،از کنار بهتر می‏تواند دید.این است که زمینه روشن کردن اذهان طبعا بعد از ختم جریان بهتر فراهم است و لهذا نقش عمده تبلیغات بر عهده اهل بیت و اسیران است.&lt;br /&gt;اینجا ذکر دو مقدمه لازم است:&lt;br /&gt;الف.از نظر منطق روایات و طبق اعتقاد خاص ما به جنبه ما فوق بشری،یعنی جنبه ارتباط و اتصال امام به عالم ما فوق بشری،تمام کارهای امام حسین حساب شده و از روی پیش بینی بوده،تصادف و اشتباه در آنها وجود ندارد.لهذا مساله همراه آوردن زنان و کودکان با خود در سفری پر خطر که در همان وقت عقلایی که بر محور حفظ جان ابا عبد الله و اهل بیتش قضاوت می‏کردند این کار را جایز نمی‏شمردند،و حتی پس از شنیدن خبر قتل مسلم و قطعی و مسلم شدن سرنوشت،باز هم لا اقل این کار را نمی‏کند که اهل بیت را به مدینه برگرداند[این مساله یک کار حساب شده است.]در روایات هم آمده است که در عالم رؤیا پیغمبر[به امام حسین]فرمود:«ان الله شاء ان یراک قتیلا،و ان الله شاء ان یراهن سبایا» (14) . البته مقصودی که در آن زمان می‏فهمیده‏اند اراده تشریعی بوده نه اراده تکوینی.مقصود از اراده تکوینی،قضا و قدر حتمی الهی است و مقصود از اراده تشریعی،مصلحت و رضای الهی است،مثل «یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر» (15) .&lt;br /&gt;نتیجه این است که طبق منطق روایات،حمل اهل بیت و زنان و کودکان بر اساس یک مصلحت‏بوده که امثال ابن عباس نمی‏توانسته‏اند درک کنند.&lt;br /&gt;ب.مقدمه دوم این است که زن در تاریخ سه گونه نقش داشته و یا می‏توانسته است داشته باشد.یکی اینکه شی‏ء بوده و گرانبها و در نتیجه منفی محض و در ردیف قاصران بوده،بی نقشی بوده در ردیف اشیاء گرانبها،و آن همان منطق کنج‏خانه و خدمت‏به مرد و زاییدن و شیر دادن[است]بدون آنکه استعدادهای روحی او رشد کند،بدون اینکه تعلیم و تربیت واقعی بیابد و شخصیت پیدا کند،هر چه دست و پا شکسته‏تر بهتر و گرانبهاتر،هر چه بی زبان‏تر بهتر و گرانبهاتر،هر چه بی خبرتر گرانبهاتر و بهتر،و هر چه بی اراده‏تر بهتر،هر چه ناآگاه‏تر بهتر، هر چه اسیرتر و مسلوب الارادة‏تر بهتر،و هر چه منفعلتر و بی هنرتر بهتر،یعنی از سه اصلی که شخصیت انسانی انسان را تشکیل می‏دهد(آگاهی،آزادی،خلاقیت)هر چه نداشته باشد بهتر.ولی در این نقش،زن ملعبه فرد مرد هست اما ملعبه جامعه مردان نیست.&lt;br /&gt;نقش دوم این است که اساسا تفاوت مرد و زن را ندیده بگیریم و هر گونه حریم را که احترام زن بسته به اوست‏بر داریم و زن را مورد دستمالی و بهره برداری کامل قرار دهیم،فاصله و حریم را بکلی از میان ببریم.در این نقش،زن شخص بوده و عامل تاریخ اما بی بها و نقشش بیشتر در جهت فساد تاریخ بوده است.به عبارت دیگر زن در آن نقش تا حدی عزیز و محبوب و گرانبها بود اما ضعیف،یک ضعیف گرانبها و یک‏«شی‏ء»گرانبها.و در نقش دوم یک‏«شخص‏»بود اما شخص بی بها.&lt;br /&gt;نقش سوم و یا مکتب سوم آن است که‏«شخص گرانبها»باشد و آن به دو چیز وابسته است:یکی رشد استعدادهای خاص انسانی یعنی علم،اراده،قدرت ابتکار و خلاقیت،و دیگر دوری از ابتذال و مورد بهره گیری مرد بودن.پس رشد استعدادها در عین نگه داشتن حریم.در این مکتب،حریم و نه محبوسیت و نه اختلاط.&lt;br /&gt;از این رو یک تاریخ ممکن است مذکر محض باشد و تاریخ دیگر ممکن است مختلط باشد و به واسطه اختلاط پلید باشد،و یک تاریخ دیگر ممکن است مذکر-مؤنث‏باشد اما به این نحو که مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش.پس گاهی زن عامل مؤثر در تاریخ نیست،گاهی عامل است اما مختلط و در حقیقت‏بازیچه مرد،و گاهی عامل است اما در مدار خودش.&lt;br /&gt;زن در تاریخ مذهبی طبق تلقی قرآن کریم عامل مؤثر بوده است،یعنی تاریخ مذهبی قرآنی مذکر-مؤنث است،یعنی انسانی است،اما با حفظ مدارهای خاص به هر یک،به عبارت دیگر«مذنث‏»است،زوج است.&lt;br /&gt;در ورقه‏های‏«زن در قرآن‏» (16) در این باره بحث کرده‏ایم.&lt;br /&gt;حادثه کربلا نیز یک تاریخ‏«انسانی‏»است‏یعنی تاریخ زوج است نه فرد،«مذنث‏»است نه مذکر و نه مؤنث،مذکر و مؤنث است نه مذکر محض.به عقیده ما زن تا آنجا که فقط نقش وسیله عشقبازی و چشم چرانی را[دارد]و نقش خود را در آرایش و در حقیقت رونق بخشیدن به محفل مرد-آنهم عموم مردان-می‏بیند،هرگز نقش مستقل و مؤثری در تاریخ ندارد.&lt;br /&gt;البته ما نقش اساسی تاثیر غیر مستقیم زن را در تاریخ منکر نیستیم که گفته‏اند زن مرد را می‏سازد اعم از فرزند و شوهر،و مرد تاریخ را.بحث ما در نقش مستقیم است قرآن به موازات مردان قدیس و صدیق،از زنان قدیسه و صدیقه‏ای یاد می‏کند که در حد مردان صدیق بلکه بالاتر مقام ملکوتی داشته‏اند.زکریا از مریم در شگفت می‏ماند.همسر آدم،ساره،هاجر،آسیه، مادر موسی،خواهر موسی،مریم،حضرت زهرا(کوثر)زنان قدیسه قرآنند.خدیجه خود قدیسه تاریخ اسلام است.&lt;br /&gt;قرآن از مؤمنین و مؤمنات،مهاجرین و مهاجرات،قانتین و قانتات،صادقین و صادقات، صالحین و صالحات و...یاد کرده است.&lt;br /&gt;در بعضی آئینها زن فقط عنصر فریب و گناه است و از آنجا شروع می‏شود که شیطان از طریق حوا بر آدم مسلط می‏شود و این فلسفه را می‏رساند که شیطان زن را فریب می‏دهد و زن مرد را،ولی قرآن این منطق را قبول ندارد.&lt;br /&gt;16.در خطبه زینب(علیها سلام)مجموعا چند قسمت است:&lt;br /&gt;الف.ملامت:&lt;br /&gt;یا اهل الکوفة،یا اهل الختل و الغدر و الخذل!الا فلا رقات العبرة و لا هدات الزفرة،انما مثلکم... هل فیکم الا الصلف و العجب... (17) ب.آگاه ساختن آنها به اشتباهشان:&lt;br /&gt;فابکوا فانکم احریاء بالبکاء،فقد ابلیتم بعارها و منیتم بشنارها،و لن ترحضوها ابدا،و انی ترحضون قتل سلیل خاتم النبوة و معدن الرسالة و سید شباب اهل الجنة و ملاذ حربکم و معاذ حزبکم و مقر سلمکم و اسی کلمکم و مفزع نازلتکم و المرجع الیه عند مقاتلتکم و مدرة حججکم و منار محجتکم (18) .&lt;br /&gt;ج.تحریک عواطف که با پیغمبر چه کردید:&lt;br /&gt;ویلکم اتدرون ای کبد لرسول الله فریتم،و ای عهد نکثتم،و ای کریمة له ابرزتم،و ای حرمة له هتکتم،و ای دم له سفکتم (19) .&lt;br /&gt;عظمت فوق العاده این کار:&lt;br /&gt;لقد جئتم شیئا ادا تکاد السموات یتفطرن منه (20) ...&lt;br /&gt;د.انتقام الهی:&lt;br /&gt;فلا یستخفنکم المهل فانه عز و جل لا یحفزه البدار و لا یخشی علیه فوت الثار،کلا ان ربک لنا و لهم لبالمرصاد (21) .&lt;br /&gt;17.در بحث‏«تبلیغ‏»گفته‏ایم که موفقیت‏یک پیام چند شرط دارد:غنای محتوای خود پیام، استخدام وسائل مشروع و پرهیز از وسائل ضد،استفاده از متد صحیح،شخصیت‏حامل پیام.&lt;br /&gt;بحث ما فعلا در باره دو مطلب است:یکی بحث کلی در باره شرایط حامل پیام،دیگر بحثی شخصی در باره تاثیر شخصیت اهل بیت در تبلیغشان،که البته تبلیغشان دو جنبه دارد،یکی اینکه اسلام را شناساندند،دیگر اینکه مردم را به ماهیت اوضاع آگاه ساختند.&lt;br /&gt;راجع به قسمت دوم باید چه زمینه‏ای ساخته بودند،چه پرده‏ای بر روی اوضاع کشیده بودند و چگونه بودند و چگونه می‏خواستند وانمود کنند و چگونه اهل بیت این پرده نفاق را دریدند. پسر زیاد در مجلس خودش خطاب به حضرت زینب می‏گوید:«الحمد لله الذی قتلکم و فضحکم و اکذب احدوثتکم‏»و از جمله‏«اکذب احدوثتکم‏»کاملا پیداست که می‏خواهد بگوید ببینید!بهترین دلیل بر اینکه حکومت،به حق باید دست ما باشد و سخنان شما ناحق بود این است که خداوند شما را مغلوب کرد.این منطق،منطق کسانی است که همیشه وضع موجود را بهترین وضع و دلیل آن را امضای خدا می‏دانند که اگر بد می‏بود که خدا خودش آن را از بین می‏برد،چون هست پس درست است و باید باشد،رابطه‏ای است میان هست و باید باشد، چون هست پس باید باشد و خوب است (22) ،آنچنانکه در جاهلیت می‏گفتند:انطعم من لو یشاء الله اطعمه (23) ،و یا آنچنانکه آیه کریمه «تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء» (24) را این طور تفسیر و تعبیر می‏کنند و این یک مغالطه عظیمی است.&lt;br /&gt;اما زینب جواب می‏دهد:&lt;br /&gt;الحمد لله الذی اکرمنا بنبیه محمد و طهرنا من الرجس تطهیرا،انما یفتضح الفاسق و یکذب الفاجر و هو غیرنا و الحمد لله (25) .&lt;br /&gt;ابن زیاد گفت:کیف رایت صنع الله باخیک؟قالت:&lt;br /&gt;کتب الله علیهم القتل فبرزوا الی مضاجعهم،و سیجمع الله بینک و بینهم،فانظر لمن یکون الفلج،هبلتک امک یا ابن مرجانة...فغضب ابن زیاد و استشاط (26) ...&lt;br /&gt;وقتی که علی بن الحسین عرضه می‏شود بر پسر زیاد،[ابن زیاد]می‏گوید:من انت؟فقال:انا علی بن الحسین.فقال:الیس قد قتل الله علی بن الحسین؟فقال له علی علیه السلام:قد کان لی اخ یسمی علیا قتله الناس.فقال له ابن زیاد:بل الله قتله.فقال علی بن الحسین:الله یتوفی الانفس حین موتها...فغضب ابن زیاد فقال:و بک جراة لجوابی و فیک بقیة للرد علی!اذهبوا به فاضربوا عنقه... (27)&lt;br /&gt;از مجموع روشن می‏شود که پسر زیاد می‏خواست منطق جبر گرایی در عین عدل گرایی را پشتوانه کار خود قرار دهد.&lt;br /&gt;هر جریانی بالاخره به یک فلسفه‏ای برای پشتیبانی و حمایت احتیاج دارد.جنگ تبلیغاتی آنجاست که فلسفه‏ها با هم می‏جنگند.&lt;br /&gt;اهل بیت پیغمبر یکی از آثار وجودیشان این بود که نگذاشتند فلسفه اقناعی دشمن پا بگیرد.&lt;br /&gt;کار دیگرشان این بود که از نزدیک به وسیله خود دشمن توانستند با مردم تماس بگیرند،در صورتی که قبلا آحاد و افراد جرات تماس نداشتند.زینب از تریبون دشمن استفاده کرد. استفاده از تریبون دشمن در حقیقت جنگ را تا خانه دشمن کشیدن است.&lt;br /&gt;استفاده[اهل بیت امام]از فرصت‏برای معرفی شخصیت واقعی خود که کوفه را تبدیل کردند به پایگاه انقلاب.همان مردم گفتند:کهولهم خیر الکهول و شبابهم (28) ...&lt;br /&gt;مجموعا کوفه و شام و بین راه،قبل از رفتن آنها و بعد از رفتن آنها دو جور بود.انقلاب کوفه آنچنان شد که توابین را به وجود آورد و بعد همین کوفه علیه شام و ابن زیاد قیام کرد و ابن زیاد در جنگ با همین کوفیان کشته شد،و[در]شام اثرش آن است که در مسجد اموی ظاهر گشت.&lt;br /&gt;اینکه یزید روزهای آخر روش خود را عوض کرد علامت این بود که مغلوب شده بود و اینکه دستور داد[اهل بیت امام]مکرما و محترما به مدینه باز گردند به همین جهت‏بود.اینکه در قیام حره دستور داد مخصوصا متعرض علی بن الحسین نشوند به همین جهت‏بود.&lt;br /&gt;پی‏نوشتها:&lt;br /&gt;1- «متشابه‏»بنا بر آنچه آقای طباطبائی تحقیق کرده‏اند بیشتر مربوط می‏شود به معانی طولی و بطون،که القرآن عبارات و اشارات و لطائف و حقایق،العبارات للعوام،الاشارات للخواص،اللطائف للاولیاء و الحقایق للانبیاء.و به عبارت بهتر[نهضت‏حسینی]نهضتی جامع است.همان طوری که کلمات،برخی جامع است و برخی نه،که پیغمبر اکرم فرمود:«اوتیت جوامع الکلم‏»،نهضتها و حرکتها نیز برخی چند معنی است و برخی تک معنی.&lt;br /&gt;2- انفال/60.&lt;br /&gt;3- [این را به حساب خدا می‏گذارم.]&lt;br /&gt;4.[و در محراب عبادتش به خاطر شدت عدالتش کشته شد.]&lt;br /&gt;5.[مرکب عالمان از خون شهیدان برتر است.]&lt;br /&gt;6- [و طفلی از خود را از دست‏خواهرش زینب گرفت،پس حرمله یا عقبه تیری به سوی وی افکند که در گلوی طفل جای گرفت.حضرت خونها را با کف دست‏خویش گرفت و به طرف آسمان پاشید و فرمود:آنچه بر سر من می‏آید چون در معرض دید خداوند است‏بر من آسان است.]&lt;br /&gt;7.[سپس شمشیر بر کشید و همین طور بر فرق کوفیان می‏کوفت و بدنهای آنان را به زیر پا می‏گرفت تا اینکه‏مردی از«بنی دارم‏»تیری به سویش پرتاب کرد که در زیر گلوی شریف حضرتش جای گرفت.حضرت تیر را بیرون آورد و دو دست‏خویش به زیر گلو گرفت و چون از خون پر شدند به سوی آسمان پاشید و عرض کرد:پروردگارا!من به تو شکوه می‏کنم از اینکه با پسر دختر پیامبرت این گونه رفتار می‏شود.]&lt;br /&gt;8.بعید نیست که‏«سنان‏»اشتباه باشد و همان‏«دارمی‏»است.&lt;br /&gt;9- [و همین طور که به زحمت‏بر می‏خاست و دوباره به صورت به زمین می‏خورد،سنان نیزه‏ای به گرده حضرت زد و سپس نیزه را بیرون کشید و در استخوانهای سینه حضرت فرو برد.و همین سنان تیری پرتاب کرد که در گلوی حضرت نشست.حضرت بر زمین نشست و تیر را بیرون کشید،سپس دو دست مبارک به زیر خون گرفت تا از خونش پر شد،و با دو ست‏خون آلود خود سر و صورت خویش رنگین ساخت و در همین حال می‏گفت:این گونه خدا را دیدار می‏کنم که به خونم آغشته باشم و حقم به تاراج رفته است.]&lt;br /&gt;10- سرور ابا کنندگان(کسانی که زیر بار زور نمی‏روند).&lt;br /&gt;11- [آیا به عهد خود وفا کردم؟]&lt;br /&gt;12- [حسین علیه السلام بالای سر او ایستاد و گفت:خداوندا صورتش را سپید کن،و بویش را خوش گردان،و با نیکوکاران محشورش بدار،و میان او و محمد و آل محمد آشنایی برقرار فرما. ]&lt;br /&gt;13.نهج البلاغه،خطبه 91:[شان فتنه‏ها این است که چون رو آورند حق را مشتبه سازند،و چون بر طرف شوند بیداری آورند.]&lt;br /&gt;14- [همانا خداوند خواسته است که تو را کشته و خانواده تو را اسیر ببیند.]&lt;br /&gt;15.بقره/185[خداوند راحتی و آسایش شما را خواسته و زحمت و سختی شما را نخواسته است.]&lt;br /&gt;16- [مطالب این ورقه‏ها در سلسله یاد داشتها به چاپ خواهد رسید.]&lt;br /&gt;17- [ای کوفیان!ای حیله گران و دغلبازانی که به هنگام یاری دست‏باز می‏دارید!هان که اشکتان خشک و آهتان سرد مباد.داستان شما به کسی ماند...آیا جز چاپلوسی و خود بینی و... در میان شما چیزی هست؟]&lt;br /&gt;18.[پس بگریید که سزاوار گریه‏اید.راستی که شما به عار این کار گرفتار آمدید و به ننگ آن مبتلا گشتید و هرگز این لکه ننگ را نتوانید شست.و کجا می‏توانید ننگ کشتن زاده ختم نبوت و معدن رسالت،و سرور جوانان بهشتی و پشتیبان جنگتان و جایگاه سلامتی خود و طبیب زخمهایتان و پناه مشکلاتتان و بیانگر حجتتان و مشعلگاه راهتان را بشویید؟!]&lt;br /&gt;19.[وای بر شما!می‏دانید چه جگری از رسول خدا بریدید؟و چه پیمانی شکستید؟و چه دخترانی از او در معرض دید آوردید؟و چه حرمتی از او دریدید؟و چه خونی از او ریختید؟]&lt;br /&gt;20- [راستی که کار ناپسندی کردید که نزدیک است آسمانها از شدت آن بشکافد.]&lt;br /&gt;21.[پس این مهلت الهی شما را سبکسار نسازد که عجله و شتاب،خدا را به شتاب نیندازد و بیم از دست رفتن انتقام بر خدا نرود،هرگز،که خداوند در کمین ما و آنها نشسته است.]&lt;br /&gt;22.به عبارت دیگر جبر گرایی در عین عدل گرایی،آنچنانکه مرجئه کردند.&lt;br /&gt;23- یس/47.[آیا به کسی خوراک دهیم که اگر خدا می‏خواست‏خوراکش می‏داد؟]&lt;br /&gt;24.آل عمران/26.[حکومت را به هر که خواهی می‏دهی،و از هر که خواهی می‏ستانی،و هر که را خواهی عزت می‏بخشی،و هر که را خواهی خوار و ذلیل می‏سازی.]&lt;br /&gt;25.[سپاس خدایی را که ما را به پیامبرش محمد گرامی داشت،و از هر گونه پلیدی به خوبی پاک ساخت.جز این نیست که فاسق رسوا می‏شود و فاجر دروغ می‏گوید،و او بحمد الله ما نیستیم و غیر ماست.]&lt;br /&gt;26.[کار خدا را نسبت‏به برادرت چگونه دیدی؟فرمود:خداوند شهادت را در سرنوشت آنها مقرر فرموده بود و آنان به قتلگاه خویش پیوستند،و به زودی خداوند میان تو و آنان جمع کند.پس بنگر که پیروزی از آن کیست؟مادرت به عزایت‏بنشیند ای پسر مرجانه!...پس ابن زیاد به خشم آمد و بر افروخت...]&lt;br /&gt;27.[ابن زیاد گفت:تو که هستی؟فرمود:من علی بن الحسین‏ام.گفت:مگر علی بن الحسین را خدا نکشت؟حضرت فرمود:برادری داشتم به نام علی که مردم او را کشتند.ابن زیاد گفت: بلکه خدا او را کشت.حضرت فرمود:البته خداوند جانها را به هنگام مردن می‏ستاند...ابن زیاد خشم گرفت و گفت:بر پاسخ من جرات می‏کنی و هنوز توان رد بر مرا داری؟او را ببرید و ! &lt;{.lیغrf co ¢غkpت 28- [پیرانشان بهترین پیرانند،و جوانانشان...] &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1204503447360297810-8158547710827702877?l=pornemati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pornemati.blogspot.com/feeds/8158547710827702877/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1204503447360297810&amp;postID=8158547710827702877' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/8158547710827702877'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/8158547710827702877'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pornemati.blogspot.com/2007/02/blog-post_2383.html' title='عنصر تبلیغ در نهضت‏حسینی'/><author><name>shokoh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14950602887759262711</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_jyh26MuTU98/RdWOXcX8WpI/AAAAAAAAABA/rCBImB3L_xU/s72-c/045.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1204503447360297810.post-2377702602643922935</id><published>2007-02-15T22:09:00.000-08:00</published><updated>2007-02-15T22:11:50.469-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اثر استاد شهيد دكتر شريعتي'/><title type='text'>حسین وارث آدم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#660000;"&gt;این کتاب تالیف دکتر علی شریعتی است.در سفری که در26-30 آذر ماه 51 به مشهد رفتم نسخه‏ای از آن را انتشارات طوس به من داد و در بین راه و تهران خواندم.آنچه دستگیرم شد از هدف این جزوه که در زیر لفافه بیان شده است و به تعبیر خود جزوه،نویسنده خواسته است‏«تمام عقده‏ها و عقیده‏های خود را در این جزوه بگوید»این است:&lt;br /&gt;1.این جزوه نوعی توجیه تاریخ است‏بر اساس مادی مارکسیستی،نوعی روضه مارکسیستی است‏برای امام حسین که تازگی دارد.&lt;br /&gt;[طبق این جزوه]آغاز تاریخ بشر اشتراکیت و برابری است،سپس نابرابری و حق و باطل یعنی مالکیت آغاز می‏گردد و از اینجا جامعه بشر دو بخش می‏شود آنچنانکه دجله و فرات از یک سرچشمه می‏جوشند و سپس دو بخش می‏گردند و از یکدیگر جدا می‏شوند.دو بخش انسان یعنی دو طبقه:طبقه برخوردار و استثمارگر و طبقه محروم و استثمار شده.طبقه حاکم و برخوردار و استثمارگر سه چهره دارد:سیاست،اقتصاد،مذهب،یا صاحبان زر و صاحبان زور و صاحبان تزویر که کار اولی برده ساختن و کار دومی غارت کردن و کار سومی فریب دادن است.قصر و دکان و معبد،سه شعبه یک بنگاهند.تیغ و طلا و تسبیح یک کار می‏کنند. نظام حاکم بر تاریخ همواره همین بوده است و آنچه غیر از این بوده نهضتهایی بوده محکوم،قیامها و انقلابهایی بوده دلسوزانه و مذبوحانه،و چون زیر بنا فاسد بوده،از همه آن نهضتها که به وسیله ابراهیم‏ها و موسی‏ها و عیسی‏ها و محمدها و علی‏ها و حسین‏ها صورت گرفته نتیجه معکوس گرفته شده است،آنچه بنا بوده قاتق نان بشر بشود بلای جانش شده و زنجیر دیگر بر دست و پایش.&lt;br /&gt;آزادی سبطی بی دوام بوده(ص 22).نوای امام حسین،خاموش اما بانگ گوساله‏های سامری همیشه بلند است(24).سر نوشت محتوم همه وارثان آدم اسارت و گرفتاری است(ص 28). وراثت آزادی و عدالت و بیداری،نهضت محکوم تاریخ است و وراثت‏بردگی و بیداد و مذهب خواب،نظام حاکم بر تاریخ(ص‏29).امام حسین مظهر شکست آدم است(ص 47).&lt;br /&gt;در این جزوه سرزمین بین النهرین سمبل تمام زمین و تاریخش نمایشگر تاریخ تمام زمین است.دو نهر دجله و فرات سمبل دو جناح متضاد بشری است که از هم جدا شده و در نزدیکی بغداد به طور دروغین بهم می‏پیوندند آنچنانکه در دوره خلافت اسلامی این وحدت دروغین پیدا شد(صفحات‏9،29،39)و بار دیگر به شکل فجیعتری جنایت‏بر قرار می‏شود.همه جنایتکاران جهان در هر یک از سه چهره در چهره‏های سه گانه خلافت اسلامی ظهور و حلول می‏کنند و بدبختی‏ای آغاز می‏شود که در جهان سابقه ندارد(صفحات 15،27،28،35).آنچه بدان همه دارند این تنها دارد.&lt;br /&gt;سرنوشت دجله و فرات این است که در نهایت‏به دریا بریزند و آرامش یابند.سرنوشت‏بشریت و پایان تاریخ بشر نیز اشتراکیت و سوسیالیسم است و تنها در آن وقت است که بشر از بلای مالکیت و نظام طبقاتی نجات می‏یابد و زیر بنا خراب می‏شود و زیر بنای واقعی عدل و داد واقعی درست می‏شود.&lt;br /&gt;تلاشهای انقلابیون تاریخ با زیر بنای طبقاتی،دلسوزانه ولی مذبوحانه و بی نتیجه بوده است. فقط با محو طبقات است که جامعه به سعادت واقعی خویش نائل می‏گردد(ص‏9):الا بالاشتراکیة تطمئن القلوب.&lt;br /&gt;امام حسین به سوی مرگ می‏شتابد تنها و بی امید(ص 23).او مظهر شکست آدم است و تعصبی بی حاصل به خرج می‏دهد(ص 47).&lt;br /&gt;در این جزوه به طور کلی کلمه آدم یا انسان،سمبل انسان سوسیالیست است و توحید جهان توجیه توحید و وحدت جامعه است کما اینکه شرک اعتقادی سایه‏ای است از شرک و نویت‏حیات.با این بیان بار دیگر جنبه مارکسیستی جزوه روشن می‏شود که وجدان هر کس را مولود و انعکاسی از وضع اجتماعی او می‏دانند و می‏تواند مبین نظر دورکهایم باشد نه نظر کارل مارکس.&lt;br /&gt;آنچه در این جزوه به چشم نمی‏خورد شخصیت امام حسین و آثار نهضت اوست.مبنای جزوه بر این است که در جامعه طبقاتی همه تلاشها بی حاصل است.انقلابیون تاریخ،وارث آدم یعنی انسان اشتراکی می‏باشند و قیامشان برای حق بوده و حق یعنی عدالت،برابری،یعنی اشتراکیت.&lt;br /&gt;امام حسین این جزوه همان امام حسین مظلوم و محکوم روضه خوانهاست که هیچ نقشی در تاریخ ندارد،با این تفاوت که امام حسین روضه خوانها لا اقل سفره گریه‏ای برای توشه آخرت پهن کرده و امام حسین این جزوه-به وسیله روضه‏ها و گریه‏ها-ابزاری است در دست جناح حاکم برای بهره‏کشی طبقه محکوم.&lt;br /&gt;در این جزوه معبد همیشه در کنار قصر و دکان،و روحانی همواره در کنار حاکم و سرمایه‏دار[است]،و البته آنچه در کنار است معبد است-نه خصوص کلیسا و یا دیر و صومعه و یا کنشت و یا بتخانه-که شامل مسجد هم می‏شود.طبعا تکلیف روحانی هم روشن است. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1204503447360297810-2377702602643922935?l=pornemati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pornemati.blogspot.com/feeds/2377702602643922935/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1204503447360297810&amp;postID=2377702602643922935' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/2377702602643922935'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/2377702602643922935'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pornemati.blogspot.com/2007/02/blog-post_15.html' title='حسین وارث آدم'/><author><name>shokoh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14950602887759262711</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1204503447360297810.post-5619755155734029196</id><published>2007-02-14T21:53:00.001-08:00</published><updated>2007-02-16T03:18:56.655-08:00</updated><title type='text'>امر به معروف و نهی از منکر در نهضت‏حسینی</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_jyh26MuTU98/RdWTEMX8WqI/AAAAAAAAABM/QNV8uy-WPk0/s1600-h/053.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5032089858906806946" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_jyh26MuTU98/RdWTEMX8WqI/AAAAAAAAABM/QNV8uy-WPk0/s200/053.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#3333ff;"&gt;.معنی معروف و منکر،و معنی امر به معروف و نهی از منکر.کلمه‏«معروف‏»شامل همه هدفهای مثبت اسلامی،و کلمه‏«منکر»شامل همه هدفهای منفی اسلامی می‏گردد،و لهذا با چنین تعبیر عامی آمده است.و اما امر به معروف و نهی از منکر گر چه با تعبیر امر و نهی است ولی به نص حدیث و فقه و تاریخ قطعی اسلامی،شامل هر وسیله مشروعی است که برای این هدفها بشود استفاده کرد و این ساختمان را نگه داشت و توسعه داد.&lt;br /&gt;2.ارزش واقعی و ثبوتی امر به معروف از نظر اسلام.قرآن و سنت چه اهمیت و چه موقع و ارزشی برای آن قائل است؟(آیات امر به معروف و نهی از منکر،و روایات عجیبی که در این زمینه رسیده است.)پس این اصل در متن اسلام و در مقام ثبوت،ارزش بسیار اصیلی دارد و از ارکان تعلیمات اسلامی است.&lt;br /&gt;3.در نهضت‏حسینی سه عامل و سه عنصر دخالت داشته است و این نهضت‏به حسب هر یک از این سه عنصر یک ارزش و اعتبار خاصی پیدا می‏کند.&lt;br /&gt;4.قبول این مسؤولیت‏شرایط سنگینی دارد،چه از نظر اطلاعات و آگاهیها و چه از نظر قدرت اجرایی.اشکال کار ما تنها در این نبوده و نیست که ما توجه کافی به این اصل نداشته‏ایم،اشکال بیشتر ما در این بوده که ما خود را آماده برای انجام چنین وظیفه خطیری که نامش مسؤولیت عمومی اجتماعی (1) برای پیشبرد هدفهای اسلامی است نداشته‏ایم.نه آگاهی ما کامل بوده و نه قدرت اجرائی ما.لهذا ما زیانی که از راه انجام و اجرای جاهلانه این اصل برده‏ایم،از ناحیه ترک آن نبرده‏ایم.مظاهر فعالیت ما در این راه نشان می‏دهد که ما تا چه حد آمادگی داشته‏ایم.به عبارت دیگر کارنامه ما در امر به معروف و نهی از منکر خیلی خراب و سیاه است.معلوم می‏شود آگاهی ما تا چه حد بوده و قدرت ما تا چه حد.البته اشکال کار ما بیشتر در ناحیه آگاهی است نه در ناحیه قدرت (2) ،و هر دو شرط به اصطلاح شرط وجودند نه شرط وجوب،یعنی شرطی هستند که باید آنها را تحصیل کرد.نمونه‏های کار ما،از حساسیتهای ما در باره مسائل،کتابهایی که منتشر می‏کنیم که تا چه حد با پیشبرد هدفهای اسلامی منطبق است،پولهایی که انفاق می‏کنیم،تبلیغهایی که می‏کنیم،مسائلی که بیشتر فکر ما را به خود مشغول می‏سازد،از اینها می‏توان فهمید که چه اندازه ما ارزش این اصل را درک کرده‏ایم.&lt;br /&gt;5.مطلب پنجم این است که کارنامه ما در باره این اصل چگونه است؟متاسفانه ما کارنامه درخشانی در اجرای این اصل نداریم.کارهای ما تحت این عنوان به جای اینکه امر به معروف و نهی از منکر باشد،نوعی منکر بوده است.فعالیتهای ما در این زمینه چه به صورت تبلیغ،یا کتاب و نوشته،یا هیئتهای اعزامی به خارج،یا صرف پول،یا ایجاد مؤسسه و یا هر شکل دیگر، صفر و یا نزدیک به صفر بوده است.&lt;br /&gt;6.هر یک از امر به معروف و نهی از منکر،مراتب و اقسامی دارد:لفظی،عملی،مستقیم،غیر مستقیم،فردی و اجتماعی.&lt;br /&gt;7.آخرین مطلب این است که پس از آنکه ارزش این اصل را از نظر اسلام و در مقام ثبوت دانستیم،و پس از آنکه دانستیم ارزش بیشتر نهضت‏حسینی از ناحیه این عنصر است (3) ،و پس از آنکه دانستیم نهضت‏حسینی که تا پای گذشت از جان و عزیزان و یاران و همه چیز در راه امر به معروف و نهی از منکر بود،به این اصل ارزش و اعتبار و آبروی شایسته داد (4) ،یعنی در حالی که دیگران آن را در مرز ضرر شخصی متوقف می‏کنند و ارزش آن را پایین می‏آورند، نهضت‏حسینی مرزی برای آن نمی‏شناسد،پس از همه اینها،آن چیزی که به عنوان نتیجه گیری باید ذکر شود این است که ما چه کنیم که ارزش پیدا کنیم،به خودمان ارزش بدهیم، قیمت‏خودمان را نزد خدا بالا ببریم،نزد پیغمبر خدا بالا ببریم،آبروی خودمان را نزد سایر ملل جهان بالا ببریم،برای ما ارزش قائل شوند.ما چه کنیم؟و هم اینکه چه کنیم که ارزش عزاداری حسین را بالا ببریم؟آن اینکه شعارهای زنده و حسینی انتخاب کنیم نه‏«نوجوان اکبر من‏»که یک شعار پیر زنی است،یا:«زینب مضطرم الوداع الوداع‏».&lt;br /&gt;جواب این سؤال را خداوند در قرآن داده است: «کنتم خیر امة اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنکر» (5) .شما بهترین و با ارزش‏ترین مردم جهان هستید در پرتو این اصل مقدس:امر به معروف و نهی از منکر،تعاون اجتماعی،همدردی،همبستگی،احساس مسؤولیت در مقابل جامعه اسلامی.&lt;br /&gt;ما باید فرصت‏شناس و موقع شناس باشیم.ما باید بدانیم که به قول سید شرف الدین(قریب به این مضمون):لا یقضی علی الباطل الا عن حیث جاء (6) .&lt;br /&gt;گفتیم که ما نه تنها حوادثی که روزگار در بطن خود مستتر دارد و می‏پروراند درک نمی‏کنیم، حتی ظاهرترین پدیده‏ها را درک نمی‏کنیم،نیز گفتیم اشکال بیشتر ما در این است که آگاه نیستیم نه اینکه توانایی نداریم.محال است که یک جمعیت هفتصد میلیونی (7) ،دنیا روی آنها حساب نکند.&lt;br /&gt;اکنون مثالی برای هر دو مطلب ذکر می‏کنیم که اولا نا آگاهی ما چقدر است؟و ثانیا ما قدرت داریم،و آن داستان غم انگیز و در عین حال بیدار کننده فلسطین در سی سال اخیر است.&lt;br /&gt;سابقه یهود در فلسطین چه اندازه است؟تنها در زمان داود و سلیمان،اینها دولتی تشکیل داده‏اند و پس از آن هیچ وقت‏یک دولت‏یهودی نداشته‏اند و حتی اکثریت هم نداشته‏اند.در زمان فتح فلسلطین به دست مسلمین (8) ...&lt;br /&gt;1.چرا امام به مردم بصره نامه نوشت و آنها را دعوت کرد؟آیا این خود نوعی نقشه توسعه خونریزی و انقلاب نبود؟بالاتر اینکه چرا در شب عاشورا«حبیب بن مظهر»را به میان‏«بنی اسد»فرستاد؟چرا یاران و کسان خود را الزام نکرد که خود را به کشتن ندهند؟&lt;br /&gt;امام مخصوصا می‏خواست اعتراض و انتقاد و اعلام جرم و فریاد عدالتخواهی و حقیقتخواهی خود را با خون خود بنویسد که هرگز پاک نشود.امام خطبه‏های داغش را پس از برخورد با«حر»و پس از وقوع در بن بست ایراد می‏کند.(رجوع شود به نمره 3)&lt;br /&gt;به طور کلی تاریخ نشان می‏دهد که سخنانی که با خون نوشته شده هرگز پاک نشده است زیرا از نهایت تصمیم و عمق اندیشه حکایت می‏کند.&lt;br /&gt;2.این قسمت که در شماره 1 بیان کردیم مؤید آن است که امام تحت تاثیر عامل امر به معروف و نهی از منکر منطق شهید به خود گرفته بود که ما فوق منطق عقل منفعت جو است.در این منطق تنها یک چیز مورد نظر است و آن پیشبرد هدف است‏به هر قیمت که شده است.ولی در سایر عوامل یعنی عامل امتناع از بیعت و عامل دعوت کوفیان برای تشکیل حکومت،نمی‏شود دامنه اقدام تا این حدود گسترش یابد.&lt;br /&gt;3.عطف به نمره 1:بسیاری از سلاطین مایل بوده‏اند که نامشان و سخنشان و پیامشان(هر چند پیامی نداشته‏اند)باقی بماند،آن را بر لوحه‏های سنگی حک کرده‏اند که منم مثلا شاه شاهان،بغ،ایزد نژاد و از نژاد خدایان،و امثال این چرندها.(رجوع شود به تواریخ سنگ نبشته‏ها.)ولی اینها هرگز در دلها و سینه‏ها ثبت نشده،اما پیام امام حسین بدون آنکه روی سنگی و یا فلزی حک شود،و با اینکه صرفا روی صفحه لرزان هوا ثبت‏شد،در سینه‏ها و دلها حک شد و مانند خطوط نورانی وحی در دل اولیاء خدا برای همیشه باقی ماند(ان للحسین محبة مکنونة فی قلوب المؤمنین)،در عالیترین مقام و مرکز احساسی روحها ثبت‏شد که بردن نامش اشکها را جاری می‏سازد،و خدا می‏داند تا کنون چند هزار تن جاری ساخته است، چرا؟چون نهضتی بود از نظر هدف و مقصد،انسانی،عالی،برای عدالت و تقوا بود و از نظر انگیزه مؤثر در وجود امام حسین،الهی و ما فوق شخصی بود.&lt;br /&gt;4.در شرایطی که فساد و تباهی بر جامعه‏ای حکومت می‏کند و ظلم و ستم و فساد همه جا را فرا گرفته،اگر از هیچ حلقومی به خاطر حفظ جان و حیثیت ندایی بر نخیزد،دیگران که در مکان دور و یا زمان دور هستند،قضاوتشان این است که آنچه می‏گذرد نماینده روح مردم و به رضا و میل مردم است و احیانا آن را نوعی اعراض از اسلام و یا بالاتر انقلاب علیه اسلام تلقی می‏کنند.&lt;br /&gt;5.عکس العمل‏های خود امویان که در ورقه‏های‏«یاد داشت نهضت‏حسینی‏»نمره‏36 نقل کرده‏ایم از زبان عثمان بن زیاد،مرجانه،یحیی بن الحکم،هند همسر یزید،معاویة بن یزید، نشان می‏دهد اثر تکان دهنده شهادت ابا عبد الله علیه السلام را و اینکه این حادثه پرده نفاق را درید و باطن کار را بر ملا کرد و حساب امویان را از اسلام برای همیشه جدا کرد.و این خود نشان دهنده این است که امام حسین حق داشت منطق شهید به خود بگیرد.&lt;br /&gt;6.جمله امام در روز عاشورا:«انی لارجو ان یکرمنی الله بهوانکم‏» (9) مؤید این است که امام مطمئن بوده به حسن اثر شهادتش و اینکه این شهادت آبروی امویها و هدفهای آنها را از بین خواهد برد و آبروی امام را بیشتر خواهد کرد.این نیز مؤید مدعای شماره فوق است.&lt;br /&gt;7.عوامل خاصی که ایجاب می‏کند قیام امر به معروف را،به قرار ذیل است:&lt;br /&gt;الف.موروثی کردن حکومت و خلافت و تحقق بخشیدن به آرزوی ابو سفیان.&lt;br /&gt;ب.نقض مواد صلح امام حسن علیه السلام-معاویه و وضع تحمل ناپذیر شیعیان که حتی بخشنامه شد با اتهام به تشیع آنها را بگیرید،و محبت علی کافی بود که نام شخص را از دیوان دولتی ساقط کند.محرومیت‏شیعیان از حقوق اجتماعی از شهادت، قضاوت،امامت جماعت. قتل اکابر شیعیان از قبیل حجر بن عدی،عمرو بن حمق خزاعی و غیره.&lt;br /&gt;ج.سب علی علیه السلام در منابر.&lt;br /&gt;د.تبلیغات به نفع امویها خصوصا معاویه و قرار دادن او در صف صحابه کبار.&lt;br /&gt;8.عطف به نمره فوق،به طور کلی سیاست امویها بر این بود که شکل اسلام را حفظ کنند و محتوا را خالی کنند و به عبارت دیگر همچنانکه پیغمبر اکرم در عالم رؤیا دید،سیاست امویها بر این بود که در حالی که روی مردم به طرف اسلام است،آنها را از اسلام دور کنند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1204503447360297810-5619755155734029196?l=pornemati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pornemati.blogspot.com/feeds/5619755155734029196/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1204503447360297810&amp;postID=5619755155734029196' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/5619755155734029196'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/5619755155734029196'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pornemati.blogspot.com/2007/02/blog-post_7082.html' title='امر به معروف و نهی از منکر در نهضت‏حسینی'/><author><name>shokoh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14950602887759262711</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_jyh26MuTU98/RdWTEMX8WqI/AAAAAAAAABM/QNV8uy-WPk0/s72-c/053.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1204503447360297810.post-8882936210606954421</id><published>2007-02-14T21:51:00.000-08:00</published><updated>2007-02-16T03:50:02.403-08:00</updated><title type='text'>شعارهای عاشورا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#3333ff;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5032090215389092530" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" height="150" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_jyh26MuTU98/RdWTY8X8WrI/AAAAAAAAABY/_TDrMkdh_dM/s200/056.jpg" width="336" border="0" /&gt;یا ایها الذین امنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم (1) .&lt;br /&gt;عنوان بحث من‏«شعارهای عاشورا»است.می‏خواهم در باره دو مطلب که به یکدیگر پیوسته است صحبت کنم:یکی در باره شعارهایی که وجود مقدس ابا عبد الله الحسین علیه السلام و اهل بیت و اصحاب آن حضرت در روز عاشورا ابزار کردند،و دیگر در باره شعار بودن عاشورا برای ما مردم شیعه.&lt;br /&gt;کلمه‏«شعار»&lt;br /&gt;اولا کلمه‏«شعار»را باید توضیح بدهم و معنی بکنم.کلمه‏«شعار»در اصل عبارت بوده است از شعرها یا نثرهایی که در جنگها می‏خواندند.افراد که در میدان جنگ وارد می‏شدند،هر دسته‏ای شعار بالخصوصی داشت.جنگها معمولا تن به تن بود.دو دسته که با یکدیگر می‏جنگیدند،افراد همه مسلح،همه خود پوشیده،همه زره پوشیده،همه چکمه پوشیده،همه شمشیر به دست و همه سپر به دست‏بودند و صورتشان از پایین تقریبا تا بینی و از بالا تا روی ابرو پوشیده بود،به طوری که هر مرد مبارزی فقط چشمهایش پیدا بود.این بود که در میدان جنگ،افراد کمتر شناخته می‏شدند.در بیرون،هر کسی همه سر و گردنش بیرون است،لباسها مختلف است،افراد از دور شناخته می‏شوند،ولی در جنگها به واسطه متحد الشکل بودن همه افراد،نه تنها افراد یک سپاه از یکدیگر تشخیص داده نمی‏شدند بلکه افراد یک سپاه از افراد سپاه مخالف نیز تشخیص داده نمی‏شدند،به طوری که ممکن بود کسی اشتباه بکند،به جای اینکه سرباز سپاه دشمن را بزند سرباز خودی را بزند.&lt;br /&gt;این بود که هر قومی و هر لشکری یک شعار مخصوص به خود داشت،جمله‏ای را انتخاب می‏کردند که در حین جنگ احیانا آن را تکرار می‏کردند و شعار می‏دادند برای اینکه دانسته بشود که این،جزء لشکر مثلا«الف‏»است و آن که شعار دیگری داشت جزء لشکر مثلا«ب‏»است. این کار لا اقل این مقدار فایده داشت که افراد لشکرها اشتباه نمی‏شدند و کسی همرزم خودش را نمی‏کشت.&lt;br /&gt;گاهی شعارهایی که می‏دادند اندکی از این هم روشنتر بود،به این صورت که آن مرد مبارزی که به میدان می‏رفت،گذشته از اینکه شعار عمومی دسته خودش را تکرار می‏کرد،احیانا خودش را هم شخصا معرفی می‏نمود.چون عرب طبع شعرش بسیار قوی است و شعر گفتن برای قوم عرب ساده است و این از خصوصیات زبان عربی است،غالب آنها وقتی می‏خواستند به میدان بروند،با یک رباعی،با یک رجز خودشان را معرفی می‏کردند یا مثلا مبارزه طلبی خودش را با یک شعر بیان می‏کرد،با شعر مبارز می‏طلبید.کسی هم که می‏خواست‏به او جواب بدهد که من آماده هستم،یک وقت می‏دیدند با شعری به همان آهنگ می‏گفت من آماده هستم(که این اندکی مشکلتر بود).&lt;br /&gt;شنیده‏اید که در جنگ خندق،پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور داد دور مدینه را(قسمتهایی که لشکر دشمن می‏توانست‏بیاید)خندقی کندند برای اینکه دشمن نتواند خود را به داخل مدینه برساند.ولی چند نفر از افراد دشمن توانستند اسبهای خود را از باریکه‏ای عبور بدهند و به آن طرف بیایند،که یکی از آنها عمرو بن عبدود معروف شجاع به اصطلاح فارس یلیل بود که ضرب المثل شجاعت‏بود.آمد در مقابل مسلمین و فریاد کرد:«الا رجل،الا رجل؟»آیا مرد هست؟کسی جواب نداد،چون همه او را می‏شناختند.یک نفر جرات نکرد بگوید«من‏»(برای اینکه می‏دانستند که روبرو شدن با او جز کشته شدن نتیجه دیگری ندارد) جز یک جوان بیست و چند ساله که از جا بلند شد و گفت:یا رسول الله!اجازه می‏دهید من به میدان بروم؟فرمود:بنشین(علی بود).دوباره فریاد کرد:«الا رجل.الا رجل؟»کسی غیر از علی جواب نداد.برای بار سوم:«الا رجل،الا رجل؟»باز تنها علی از جا بلند شد.آبروی مسلمین دارد از بین می‏رود.عمر بن الخطاب برای اینکه عذری از مسلمین بخواهد،گفت:یا رسول الله!اگر کسی بلند نمی‏شود به خاطر این است که این شخص مردی است غیر قابل مبارزه.من خودم با قافله‏ای که این مرد نیز در آن بود حرکت می‏کردم.عده زیادی دزد به ما برخورد کردند و او به تنهایی برای مقابله با آنها حرکت کرد.سپر می‏خواست،یک کره شتر به دست گرفت!چه کسی می‏تواند با این مرد مبارزه کند؟!&lt;br /&gt;عمرو بن عبدود در آخر کار وقتی که خواست مسلمین را خوب تحقیر کرده باشد این شعر را خواند:&lt;br /&gt;و لقد بححت من الندا ءبجمعکم هل من مبارز و وقفت اذ وقف المشجع موقف القرن المناجز (2)&lt;br /&gt;تا آخر.گفت:دیگر خسته شدم،گلویم به درد آمد از بس گفتم‏«هل من مبارز».یک مرد در میان شما نیست؟!&lt;br /&gt;پیغمبر به علی اجازه داد.علی از جا بلند شد و گفت:«و لقد اتاک مجیب صوتک غیر عاجز...».به همان آهنگ شعر خواند،آمد جلو،و شنیده‏اید که چگونه پیروز شد.شرایط طوری شد که پیغمبر فرمود:تمام اسلام با تمام کفر روبرو شد،یعنی جنگ سرنوشت است.&lt;br /&gt;از چیزهایی که ما در عاشورا زیاد می‏بینیم،مساله شعار است،شعار ابا عبد الله، اصحاب ابا عبد الله و خاندان ابا عبد الله.در این شعارها مخصوصا شعارهای خود ابا عبد الله علیه السلام گذشته از اینکه افراد،خودشان را با یک رجز،با یک رباعی معرفی می‏کردند،گاهی جمله‏هایی می‏گفتند که طی آنها نهضت‏خودشان را معرفی می‏نمودند،و مساله مهم این است.در تاریخ، خیلی دیده می‏شود که گاهی مردمی،اجتماعی می‏کنند،در یک جا جمع می‏شوند برای مقصد و هدفی.یک وقت می‏بینند در خارج،با منظور و مقصود دیگری پخش می‏شود.در اوایل مشروطیت ایران،خیلی از این قضایا اتفاق افتاده است.بسیاری از مردم راجع به مشروطیت چیزی سرشان نمی‏شد.مردم را با نامهای دیگری در جایی جمع می‏کردند.وقتی که مردم متفرق می‏شدند،می‏دیدند چیز دیگری از آب در آمد.اعلام می‏کردند که مردم جمع شدند در باره این مطلب چنین گفتند،در باره آن مطلب چنان گفتند،برای اینکه مردم اینقدر رشد نداشتند که خودشان مشخص کنند که این جمع شدن ما برای چیست،برای چه هدف و مقصدی است.&lt;br /&gt;ابا عبد الله علیه السلام در روز عاشورا شعارهای زیادی داده است که در آنها روح هضت‏خودش را مشخص کرده که من برای چه می‏جنگم،چرا تسلیم نمی‏شوم،چرا آمده‏ام که تا آخرین قطره خون خودم را بریزم؟و متاسفانه این شعارها در میان ما شیعیان فراموش شده و ما شعارهای دیگری به جای آنها گذاشته‏ایم که این شعارها نمی‏تواند روح نهضت ابا عبد الله را منعکس کند.&lt;br /&gt;ائمه ما یکی پس از دیگری آمدند و دستور دادند که عاشورا را باید زنده نگه داشت، صیبت‏حسین نباید فراموش شود،این مکتب باید زنده بماند.هر سال که محرم و عاشورا پیدا می‏شود،شیعه باید آن را زنده نگه دارد.عاشورا شعار شیعه شده است.شیعه باید بتواند جواب بدهد وقتی در مقابل یک سنی،و بالاتر در مقابل یک مسیحی یا یک یهودی یا یک لا مذهب قرار گرفت و او گفت:شما در این روز عاشورا و تاسوعا که تمام کارهایتان را تعطیل می‏کنید و می‏آیید در مساجد جمع می‏شوید،دسته راه می‏اندازید،سینه می‏زنید،زنجیر می‏زنید،داد می‏کشید،فریاد می‏کشید،چه می‏خواهید بگویید؟حرفتان چیست؟باید بتوانید بگویید ما حرفمان چیست.ابا عبد الله نیامد فقط بجنگد تا کشته شود و حرفش را نزند.حرف خودش را زده است،هدف و مقصد خودش را مشخص کرده است.&lt;br /&gt;باید دید شعارهای حسین بن علی در روز عاشورا چیست.همین شعارها بود که اسلام را زنده کرد،تشیع را زنده کرد و پایه دستگاه خلافت اموی را چنان متزلزل کرد که چنانچه نهضت ابا عبد الله نبود،بنی عباس اگر پانصد سال خلافت کردند،حزب اموی-که به قول عبد الله علائینی و خیلی افراد دیگر با برنامه آمده بود تا بر سر نوشت کشورهای اسلامی مسلط شود-شاید هزار سال حکومت می‏کرد.با چه هدفی؟هدف برگرداندن اوضاع به ما قبل اسلام، احیای جاهلیت ولی در زیر ستار و پرده اسلام.شعارهای ابا عبد الله بود که این پرده‏ها را پاره کرد و از میان برد.&lt;br /&gt;ما در عاشورا دو نوع شعار می‏بینیم.یک نوع شعارهایی است که فقط معرف شخص است و بیش از این چیز دیگری نیست.ولی شعارهای دیگری است که علاوه بر معرفی شخص،معرف فکر هم هست،معرف احساس است،معرف نظر و ایده است،و اینها را ما در روز عاشورا زیاد می‏بینیم.هر دو نوع شعار را می‏بینیم.اما شعارهای خود ابا عبد الله،خود داستان مفصلی است که همه آن را نمی‏توانم در این یک جلسه برای شما عرض بکنم.&lt;br /&gt;شعارهای ابا عبد الله علیه السلام&lt;br /&gt;ابا عبد الله در مقام افتخار،خیلی تکیه می‏کرد روی پدرش علی مرتضی.البته به اعتبار جدش هم افتخار می‏کرد(آن که جای خود دارد)ولی مخصوصا به پدرش علی مرتضی افتخار می‏کرد، با اینکه آنها که در آنجا بودند دشمنان علی بودند ولی مدعی بودند که ما امت پیغمبر هستیم. امام حسین کوشش داشت که افتخارش را به علی مرتضی رسما بیان کرده باشد.&lt;br /&gt;اشعاری که ابا عبد الله در روز عاشورا خوانده‏اند،خیلی مختلف است،با آهنگهای مختلف سروده شده است که بعضی از آنها از خود ابا عبد الله و بقیه از دیگران است و ایشان استشهاد کرده‏اند،مثل اشعار معروف فروة بن مسیک که سراپا حماسه است.یکی از اشعاری که ابا عبد الله در روز عاشورا می‏خواند و آن را شعار خودش قرار داده بود،این شعر بود(مخصوصا یک مصراع آن):&lt;br /&gt;الموت اولی من رکوب العار و العار اولی من دخول النار (3)&lt;br /&gt;نزد من،مرگ از ننگ ذلت و پستی بهتر و عزیزتر و محبوبتر است.اسم این شعار را باید گذاشت‏شعار آزادی،شعار عزت،شعار شرافت،یعنی برای یک مسلمان واقعی،مرگ همیشه سزاوارتر است از زیر بار ننگ ذلت رفتن.مردم دنیا!بدانید اگر حسین حاضر است که تا آخرین قطره خون خود و جوانانش ریخته شود،برای چیست.حسین در دامن پیغمبر و علی بزرگ شده است(تعبیر از خودش است)،از پستان زهرا شیر خورده است.&lt;br /&gt;خطبه‏ای دارد ابا عبد الله در روز عاشورا،در آن وقتی که از نظر ظاهر همه امیدها قطع شده است و هر کسی[در آن شرایط]باشد خودش را می‏بازد.ولی این خطبه آنچنان شور و احساسات دارد که گویی آتش است که از دهان حسین بیرون می‏آید،اینقدر داغ است!آیا این جمله‏ها شوخی است:«الا و ان الدعی ابن الدعی قد رکز بین اثنتین بین السلة و الذلة،و هیهات منا الذلة‏» (4) ؟!&lt;br /&gt;پسر زیاد از شمشیرش خون می‏چکد.پدر سفاکش بیست‏سال قبل آنچنان از مردم کوفه زهر چشم گرفته بود که تا مردم کوفه شنیدند پسر زیاد مامور کوفه شده است،خود به خود از ترس به خانه‏هایشان خزیدند،چون او و پدرش را می‏شناختند که چه خونخوارهایی هستند. همینکه پسر زیاد به کوفه آمد و امیر کوفه شد،به خاطر رعبی که پدرش در دل مردم کوفه ایجاد کرده بود،مردم از دور مسلم پراکنده شدند.اینقدر مردم مرعوب اینها بودند!اما حسین خطاب به مردم کوفه می‏فرماید:«الا و ان الدعی ابن الدعی‏»مردم!آن زنا زاده پسر زنازاده،آن امیر و فرمانده شما«قد رکز بین اثنتین بین السلة و الذلة‏»(گریه استاد)می‏دانید به من چه پیشنهاد می‏کند؟می‏گوید:حسین!یا باید خوار و ذلیل من شوی و یا شمشیر.به امیرتان بگویید که حسین می‏گوید:«هیهات منا الذلة‏»حسین تن به خواری بدهد؟!(گریه استاد)آیا او خیال کرده که من مثل او هستم؟«یابی الله ذلک لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت‏»(گریه استاد)خدا می‏خواهد حسین چنین باشد.شما مگر نمی‏دانید،آن زنا زاده مگر نمی‏داند که من در چه دامنی بزرگ شده‏ام؟من روی دامن پیغمبر بزرگ شده‏ام،روی دامن علی مرتضی بزرگ شده‏ام،من از پستان فاطمه شیر خورده‏ام(گریه استاد).آیا کسی که از پستان زهرا شیر خورده باشد،تن به ذلت و اسارت مثل پسر زیاد می‏دهد؟!«هیهات منا الذلة‏»ما کجا و تن به خواری دادن کجا؟!شعار حسین در روز عاشورا از این تیپ است.آقایان سر دسته‏ها که برای دسته‏های خودتان شعار می‏سازید،ببینید شعارهایتان با شعارهای حسین می‏خواند یا نمی‏خواند.&lt;br /&gt;مساله تشنگی ابا عبد الله و خاندان و اصحاب ایشان&lt;br /&gt;مساله تشنگی ابا عبد الله و خاندان و اصحابشان مساله شوخی‏ای نیست.هوا بسیار گرم است(عاشورای آن وقت ظاهرا در اواخر خرداد بوده،هوای عراق زمستانش گرم است،چه رسد به نزدیک تابستان آن)،سه روز است که آب را بر روی اهل بیت پیغمبر بسته‏اند،گو اینکه در شب عاشورا توانستند مقداری آب به خیمه‏ها بیاورند که حضرت فرمود:آب را بنوشید و این آخرین توشه شما خواهد بود.و بعلاوه از نظر طبیعی یک قاعده‏ای است:هر کسی از بدنش خون زیاد برود که بدن کم خون شده و احتیاج به خون جدید داشته باشد،تشنه می‏شود.خداوند متعال بدن را به گونه‏ای ساخته است که وقتی به چیزی احتیاج دارد،فورا همان احتیاج جلوه می‏کند.افرادی که زخم برمی‏دارند،می‏بینید فورا تشنگی بر آنها غالب می‏شود و این به واسطه رفتن خون از بدنشان است که چون بدن برای ساختن خون آماده می‏شود و می‏خواهد خون جدید بسازد،آب می‏خواهد.خود رفتن خون از بدن،موجب تشنگی است.&lt;br /&gt;«یحول بینه و بین السماء العطش‏»اینقدر تشنگی ابا عبد الله زیاد بود که وقتی به آسمان نگاه می‏کرد بالای سرش را درست نمی‏دید.اینها شوخی نیست.ولی من هر چه در«مقاتل‏»گشتم(آن مقداری که می‏توانستم بگردم)تا این جمله معروفی را که می‏گویند ابا عبد الله به مردم گفت:«اسقونی شربة من الماء»(یک جرعه آب به من بدهید)ببینم،ندیدم. حسین کسی نبود که از آن مردم چنین چیزی طلب کند.فقط یک جا دارد که حضرت در حالی که داشت‏حمله می‏کرد«و هو یطلب الماء».قرائن نشان می‏دهد که مقصود این است:در حالی که داشت‏به طرف شریعه می‏رفت(در جستجوی آب بود که از شریعه بر دارد)نه اینکه از مردم طلب آب می‏کرد.&lt;br /&gt;عظمت ابا عبد الله چیز دیگری است.او چیزی است،ما چیز دیگری.شعارهایی که در سینه‏زنی‏ها و نوحه‏سرایی‏ها می‏دهید،شعارهای حسینی باشد.نوحه،بسیار بسیار خوب است. ائمه اطهار دستور می‏دادند افرادی که شاعر بودند،نوحه‏خوان بودند،نوحه سرا بودند،بیایند برای آنها ذکر مصیبت‏بکنند.آنها شعر می‏خواندند و ائمه اطهار گریه می‏کردند.نوحه سرایی و سینه زنی و زنجیر زنی،من با همه اینها موافقم ولی به شرط اینکه شعارها شعارهای حسینی باشد،نه شعارهای من در آوردی:«نوجوان اکبر من،نوجوان اکبر من‏»شعار حسینی نیست. شعارهای حسینی شعارهایی است که از این تیپ باشد،فریاد می‏کند:«الا ترون ان الحق لا یعمل به و ان الباطل لا یتناهی عنه؟لیرغب المؤمن فی لقاء الله محقا» (5) مردم!نمی‏بینید که به حق عمل نمی‏شود و کسی از باطل رویگردان نیست؟در چنین شرایطی، ؤمن(نگفت‏حسین یا امام)باید لقاء پروردگارش را بر چنین زندگی‏ای ترجیح بدهد.و یا:«لا اری الموت الا سعادة و الحیوة مع الظالمین الا برما» (6) هر جمله‏اش سزاوار است که با آب طلا نوشته شود و در همه دنیا پخش گردد،و این باز هم کم است)من مرگ را جز خوشبختی نمی‏بینم،من زندگی با ستمکاران را جز ملالت و خستگی نمی‏بینم.&lt;br /&gt;مرا عار آید از این زندگی که سالار باشم کنم بندگی&lt;br /&gt;شعارهای حسین علیه السلام شعارهای محیی بود(یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم) (7) .&lt;br /&gt;ابا عبد الله علیه السلام،یک مصلح&lt;br /&gt;ابا عبد الله یک مصلح است.این تعبیر از خودش است(انی لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی،ارید ان امر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدی و ابی) (8) .این را حضرت در نامه‏ای به عنوان وصیتنامه به برادرشان محمد بن حنفیه-که مریض بود به طوری که از ناحیه دست فلج داشت و قدرت این که در رکاب حضرت باشد و خدمت کند نداشت-نوشتند و به او سپردند،چرا؟برای اینکه دنیا از ماهیت نهضت او آگاه شود:مردم دنیا!من مثل خیلی افراد نیستم که قیام و انقلابم به خاطر این باشد که خودم به نوایی رسیده باشم،برای اینکه مال و ثروتی تصاحب کنم،برای اینکه به ملکی رسیده باشم.این را مردم دنیا از امروز بدانند(این نامه را در مدینه نوشت)قیام من قیام مصلحانه است.من یک مصلح در امت جدم هستم.قصدم امر به معروف و نهی از منکر است، قصدم این است که سیرت رسول خدا را زنده کنم،روش علی مرتضی را زنده کنم.سیره پیغمبر مرد،روش علی مرتضی مرد،می‏خواهم این سیره و این روش را زنده کنم.&lt;br /&gt;از اینجا می‏فهمیم که چرا ائمه اطهار این همه دستور اکید داده‏اند که عاشورا باید زنده بماند و چرا این همه اجر و پاداش و ثواب برای عزاداری ابا عبد الله منظور شده است.آیا آنها این سخن را فقط به خاطر یک عزاداری مثل عزاداریهای ما در وقتی که پدر یا مادرمان می‏میرد، گفتند؟نه،مردنهای ما ارزشی ندارد،در مردنهای ما فکر و ایده و هدفی وجود ندارد.ائمه اطهار از این جهت گفتند عاشورا زنده بماند که این مکتب زنده بماند،برای اینکه اگر چه شخص حسین بن علی نیست ولی حسین بن علی باید به قول امروز یک سمبل باشد،به صورت یک نیرو زنده باشد،حسین اگر خودش نیست،هر سال محرم که طلوع می‏کند،یکمرتبه مردم از تمام فضا بشنوند:«الا ترون ان الحق لا یعمل به و ان الباطل لا یتناهی عنه؟لیرغب المؤمن فی لقاء الله محقا»،برای اینکه از راستی و حقیقت،شور حیات،شور امر به معروف،شور نهی از منکر،شور اصلاح مفاسد امور مسلمین،در میان مردم شیعه پیدا بشود.&lt;br /&gt;فلسفه عاشورا&lt;br /&gt;پس اگر از ما بپرسند شما در روز عاشورا که دائما حسین حسین می‏کنید و به سر خودتان می‏زنید،چه می‏خواهید بگویید؟باید بگوییم:ما می‏خواهیم حرف آقایمان را بگوییم،ما هر سال می‏خواهیم تجدید حیات کنیم(یا ایها الذین امنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم).باید بگوییم عاشورا روز تجدید حیات ماست.در این روز می‏خواهیم در کوثر حسینی شستشو کنیم،تجدید حیات کنیم،روح خودمان را شستشو بدهیم،خودمان را زنده کنیم،از نو مبادی و مبانی اسلام را بیاموزیم،روح اسلام را از نو به خودمان تزریق کنیم.ما نمی‏خواهیم حس امر به معروف و نهی از منکر،احساس شهادت،احساس جهاد،احساس فداکاری در راه حق،در ما فراموش بشود،نمی‏خواهیم روح فداکاری در راه حق در ما بمیرد.&lt;br /&gt;این فلسفه عاشوراست،نه گناه کردن و بعد به نام حسین بن علی بخشیده شدن!گناه کنیم، بعد در مجلسی شرکت کنیم و بگوییم خوب دیگر گناهانمان بخشیده شد.گناه آن قت‏بخشیده می‏شود که روح ما پیوندی با روح حسین بن علی بخورد،اگر پیوند بخورد، گناهان ما قطعا بخشیده می‏شود ولی علامت‏بخشیده شدنش این است که دو مرتبه دیگر دنبال آن گناه نمی‏رویم.اما اینکه از مجلس حسین بن علی بیرون برویم و دو مرتبه دنبال آن گناهان برویم،نشانه این است که روح ما با روح حسین بن علی پیوند نخورده است.&lt;br /&gt;شعارهای ابا عبد الله شعار احیای اسلام است،این است که چرا بیت المال مسلمین را یک عده به خودشان اختصاص داده‏اند؟چرا حلال خدا را حرام،و حرام خدا را حلال می‏کنند؟چرا مردم را دو دسته کرده‏اند:مردمی که فقیر فقیر و دردمندند،و مردمی که از پرخوری نمی‏توانند از جایشان بلند شوند؟&lt;br /&gt;در بین راه در حضور هزار نفر لشکریان حر آن خطبه معروف را خواند که طی آن،حدیث پیغمبر را روایت کرد،گفت:پیغمبر چنین فرموده است که اگر زمانی پیش بیاید که اوضاع چنین بشود،بیت المال چنان بشود،حلال خدا حرام و حرام خدا حلال بشود،اگر مسلمان آگاهی اینها را بداند و سکوت کند،حق است‏بر خدا که چنین مسلمانی را به همانجا ببرد که آن ستمکاران را می‏برد.بنا بر این من احساس وظیفه می‏کنم،«الا و انی احق من غیر»در چنین شرایطی من از همه سزاوارترم.&lt;br /&gt;پس این است مکتب عاشورا و محتوای شعارهای عاشورا.شعارهای ما در مجالس،در تکیه‏ها و در دسته‏ها باید محیی باشد نه مخدر،باید زنده کننده باشد نه بی حس کننده.اگر بی حس کننده باشد،نه تنها اجر و پاداشی نخواهیم داشت‏بلکه ما را از حسین علیه السلام دور می‏کند. این اشک برای حسین ریختن خیلی اجر دارد اما به شرط اینکه حسین آنچنان که هست در دل ما وارد بشود.«ان للحسین محبة مکنونة فی قلوب المؤمنین‏» (9) اگر در دلی ایمان باشد نمی‏تواند حسین را دوست نداشته باشد،چون حسین مجسمه‏ای است از ایمان.&lt;br /&gt;شعارهایی که اصحاب ابا عبد الله می‏دادند،شعارهای عجیبی است.حادثه کربلا طوری وقوع پیدا کرده که انسان فکر می‏کند اصلا این صحنه را عمدا آنچنان ساخته‏اند که همیشه فراموش نشدنی باشد.عجیب هم هست!ابا عبد الله گاهی شعار معرفی خودش را می‏داد:&lt;br /&gt;انا الحسین بن علی آلیت ان لا انثنی احمی عیالات ابی امضی علی دین النبی (10)&lt;br /&gt;شعارهای ایشان با آهنگهای مختلف است.وقتی که در میدان جنگ تنها می‏ایستاد،شعارهای بلند می‏داد،شعاری را می‏خواند که با وزن طولانی بود:&lt;br /&gt;انا بن علی الطهر من آل هاشم کفانی بهذا مفخرا حین افخر (11)&lt;br /&gt;اما وقتی که حمله می‏کرد،شعارهای حمله‏ای می‏داد مثل:«الموت اولی من رکوب العار»یا همان شعری که قبلا خواندم.&lt;br /&gt;قوت قلب ابا عبد الله علیه السلام&lt;br /&gt;شجاعت و قوت قلبی که ابا عبد الله در روز عاشورا از خود نشان داد،همه[شجاعان]را فراموشاند.این،سخن راویان دشمن است.راوی گفت:«و الله ما رایت مکثورا قط قد قتل اهل بیته و ولده و اصحابه اربط جاشا منه‏»به خدا قسم در شگفت‏بودم که این چه دلی بود،چه قوت قلبی بود؟!یک آدمی که اینچنین دل شکسته باشد که در جلوی چشمش تمام اصحاب و اهل بیت و فرزندانش را قلم قلم کرده باشند و اینچنین قوی القلب باشد!من که نظیری برایش سراغ ندارم.&lt;br /&gt;در روز عاشورا ابا عبد الله نقطه‏ای را به عنوان مرکز انتخاب کرده بود،یعنی وجود مقدس ابا عبد الله ابتدا آنجا می‏ایستاد و بعد حمله می‏کرد.به طور قطع و مسلم و بر طبق همه تواریخ، کسی جرات نکرد تن به تن با ابا عبد الله بجنگد.البته ابتدا چند نفر آمدند،جنگیدند،ولی آمدن همان و از بین رفتن همان.پسر سعد فریاد کرد:چه می‏کنید؟!«ان نفس ابیه بین جنبیه‏»(یا«ان نفسا ابیة بین جنبیه‏»)این،پسر علی است،روح علی در پیکر اوست،شما با چه کسی دارید می‏جنگید؟!با او تن به تن نجنگید.دیگر جنگ تن به تن تمام شد.&lt;br /&gt;آن وقت جنگی که از طرف آنها نامردی بود شروع شد،سنگ پرانی،تیر اندازی.جمعیتی در حدود سی هزار نفر می‏خواهند یک نفر را بکشند.از دور ایستاده‏اند،تیر اندازی می‏کنند یا سنگ می‏پرانند.همینها وقتی که ابا عبد الله حمله می‏کرد،درست مثل یک گله روباه که از جلوی شیر فرار می‏کند،فرار می‏کردند.ولی حضرت حمله را خیلی ادامه نمی‏داد یعنی نمی‏خواست فاصله‏اش با خیام حرمش زیاد شود.غیرت حسین اجازه نمی‏داد که تا زنده است کسی به اهل بیتش اهانت کند.مقداری که حمله می‏کرد و آنها را دور می‏ساخت،بر می‏گشت، می‏آمد در آن نقطه‏ای که آن را مرکز قرار داده بود.آن نقطه،نقطه‏ای بود که صدا رس به حرم بود،یعنی اهل بیت اگر چه حسین را نمی‏دیدند ولی صدایش را می‏شنیدند.برای اینکه زینبش مطمئن باشد،برای اینکه سکینه‏اش مطمئن باشد،برای اینکه بچه‏هایش مطمئن باشند که هنوز جان در بدن حسین هست،وقتی که می‏آمد در آن نقطه می‏ایستاد،آن زبان خشک در آن دهان خشک به حرکت می‏آمد و می‏گفت:«لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم‏»یعنی این نیرو از حسین نیست،این خداست که به حسین نیرو داده است،هم شعار توحید می‏داد و هم به زینبش خبر می‏داد که زینب جان!هنوز حسین تو زنده است.به خاندانش دستور داده بود که تا من زنده هستم کسی حق ندارد بیرون بیاید.لذا همه در داخل خیمه‏ها بودند.&lt;br /&gt;ابا عبد الله دو بار برای وداع آمدند.یک بار آمدند،وداع کردند و رفتند.بار دوم به این ترتیب بود که ایشان رفتند به طرف شریعه فرات و خودشان را به آن رساندند.در این هنگام شخصی صدا زد:حسین!تو می‏خواهی آب بنوشی؟!ریختند به خیام حرمت.دیگر آب نخورد و برگشت. آمد برای بار دوم با اهل بیتش وداع کرد(ثم ودع اهل بیته ثانیا).چه جمله‏های نورانی‏ای دارد! رو می‏کند به آنها که:اهل بیت من!مطمئن باشید که بعد از من شما اسیر می‏شوید،ولی کوشش کنید که در مدت اسارتتان یک وقت کوچکترین تخلفی از وظیفه شرعی‏تان نکنید. مبادا کلمه‏ای به زبان بیاورید که از اجر شما بکاهد.ولی مطمئن باشید که این،پایان کار دشمن است،این کار،دشمن را از پا در آورد«و اعلموا ان الله منجیکم‏»بدانید که خدا شما را نجات می‏دهد و از ذلت‏حفظ می‏کند.این خیلی حرف است:اهل بیت من!شما اسیر خواهید شد ولی حقیر و ذلیل نخواهید شد،اسارت شما هم اسارت عزت است.به همین جهت‏بود که وقتی در کوفه مردم به رسم صدقه به اطفال گرسنه اسرا نان می‏دادند،زینب نمی‏گذاشت قبول کنند.اسیر بودند ولی هرگز حاضر نشدند خواری را تحمل کنند.شیر را هم در زنجیر می‏کنند ولی شیر در زنجیر هم که باشد شیر است،روباه آزاد هم که باشد روباه است.&lt;br /&gt;بار دوم که امام آمد،اهل بیت‏خوشحال شدند،دوباره با ابا عبد الله خداحافظی کردند.باز به امر ابا عبد الله از خیمه‏ها بیرون نیامدند.&lt;br /&gt;بعد از مدتی یکدفعه باز صدای شیهه اسب ابا عبد الله را شنیدند،خیال کردند حسین برای بار سوم آمده است تا با اهل بیتش خدا حافظی کند(گریه استاد)ولی وقتی بیرون آمدند اسب بی صاحب ابا عبد الله را دیدند(گریه شدید استاد).دور اسب ابا عبد الله را گرفتند.هر کدام سخنی با این اسب می‏گوید.طفل عزیز ابا عبد الله می‏گوید:ای اسب!«هل سقی ابی ام قتل عطشانا؟»من از تو یک سؤال می‏کنم:پدرم که می‏رفت،با لب تشنه رفت(گریه استاد)،من می‏خواهم بدانم که آیا پدرم را با لب تشنه شهید کردند یا در دم آخر به او یک جرعه آب دادند؟ (گریه استاد).اینجاست که یک منظره دیگری رخ می‏دهد که قلب مقدس امام زمان را آتش می‏زند:«و اسرع فرسک شاردا محمحما باکیا،فلما راین النساء جوادک مخزیا و ابصرن سرجک ملویا خرجن من الخدور ناشرات الشعور علی الخدور لاطمات‏» (12) روضه امام زمان است، می‏گوید:جد بزرگوار!اهل بیت تو به امر تو از خانه بیرون نیامدند اما وقتی که اسب بی صاحبت را دیدند موها را پریشان کردند،همه به طرف قتلگاه تو آمدند(گریه استاد).&lt;br /&gt;و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم،و صلی الله علی محمد و اله الطاهرین.&lt;br /&gt;نسالک اللهم و ندعوک باسمک العظیم الاعظم الاعز الاجل الاکرم یا الله...اللهم ارزقنا توفیق الطاعة و بعد المعصیة و صدق النیة و عرفان الحرمة و اکرمنا بالهدی و الاستقامة و سدد السنتنا بالصواب و الحکمة و املا قلوبنا بالعلم و المعرفة.&lt;br /&gt;خدایا!ما را حسینی واقعی قرار بده،ما را آشنا به روح نهضت‏حسینی قرار بده،پرتوی از آن روح مقدس بر دلهای همه ما بتابان،ما را به روح حسینی زنده بگردان.&lt;br /&gt;خدایا!انوار معرفت‏خودت را بر قلبهای ما بتابان،دلهای ما را محل محبت‏خود قرار بده.&lt;br /&gt;خدایا!ما را از افراد واقعی پیغمبر خودت قرار بده،دست ما را از دامان ولای واقعی علی مرتضی و اولاد طاهرینش کوتاه مفرما،قلب مقدس امام زمان را از همه ما راضی بگردان.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1204503447360297810-8882936210606954421?l=pornemati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pornemati.blogspot.com/feeds/8882936210606954421/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1204503447360297810&amp;postID=8882936210606954421' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/8882936210606954421'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/8882936210606954421'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pornemati.blogspot.com/2007/02/blog-post_2540.html' title='شعارهای عاشورا'/><author><name>shokoh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14950602887759262711</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_jyh26MuTU98/RdWTY8X8WrI/AAAAAAAAABY/_TDrMkdh_dM/s72-c/056.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1204503447360297810.post-9010846078211182781</id><published>2007-02-14T21:50:00.000-08:00</published><updated>2007-02-14T21:51:27.499-08:00</updated><title type='text'>تحریفات معنوی حادثه کربلا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#3333ff;"&gt;در این بحثی که درباره‏«تحریفات در واقعه تاریخی عاشورا»کردیم،در جلسه اول عرض کردیم که به طور کلی تحریف بر دو قسم است:تحریف لفظی و قالبی،و دیگر تحریف معنوی و روحی، و عرض کردیم این تاریخچه با عظمت کربلا که به دست ما افتاده است،هم دچار تحریف لفظی شده است،یعنی ما از خودمان برگ و سازهایی بر پیکره این تاریخ بسته‏ایم که چهره این تاریخ با عظمت و نورانی را تاریک و ظلمانی و قیافه زیبای آن را زشت کرده‏ایم،و نمونه‏هایی در این زمینه عرض کردم،و هم متاسفانه این حادثه تاریخی در دست ما تحریف معنوی پیدا کرده است،که تحریف معنوی از تحریف لفظی صد بار خطرناکتر است.آنچه که سبب شده است که این حادثه بزرگ برای ما از اثر و خاصیت‏بیفتد تحریفات معنوی است نه تحریفات لفظی،یعنی اثر سوء تحریفات معنوی از اثر سوء تحریفات لفظی بیشتر است.&lt;br /&gt;معنی‏«تحریف معنوی‏»&lt;br /&gt;تحریف معنوی یعنی چه؟مثلا در یک جمله ممکن است ما از لفظ نه کم کنیم و نه زیاد،ولی آنجا که می‏خواهیم توجیه و تفسیر کنیم،طوری آن را توجیه و تفسیر کنیم که درست‏بر خلاف و بر ضد معنی واقعی این جمله باشد.من برای این مطلب فقط یک مثل کوچک عرض می‏کنم تا مطلب روشن شود.&lt;br /&gt;نقل کرده‏اند-از نقلهای مسلم است-در روزی که مسجد مدینه را بنا می‏کردند و عمار یاسر فوق العاده تلاش صادقانه می‏کرد،پیغمبر اکرم به او فرمود:«یا عمار تقتلک الفئة الباغیة‏» (1) ای عمار!تو را آن دسته‏ای می‏کشند که سرکش‏اند،اشاره به آیه قرآن که‏اگر دو دسته از مسلمانان با یکدیگر جنگیدند،شما در میان آنها اصلاح کنید،اگر یک دسته سرکشی کرد،شما به نفع آن دسته دیگر علیه دسته سرکش وارد بشوید.این جمله‏ای که پیغمبر اکرم درباره عمار فرمود، شخصیت‏بزرگی به عمار دارد و لهذا عمار که در صفین در خدمت امیر المؤمنین بود،وزنه بزرگی در لشکر علی شمرده می‏شد و حتی بودند افراد ضعیف الایمانی که تا وقتی که عمار کشته نشده بود،هنوز مطمئن نبودند که عملی که در رکاب علی انجام می‏دهند به حق ست‏یعنی کشتن معاویه و سپاهیان او جایز است.روزی که عمار در لشکر امیر المؤمنین به دست اصحاب معاویه کشته شد،یکمرتبه فریاد از همه جا بلند شد که حدیث پیغمبر صادق آمد،بهترین دلیل برای این که معاویه و یارانش بر باطل هستند این است که اینها قاتل عمارند و پیغمبر اکرم در گذشته خبر داد که‏«یا عمار تقتلک الفئة الباغیة‏»،یعنی[مصداق آیه] و ان طائفتان من المؤمنین اقتتلوا فاصلحوا بینهما فان بغت احدیهما علی الاخری فقاتلوا التی تبغی حتی تفی‏ء الی امر الله (2) امروز دیگر مثل آفتاب روشن شد که لشکر معاویه لشکر باغی یعنی سرکش و ظالم و ستمگر است و حق با لشکریان علی است.پس به نص قرآن باید به نفع لشکریان علی علیه لشکریان معاویه وارد جنگ شد.&lt;br /&gt;این قضیه تزلزلی در لشکر معاویه ایجاد کرد.معاویه که همیشه با حیله و نیرنگ کار خودش را پیش می‏برد،اینجا دست‏به یک تحریف معنوی زد،چون نمی‏شد انکار کرد و گفت پیغمبر درباره عمار چنین سخنی نگفته است،چون شاید پانصد نفر آدم در همان جا بودند که شهادت می‏دادند که ما این جمله را از پیغمبر شنیدیم یا از کسی شنیدیم که او از پیغمبر شنیده بود. بنابراین،این جمله پیغمبر درباره عمار قابل انکار نبود.معاویه و اصحابش تصمیم گرفتند دست‏به یک تحریف معنوی بزنند.وقتی شامیها می‏آمدند اعتراض می‏کردند،می‏گفتند معاویه چه می‏گویی؟ما عمار را کشتیم!&lt;br /&gt;و پیغمبر فرمود:«تقتلک الفئة الباغیة‏»،می‏گفت اشتباه کرده‏اید،درست است،پیغمبر فرمود که عمار را آن فئه سرکش،طایفه سرکش،لشکر سرکش می‏کشد،ولی عمار را که ما نکشتیم! می‏گفتند:ما کشتیم،لشکریان ما کشتند.می‏گفت:نه،عمار را علی کشت که او را به اینجا آورد و موجبات کشتنش را فراهم کرد.هر کس که می‏آمد اعتراض می‏کرد،معاویه و عمرو عاص با چنین توجیهی ذهن او را راضی می‏کردند و او را به لشکر بر می‏گرداندند.&lt;br /&gt;عمرو عاص دو پسر دارد.یکی از آنها تیپ خودش است،دنیادار و دنیاپرست،و دیگری نسبتا جوان مؤمن و با ایمانی بود و با پدرش هماهنگی نمی‏کرد.اسم او عبد الله است.در یک جلسه که عبد الله حاضر بود و همین مغلطه معنوی را به کار بردند،عبد الله گفت این چه حرفی است که شما می‏زنید؟این چه مغلطه کاری است که شما می‏کنید؟چون عمار در لشکر علی بود پس عمار را علی کشت؟!گفتند بله.گفت‏بنابر این حمزه سید الشهداء را هم پیغمبر کشت، چون حمزه سید الشهداء هم در لشکر پیغمبر بود که کشته شد.معاویه ناراحت و عصبانی شد، رو کرد به عمرو عاص و گفت:عمرو عاص!چرا جلوی این پسر بی ادب را نمی‏گیری؟این را می‏گویند تحریف معنوی.&lt;br /&gt;اگر بخواهیم حوادث و قضایا را تحریف معنوی کنیم،چگونه تحریف می‏کنیم؟حوادث و قضایای تاریخی،از یک طرف علل و انگیزها دارد،از طرف دیگر منظور و هدفها دارد.تحریف یک حادثه تاریخی به این است که یا علل و انگیزهای آن حادثه را چیزی بگوییم غیر از آنچه که بوده است و یا هدف و منظور را طوری تفسیر کنیم غیر از آنچه که بوده است.باز یک مثال کوچک:شما به منزل کسی می‏روید به عنوان اینکه از مکه آمده است.انگیزه شما این است که زیارت کردن حاجی مستحب است.فردی می‏گوید می‏دانی فلان کس چرا به خانه فلان شخص رفت؟می‏گوییم چرا؟می‏گوید او فلان منظور را دارد،می‏خواهد دختر او را برای پسرش خواستگاری کند یا می‏خواهد دخترش را به بال پسر فلان کس بچسباند،موضوع مکه را بهانه کرده است.این طور منظور شما را تحریف می‏کنند.این را می‏گویند تحریف معنوی.&lt;br /&gt;در حادثه تاریخی عاشورا که از یک طرف علل و انگیزهایی دارد و از طرف دیگر هدفها و منظورهای عالی،ما مسلمانها،ما شیعیان حسین بن علی تحریف کردیم،همان طوری که معاویة بن ابی سفیان جمله پیغمبر را که درباره عمار فرمود:«تقتلک الفئة الباغیة‏»تحریف کرد، یعنی حسین یک انگیزه‏ای داشت،ما چیز دیگری برایش تراشیدیم،حسین هدف و منظور خاصی داشت،ما یک هدف و منظور دیگری برای او تراشیدیم.ابا عبد الله نهضتی کرده است فوق العاده با عظمت و مقدس.تمام شرایط تقدس یک نهضت در نهضت ابا عبد الله هست که نظیرش در دنیا وجود ندارد.آن شرایط چیست؟&lt;br /&gt;شرایط تقدس یک نهضت&lt;br /&gt;اولین شرط تقدس یک نهضت این است که منظور و هدف آن نهضت،شخصی و فردی نباشد، بلکه کلی،نوعی،انسانی باشد.یک وقت‏یک کسی نهضت می‏کند به خاطر شخص خودش.یک وقت کسی نهضت می‏کند به خاطر اجتماع،به خاطر انسانیت،به خاطر حقیقت،به خاطر حق،به خاطر توحید،به خاطر عدالت و مساوات،نه به خاطر خودش،و در واقع به خاطر همه انسانها.در آن وقتی که او نهضت می‏کند،دیگر خودش،خودش به عنوان یک فرد نیست،اوست و همه انسانهای دیگر.به همین جهت کسانی که در دنیا،حرکاتشان،اعمالشان،نهضتهایشان به خاطر شخص خودشان نبوده است،بلکه به خاطر بشریت‏بوده است،به خاطر انسانیت‏بوده است،به خاطر حق و عدالت و مساوات بوده است،به خاطر توحید و خداشناسی و ایمان بوده است،همه افراد بشر آنها را دوست دارند.همه می‏گویند:«حسین منی و انا من حسین‏».همین طوری که پیغمبر فرمود:«حسین منی و انا من حسین‏»ما اینطور می‏گوییم:«حسین منا و نحن من حسین‏»چرا؟می‏گوییم برای اینکه حسین در 1328 سال پیش برای ما و به خاطر ما و به خاطر همه انسانهای عالم قیام کرد،قیامش قیام مقدس و پاک بود و از منظورهای شخصی بیرون بود.&lt;br /&gt;شرط دوم اینکه قیامی مقدس باشد این است که آن قیام با یک بینش و درک قوی و با یک بصیرت نافذ توام باشد،یعنی چه؟یک وقت هست مردمی،اجتماعی،خودشان در غفلتند،بی خبرند،نمی‏فهمند،جاهلند،یک آدمی پیدا می‏شود بصیر،چیز فهم،با درک،درد این مردم را از خود این مردم صد درجه بهتر می‏فهمد،دوای این مردم را از خود این مردم بهتر می‏فهمد.در وقتی که دیگران هیچ نمی‏فهمند و هیچ چیزی را درک نمی‏کنند،در ظاهر هم نمی‏بینند و به اصطلاح آن چیزی را که مردم دیگر در آینه نمی‏بینند او در خشت‏خام می‏بیند،قیام و نهضت می‏کند.پنجاه سال می‏گذرد،تازه ملت‏بیدار می‏شوند که فلان شخص قیام کرد،حرکت کرد، فلان اقدام راکرد،نهضت کرد چون منظورهای مقدسی داشت،ولی ما در سی سال پیش و پدران ما در پنجاه سال پیش ارزش این[کار]را درک نمی‏کردند.&lt;br /&gt;مثلا مرحوم سید جمال الدین اسد آبادی که در حدود هفتاد سال پیش(ظاهرا فوت این مرد در 310 است،14 سال قبل از مشروطیت)قیام کرد و یک نهضت اسلامی در کشورهای اسلامی بپا کرد،شما امروز که تاریخ این مرد را می‏خوانید،می‏بینید این مرد واقعا غریب و تنها بوده است.درد این ملت مسلمان را احساس می‏کرد،دوای این ملت مسلمان را احساس می‏کرد،ولی خود ملت نمی‏فهمید،خود ملت‏به او دهن‏کجی می‏کرد،خود ملت او را مسخره می‏کرد،ملت از او حمایت نمی‏کرد(ارید حیاته و یرید قتلی-عبیرک من خلیلک من مرادی).اما هفتاد سال گذشته است،تاریخ پشت‏سر تاریخ[نوشته می‏شود.]وقتی که درست زوایای تاریخ روشن می‏شود،می‏بینیم عجب!این مرد چه چیزهایی را که در آن روز می‏فهمیده که اکثریت نود و نه درصد ملت ایران نمی‏فهمیده‏اند.شما لا اقل آن دو نامه‏ای را که این مرد بزرگ،یکی به مرحوم آیت الله میرزای شیرازی بزرگ(اعلی الله مقامه)نوشته است و یکی هم به عموم علمای ایران به عنوان یک متحد المآل،مثلا یکی برای مرحوم حاج شیخ محمد تقی بجنوردی در مشهد، یکی برای فلان عالم بزرگ در اصفهان و یکی برای فلان عالم بزرگ در شیراز،این نامه‏ها را بخوانید،ببینید این مرد چقدر خوب می‏فهمیده است!چقدر درک می‏کرده است!استعمار را چقدر خوب می‏شناخته است و چقدر خوب در صدد بیدار کردن این ملت‏بوده است!بگذرید از این مزخرفاتی که بعضی از ابزارهای استعمار هنوز هم دارند می‏گویند،دیگر این حناها رنگ ندارند.این نهضت،مقدس است چون مردی در زمانی پیدا می‏شود،در پشت این ظواهر حقایقی را می‏بیند که مردم عصر خودش نمی‏فهمیدند و درک نمی‏کردند.&lt;br /&gt;نهضت‏حسینی چنین نهضتی است.امروز است که ما درست می‏فهمیم حکومت‏یزید یعنی چه، معاویه چه کرد و نقشه امویها چه بود؟ولی صدی نود و نه ملت مسلمان در آن روز درک نمی‏کردند،مخصوصا با نبودن وسائل اطلاعاتی که امروز هست و در گذشته نبود.همان مردم مدینه درک نمی‏کردند.مردم مدینه روزی فهمیدند یزید چه کسی است و خلافت‏یزید یعنی چه که حسین بن علی کشته شد.بعد که حسین بن علی کشته شد،اینها تکان خوردند:چرا حسین بن علی کشته شد؟یک هیئت اعزامی از اکابر مردم مدینه به شام فرستادند.در راسشان مردی است‏به نام عبد الله بن حنظله غسیل الملائکه.اینها وقتی فاصله میان مدینه و شام را طی کردند و به دربار یزید رفتند و مدتی ماندند،تازه فهمیدند قضیه از چه قرار است. وقتی که برگشتند مردم گفتند چه دیدید؟گفتند:این قدر ما به شما بگوییم در مدتی که ما در شام بودیم می‏گفتیم خدایا نکند که از آسمان به سر ما سنگ ببارد.گفتند چه خبر بود؟ گفتند ما با خلیفه‏ای روبرو شدیم که شراب را علنی می‏خورد،قمار می‏کرد،سگبازی می‏کرد، یوزبازی می‏کرد،میمون بازی می‏کرد،حتی با محارم خودش هم زنا می‏کرد.بعد برای اینکه ثابت کنند که از روی حقیقت می‏گفتند،همان عبد الله بن حنظله غسیل الملائکه هشت پسر داشت،رو کرد به مردم مدینه و گفت مردم مدینه!من چیزی فهمیدم،شما قیام بکنید یا نکنید من قیام می‏کنم و لو با همین هشت پسر خودم باشد،و همین طور هم بود،در قیام حره علیه یزید،این هشت پسرش را قبل از خودش[به میدان]فرستاد و شهید شدند،بعد خود این مرد شهید شد.این عبد الله بن حنظله غسیل الملائکه سه سال پیش از آن،که ابا عبد الله از مدینه خارج می‏شد،آن روزی که حسین می‏گفت:«و علی الاسلام السلام اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید» (3) من می‏دانم اگر یزید خلافت اسلامی را به دست‏بگیرد چه بر سر اسلام می‏آید)کجا بود؟آن روز نبود،باید حسینی کشته بشود،جهان اسلام تکان بخورد تا تازه آقای عبد الله بن حنظله غسیل الملائکه و صدها نفر دیگر مثل او در مدینه و در کوفه و در جاهای دیگر چشمهایشان را بمالند و باز کنند،بگویند حسین حق داشت که چنین حرفی زد.&lt;br /&gt;شرط سوم اینکه یک نهضت مقدس باشد این است که تک و فرد باشد،یعنی برقی باشد که در یک ظلمت کامل بدرخشد،ندایی باشد در میان سکوتها،حرکتی باشد در میان سکونهای مطلق،یعنی در یک شرایطی که خفقان به طور کامل حکمفرماست،تمام مردم دیگر قدرت حرف زدن ندارند،تاریکی مطلق،یاس مطلق،نا امیدی مطلق،سکوت مطلق،سکون مطلق است،یکمرتبه یک مرد پیدا می‏شود،این سکوتها را می‏شکند،این سکونها را از میان می‏برد، حرکتی می‏کند،برقی می‏شود و در میان یک ظلمت می‏درخشد،تازه دیگران پشت‏سرش راه می‏افتند.آیا نهضت‏حسینی اینچنین بود یا نبود؟اینچنین بود.&lt;br /&gt;امام حسین چنین نهضتی کرده است.امام حسین در این نهضت چه هدفی داشت؟ ما بعد هم می‏بینیم ائمه دین گفته‏اند عزای چنین حسینی و چنین حادثه‏ای تا ابد باید زنده بماند. حسین چه هدفی از این نهضت داشت؟ائمه اطهار چرا این همه اصرار داشتند که عزای حسین زنده بماند؟ایندو را ما می‏خواهیم بفهمیم.&lt;br /&gt;اما حسین چرا نهضت کرد؟چه احتیاجی دارد که ما بخواهیم از خودمان دلیل ذکر کنیم؟ حسین بن علی خودش دلیل نهضتش را بیان کرد،نه یک جا،نه دو جا و نه ده جا.اگر نگفته بود ما حق داشتیم از پیش خودمان ببافیم.فرمود:«انی ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی‏»در کمال صراحت می‏گوید دنیای ما را مفاسد گرفته است،امت جدم فاسد شده‏اند،قیام کردم برای اصلاح،من یک مرد اصلاح طلبم،«ارید ان آمر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدی و ابی‏» (4) هدفی جز امر به معروف و نهی از منکر ندارم.امام حسین هدف نهضت‏خودش را روشن کرده است،در کمال روشنایی. همچنین فرمود:«الا ترون ان الحق لا یعمل به و ان الباطل لا یتناهی عنه لیرغب المؤمن فی لقاء الله محقا» (5) .پس خودش بیان کرده است.&lt;br /&gt;دو تحریف معنوی در هدف امام حسین علیه السلام&lt;br /&gt;آنوقت ما آمدیم چه گفتیم؟اینجاست که تحریف معنوی پیدا می‏شود.حسین می‏گوید من نهضت کردم برای امر به معروف،برای اینکه دین را زنده کنم،برای اینکه با مفاسد مبارزه کنم. نهضت من یک نهضت اصلاحی اسلامی است.ما آمدیم یک چیز دیگری گفتیم.دو تا تحریف معنوی بسیار عجیب و ماهرانه در اینجا کردیم.(نمی‏دانم بگویم ماهرانه یا جاهلانه).یک جا گفتیم حسین بن علی قیام کرد که کشته بشود برای اینکه کفاره گناهان امت‏باشد،کشته شد برای اینکه گناهان ما آمرزیده شود.حالا اگر بپرسند آخر این در کجاست؟خود حسین چنین چیزی گفت؟پیغمبر گفت؟امام گفت؟چنین حرفی را چه کسی گفت؟می‏گوییم ما به این حرفها چه کار داریم؟امام حسین کشته شد برای اینکه گناهان ما بخشیده شود.نمی‏دانیم که این فکر را ما از دنیای مسیحیت گرفته‏ایم.ملت مسلمان خیلی چیزها را ندانسته از دنیای مسیحیت‏بر ضد اسلام گرفت.یکی همین است.یکی از اصول معتقدات مسیحی مساله[به] صلیب رفتن مسیح است‏برای اینکه فادی باشد.الآن‏«الفادی‏»لقب مسیح است.این از نظر مسیحیت جزء متن مسیحیت است.می‏گویند عیسی به دار رفت و این به دار رفتن عیسی کفاره گناه امت‏شد،یعنی گناهان خودشان را به حساب عیسی می‏گذارند.فکر نکردیم این حرف مال دنیای مسیحیت است و با روح اسلام سازگار نیست،با سخن حسین سازگار نیست. به خدا قسم تهمت‏به ابا عبد الله است.و الله اگر کسی در روز ماه رمضان روزه داشته باشد و این حرف را به حسین بن علی نسبت‏بدهد و بگوید شهادت حسین برای چنین کاری بود و از او نقل کند،روزه‏اش باطل است.دروغ بر حسین است.ابا عبد الله که برای مبارزه با گناه کردن قیام کرد،ما گفتیم قیام کرد که سنگری برای گنهکاران بشود.ما گفتیم حسین یک رکت‏بیمه تاسیس کرد،بیمه گناه.گفت‏شما را از نظر گناه بیمه کردم.در عوض چه می‏گیرم؟ شما برای من اشک بریزید،من در عوض گناهان شما را جبران می‏کنم،اما شما هر چه می‏خواهید باشید،ابن زیاد باشید،عمر سعد باشید.ما می‏گوییم یک ابن زیاد در دنیا کم بود، یک عمر سعد در دنیا کم بود،یک سنان بن انس در دنیا کم بود،یک خولی در دنیا کم بود،امام حسین خواست‏خولی در دنیا زیاد شود،عمر سعد در دنیا زیاد شود،گفت ایها الناس هر چه می‏توانید بد باشید که من بیمه شما هستم!&lt;br /&gt;تحریف معنوی دومی که از نظر تفسیر و توجیه حادثه کربلا رخ داد این بود که گفتند می‏دانید چرا امام حسین رفت و کشته شد؟یک دستور خصوصی فقط برای او بود و به او گفتند تو برو خودت را به کشتن بده.معلوم است،اگر یک چیزی دستور خصوصی باشد،به ما و شما دیگر ارتباط پیدا نمی‏کند،یعنی قابل پیروی نیست.اگر بگویند حسین چنین کرد،تو چنین بکن!می‏گوید حسین از یک دستور خصوصی پیروی کرد،به ما مربوط نیست،به دستورات اسلام که دستورات کلی و عمومی است مربوط نیست!آن یک دستور خصوصی مخصوص خودش بود.حال تفاوت ایندو چگونه است؟امام حسین خودش فریاد کشیده است که علل و انگیزه قیام من مسائلی است که بر اصول کلی اسلام منطبق می‏شود،احتیاجی به دستور خصوصی نیست.دستور خصوصی در جایی می‏گویند که دستورهای عمومی وافی نباشد.امام حسین در کمال صراحت فرمود اسلام دینی است که به هیچ مؤمنی-حتی نفرمود به امام-اجازه نمی‏دهد که در مقابل ظلم و ستم،مفاسد و گناه بی تفاوت بماند.امام حسین مکتب به وجود آورد ولی مکتب عملی اسلامی.مکتب او همان مکتب اسلام است، ولی اسلام بیان کرد و حسین عمل کرد.در درجه اول بیش از هر کس دیگر عمل کرد.مکتب عملی اسلام. ماهرانه[تحریف کردیم]برای اینکه این حادثه را از مکتب بودن خارج کنیم و قهرا از قابل پیروی بودن خارج کنیم.وقتی از مکتب بودن خارج شد،دیگر قابل پیروی نیست.وقتی که قابل پیروی نشد،پس دیگر از حادثه کربلا نمی‏شود استفاده کرد.&lt;br /&gt;از اینجا ما حادثه را از نظر اثر مفید داشتن عقیم کردیم.خیلی به نظر کوچک می‏آید که بگویند دستور خصوصی بود.ولی می‏گوییم وقتی گفتی دستور خصوصی،معنایش این است که دستورهای عمومی در این زمینه‏ها کافی و وافی نیست،یعنی اگر دستور خصوصی نمی‏رسید اسلام دستوری نداشت که بگوید در چنین شرایطی باید حرکت و قیام کرد،بلکه اسلام می‏گفت هر چه[به نظرتان می‏رسد عمل کنید.این] (6) خیانتی است‏به حسین بن علی علیه السلام.آیا خیانتی از این بالاتر هم در دنیا صورت گرفته است؟&lt;br /&gt;این است که عرض کردم این تحریف معنوی که در حادثه عاشورا صورت گرفته است،از آن تحریفات لفظی صد درجه خطرناکتر است.در تحریف لفظی مثلا کسی می‏گوید من حدس می‏زنم روز عاشورا هفتاد و دو ساعت‏بود،بعد هم اصرار می‏کند که هفتاد و دو ساعت‏بود.خوب یک چرندی گفته است.آن که می‏گوید سیصد هزار نفر را حسین بن علی کشت،آن که می‏گوید عروسی قاسم(درست است که به حسین بن علی اهانت کرده)،آن که می‏گوید زعفر جنی آمد،آن که می‏گوید زینب آمد به ابا عبد الله چنین گفت،ابا عبد الله فرمود کیست‏برای من اسب بیاورد،اعوان و انصاری نداشت،زینب رفت اسب ابا عبد الله را آورد،و از این دروغها، اینها برای هدف حسین بن علی آنقدر خطر ندارد که این تحریفهای معنوی خطرناک است. بنابراین ما آمدیم نهضت‏حسین بن علی را که خود هدف و منظوری داشته است مسخ و تحریف کردیم.&lt;br /&gt;فلسفه دستور ائمه اطهار علیهم السلام&lt;br /&gt;عرض کردیم که ائمه اطهار حتی به روایت از پیغمبر اکرم گفتند که این[حادثه]باید زنده بماند،فراموش نشود،مردم بنشینند و بگریند.چرا چنین گفتند؟هدف آنها از این دستور چه بوده است؟اینجا هم باز یک هدف واقعی است و یک هدف مسخ شده:یک بار آمدیم گفتیم این فقط به خاطر این است که تسلی خاطری برای حضرت زهرا سلام الله علیها باشد.ایشان با اینکه در بهشت هستند،با اینکه همراه فرزند بزرگوارشان هستند و خود امام حسین هم فرمود:«و هی مجموعة له فی حضیرة القدس‏»و در روز اول فرمود:«و ما اولهنی الی اسلافی اشتیاق یعقوب الی یوسف‏»من آرزو دارم کشته شوم چون به پدرم،به جدم و به مادرم ملحق می‏شوم،با اینکه امام حسین ملحق به مادرش هست،مع ذلک حضرت زهرا در بهشت نشسته دائما بی‏تابی می‏کند و ما مردم بی سر و پا باید بیاییم یک مقدار گریه کنیم که حضرت زهرا تسلی خاطر پیدا کند.آیا شما توهینی بالاتر از این برای حضرت زهرا پیدا می‏کنید؟گفتند ائمه که دستور دادند گریه کنید،هدف از این دستور این بوده که حضرت زهرا تسلی خاطر پیدا کند.&lt;br /&gt;دیگر،گفتند[علت دستور ائمه علیهم السلام]چیز دیگری است.امام حسین بی تقصیر در کربلا به دست‏یک عده مردم تجاوزکار کشته شد،پس این تاثر آور است،باید متاثر بود.من هم قبول دارم،امام حسین بی تقصیر کشته شد.من هم قبول دارم،امام حسین به دست‏یک عده مردم ظالم متجاوز کشته شد.اما همین؟یک آدم بی تقصیر به دست‏یک عده مردم متجاوز کشته شد؟روزی هزار نفر آدم بی تقصیر به دست آدمهای با تقصیر کشته می‏شوند.روزی هزار نفر آدم در دنیا به اصطلاح نفله می‏شوند.تاثر آور هم هست،اما آیا این نفله شدنها ارزش دارد که قرنهای زیاد،ده قرن،بیست قرن،سی قرن ادامه پیدا کند؟دائما ما بنشینیم و اظهار تاثر کنیم که حیف!حسین بن علی نفله شد!خونش هدر رفت!بی تقصیر کشته شد!به دست‏یک عده افراد متجاوز کشته شد!&lt;br /&gt;حسین بن علی بی تقصیر کشته شد،به دست افراد متجاوز کشته شد،اما چه کسی گفته حسین بن علی نفله شده است؟چه کسی گفته خون حسین بن علی هدر رفت؟اگر در دنیا انسانی شما پیدا کنید که نگذاشت‏یک قطره خونش هدر برود حسین بن علی است.اگر کسی در دنیا پیدا کنید که نگذاشت‏شخصیتش یک ذره هدر برود،حسین بن علی است!مردی که برای قطره قطره خون خودش آنچنان ارزش قائل شد که اگر ثروتهای دنیا را که برای او مصرف می‏شود تا دامنه قیامت‏حساب کنیم،بشر برای هر قطره خونش میلیاردها میلیارد تومان پول خرج کرده است،آدمی که کشته شدنش سبب شد که نام او پایه کاخ ستمکاران را، یک قرن،دو قرن،سه قرن،ده قرن،بیست قرن بلرزاند،این آدم نفله شد؟!هدر رفت؟!ما حالا غصه بخوریم که حسین بن علی نفله شد؟!تو نفله شدی بیچاره نادان!من و تو نفله هستیم،من و تو عمرمان هدر رفت.حسین بن علی نفله شد؟!که ما بیاییم غصه نفله شدن او را بخوریم؟! غصه برای خودت بخور!تو به حسین بن علی توهین می‏کنی که می‏گویی نفله شد.حسین بن علی کسی است که[به او]گفتند:«ان لک درجة عند الله لن تنالها الا بالشهادة‏» (7) .پس وقتی حسین بن علی آرزوی شهادت می‏کرد آرزوی نفله شدن را می‏کرد که بعد من و شما بیاییم اظهار تاثر کنیم که نفله شد،هدر رفت؟!خیر،آنها که آمدند توصیه کردند که باید عزای حسین بن علی زنده بماند،چون او یک مکتب به وجود آورد،می‏خواستند مکتبش زنده بماند، برای اینکه در دنیا شما هرگز یک مکتب عملی که نمونه مکتب حسین بن علی باشد پیدا نمی‏کنید.اگر شما نمونه‏ای مانند نمونه حسین بن علی پیدا کردید آنوقت‏بگویید چرا ما هر سال باید یاد حسین بن علی را تجدید کنیم؟آنچه که در حسین بن علی در این حادثه عاشورا و در آن ابتلاء و مصیبت پیدا شد از توحید،از جلوه ایمان،از جلوه خداشناسی،از ایمان کامل به جهان دیگر،از رضا،از تسلیم،از صبر،از استقامت،از مردانگی،از طمانینه نفس،از ثبات،از عزت نفس،از کرامت نفس،از آزادی خواهی و آزادی طلبی،از اینکه در فکر انسانها باشد،از اینکه در خدمت انسانها باشد،اگر شما نمونه‏ای در دنیا پیدا کردید،آنوقت‏بگویید چرا ما نام حسین بن علی را زنده کنیم.بدیل و مثل ندارد.&lt;br /&gt;[دستور آنها]برای این است که بلکه پرتوی از روح حسین بن علی در روح ما و شما بتابد.اگر اشکی که ما برای او می‏ریزیم-قبلا عرض کردم-در مسیر هماهنگی روح ما باشد،روح ما پرواز کوچکی با روح حسینی بکند،ذره‏ای از همت او،ذره‏ای از غیرت او،ذره‏ای از حریت او،ذره‏ای از ایمان او،ذره‏ای از تقوای او،ذره‏ای از توحید او در ما بتابد و چنین اشکی از چشم ما جاری شود،آن اشک هر چه دلتان بخواهد قیمت دارد.اگر گفتند به اندازه یک بال مگسش هم یک دنیا ارزش دارد،باور کنید.اما نه اشکی که برای نفله شدن حسین باشد،بلکه اشکی که برای عظمت‏حسین باشد،برای شخصیت‏حسین باشد.اشکی که نشانه‏ای از هماهنگی کردن و پیروی کردن از حسین بن علی باشد،بله یک بال مگسش هم یک دنیا ارزش دارد.خواستند که همیشه مردم این مکتب عملی را ببینند.اولا ببینند خاندان پیغمبر دلیل بر صدق و گواه خود پیغمبر هستند.اگر گفتند فلان مسلمان در جنگی که مثلا در روم یا ایران کرد آن مقدار شهامت و ایمان نشان داد،آن قدر دلیل بر حقانیت پیغمبر نیست که بگویند فرزند پیغمبر چنین کرد،چون می‏گویند همیشه خاندان یک نفر،از هر کس دیگر سوء ظن و بدگمانی‏اش به او بیشتر است.ولی وقتی که خاندان پیغمبر را می‏بینیم که در نهایت صفا و ایمان هستند، بهترین گواه بر صدق این پیغمبر است.هیچ کس مانند علی علیه السلام با پیغمبر نبوده است، با پیغمبر بزرگ شده است،و هیچ کس هم مانند علی مؤمن به این پیغمبر و فدایی این پیغمبر نیست.این خودش ادل دلیل بر صدق این پیغمبر است.حسین فرزند این پیغمبر است.وقتی که ایمان خودش را به تعلیمات او نشان می‏دهد پیغمبر جلوه می‏کند و پیغمبر در عالم متجلی می‏شود.[مردم می‏گویند]ببینید[این پیغمبر]چقدر راستگوست که فرزندش وقتی سر دوراهی قرار می‏گیرد:در یک طرف مال و ثروت هست،وعده هست،هزار جور خوشی هست،همه گونه وعده‏ها به او می‏دهند،ولی در آنجا حقیقت و دین از میان رفته است، مظلومها زیاد هستند،ثروتهای ملتها همه در اختیار یک افراد خاصی قرار گرفته است،آن طرف دیگر را نگاه می‏کنند،در آنجا کشته شدن هست،شهید شدن جوانان هست،اسیر شدن زن و فرزند هست،تشنگی هست،تیر و شمشیر هست،ولی حق زنده شد،حقیقت زنده شد، عدالت زنده شد،اسلام زنده شد،می‏بینند فرزند پیغمبر این راه را در پیش می‏گیرد.از اینجا می‏فهمند این پیغمبر چقدر راستگو بود!&lt;br /&gt;آن چیزهایی که بشر همیشه به زبان می‏آورد ولی در عمل کمتر دیده می‏شود،در وجود حسین دیده می‏شود،چطور؟روح بشر این مقدار شکست ناپذیر باشد؟سبحان الله!بشر به کجا می‏رسد،روح بشر چقدر شکست ناپذیر می‏شود که بدنش قطعه قطعه می‏شود،جوانانش جلوی چشمش قلم قلم می‏شوند،در منتها درجه تشنه می‏شود که حتی به آسمان که نگاه می‏کند به نظرش تیره و تار است.خاندانش را می‏بیند که الآن دارند اسیر می‏شوند.هر چه دارد از دست داده است،ولی یک چیز برای او باقی مانده و آن روحش است.روحش هرگز شکست نمی‏خورد،یک ذره شکست نمی‏خورد.شما یک چنین صحنه نمایشی از فضائل انسانیت،در غیر کربلا سراغ دارید که آنوقت‏بگوییم به جای کربلا از آن حادثه یاد کنید؟&lt;br /&gt;پس چنین حادثه‏ای را باید زنده نگه داشت.حادثه‏ای که یک جمعیت هفتاد و دو نفری،از نظر روحی یک جمعیت‏سی هزار نفری را شکست دادند.چطور شکست دادند؟اولا با اینکه اینها در اقلیت‏بودند و کشته شدنشان قطعی بود،یک نفر از اینها به دشمن ملحق نشد،اما از آن سی هزار نفر به اینها ملحق شدند،یکی از سردارانشان حر بن یزید ریاحی و سی نفر دیگر.این، دلیل بر این است که از نظر روحی اینها برده‏اند و آنها باخته‏اند.عمر سعد در کربلا کارهایی کرده است که دلیل بر شکست روحی خودش است.تاریخ را بخوانید.چرا در کربلا اینها از جنگ تن به تن پرهیز داشتند؟اول حاضر شدند.طبق معمولی که در آن دوره‏ها بوده است، قبل از اینکه به اصطلاح جنگ مقلوبه بشود و یا تیراندازی بشود،مثل اینکه یک نوع زورآزمایی بوده است،یک نفر از این طرف می‏رود،یک نفر از آن طرف می‏آید.چند نفر که آمدند با اصحاب حسین مبارزه کردند،اینقدر به اینها نیروی روحی دادند که عمر سعد دستور داد جنگ تن به تن دیگر موقوف!&lt;br /&gt;قدرت روحی ابا عبد الله علیه السلام&lt;br /&gt;مخصوصا خود ابا عبد الله که به میدان آمد در چه وقتی آمد؟فکر کنید،عصر روز عاشوراست، چون تا ظهر شد هنوز عده‏ای از اصحاب بودند که نماز هم خواندند.از صبح تا عصر تلاش کرده است،چه تلاشهایی!بدن هر یک از اصحابش را غالبا خودش آورده در خیمه شهدا گذاشته است.بدن یارانش را خودش آورده است،به بالین یارانش خودش آمده است،اهل بیتش را خودش تسلی داده است.اینقدر تلاش کرده که خدا می‏داند!گذشته از آن داغهایی که دیده است.آخرین کسی که به میدان می‏آید خودش است.خیال کردند که دیگر در یک چنین شرایطی می‏توانند با حسین مبارزه کنند.هر کسی که جلو آمد لحظه‏ای مهلتش نداد که فریاد عمر سعد بلند شد،گفت‏خدا مرگتان بدهد،مادرهایتان به عزایتان بنشینند،به مبارزه چه کسی رفته‏اید؟!«هذا ابن قتال العرب‏» (8) این،پسر کشنده عرب است،پسر علی بن ابی طالب است‏«و الله لنفس ابیه بین جنبیه‏» (9) به خدا روح پدرش علی در کالبد این است،به جنگ این نروید.این علامت‏شکست‏بود یا نه؟سی هزار نفر از جنگ تن به تن کردن با یک مرد تنهای غریب آن همه مصیبت دیده،آن همه زحمت کشیده و آن همه تلاش کرده تشنه گرسنه عقب‏نشینی می‏کنند.&lt;br /&gt;نه تنها در مقابل شمشیر ابا عبد الله شکست‏خوردند،در مقابل منطقش هم شکست‏خوردند. ابا عبد الله در روز عاشورا قبل از شروع جنگ دو سه بار خطابه انشاء کرد.واقعا خود آن خطابه‏ها عجیب است.کسانی که اهل سخن هستند می‏دانند ممکن نیست در حال عادی انسان بتواند سخنی بگوید که تا حد اعلی اوج بگیرد.باید روح بشر به اهتزاز بیاید.مخصوصا اگر سخن از نوع مرثیه باشد باید دل آدم خیلی سوخته باشد تا یک مرثیه خوب بگوید.اگر بخواهد غزل بگوید باید سخت دچار احساسات عشقی باشد تا غزل خوبی بگوید.اگر بخواهد حماسه بگوید،باید سخت احساسات حماسی داشته باشد تا یک سخن حماسه بگوید.&lt;br /&gt;وقتی آن خطبه‏های ابا عبد الله را می‏بینیم،مخصوصا مفصل‏ترین خطبه‏اش،همان که در روز عاشورا آمد از اسب پیاده شد،سوار شتر شد،برای اینکه شتر بلندتر است،می‏خواست‏یک جای مرتفعتری باشد تا صدایش بهتر به جمعیت‏برسد.فرمود:«تبا لکم ایتها الجماعة و ترحا حین استصرختمونا و الهین فاصرخناکم موجفین.» (10) راستی نمونه‏ای از خطبه‏های علی علیه السلام است.اگر خطبه‏های علی را کنار بگذاریم دیگر خطبه‏ای به این پرشوری در دنیا پیدا نمی‏شود.یک بار و دو بار و سه بار صحبت کرد،عمر سعد بر لشکریان خودش ترسید که مبادا نطق حسین اینها را تحت تاثیر قرار بدهد.نوبت دیگر که ابا عبد الله آمد صحبت کند(ببینید چقدر نامردی کردند،چقدر روحشان شکست‏خورده بود!)دستور داد سر و صدا کنید،دستتان را به دهانتان بزنید که کسی صدای حسین را نشنود.آیا این علامت‏شکست نیست؟آیا این علامت پیروزی حسین نیست؟آیا این نباید برای ما درس باشد که یک بشر اگر با ایمان باشد، اگر موحد باشد،اگر به خدا پیوند داشته باشد،اگر به آن دنیا ایمان داشته باشد،اگر نفس مطمئنه باشد،یکتنه سی هزار نفر را از نظر روحی شکست می‏دهد،آیا این طور نیست؟نمونه اینها را شما دیگر کجا پیدا می‏کنید؟شما چه کسی را در دنیا پیدا می‏کنید که در شرایطی مثل شرایط حسین بن علی قرار بگیرد،دو کلمه از آن خطابه حسین بن علی را بتواند بخواند؟ دو کلمه از آن خطابه زینب(سلام الله علیها)آن زینب داغ دیده را در دم دروازه کوفه بخواند؟ اینها درس است.گفته‏اند این عزا را احیا کنید و زنده نگه دارید که این نکته‏ها را بفهمید و دریابید،برای اینکه عظمت‏حسین را درک کنید،برای اینکه اشکی اگر می‏ریزید،از روی معرفت‏باشد.معرفت‏حسین شما را بالا می‏برد،شما را انسان می‏کند،شما را آزاد مرد می‏کند، شما را اهل حق و حقیقت می‏کند،اهل عدالت می‏کند،یک مسلمان واقعی می‏کند.مکتب حسین،مکتب انسانسازی است نه مکتب گنهکار سازی.حسین سنگر عمل صالح است نه سنگر گناهکاری.&lt;br /&gt;پس این است فلسفه این که گفته‏اند عزای حسین بن علی را زنده نگه دارید.ببینید چه مصیبتی برای حسین بن علی پیش نیامد،چه سختی پیش نیامد،چه بلا و گرفتاری پیش نیامد؟ببینید در مقابل همه اینها آیا حسین بن علی سرفراز بیرون آمد یا نه؟پس شما هم یک ذره شیعه او باشید،یک ذره پیرو او باشید.توحید را ببینید!ایمان به معاد و آخرت را ببینید! در صبح روز عاشورا جمله‏ای گفت که در آن وقت‏شاید انسان باور نکند که این جمله چقدر از روی حقیقت گفته شده است.نوشته‏اند همین که نماز صبح را با اصحاب خودش خواند،رو به اصحاب خودش کرد و فرمود:اصحاب من!آماده باشید.مردن جز یک پلی نیست که شما را از دنیایی به دنیای دیگر عبور می‏دهد،از یک دنیای بسیار سخت‏به یک دنیای بسیار عالی و شریف و لطیف.این سخنش بود،اما عملش را ببینید.این را که حسین بن علی نگفته است، دیگران گفته‏اند،حضار گفته‏اند،کسانی که وقایع نگار بوده‏اند.گفته‏اند.حتی حمید بن مسلم که وقایع نگار عمر سعد است این قضیه را گفته است.می‏گوید من تعجب می‏کنم از حسین بن علی که هر چه شهادتش نزدیکتر و کار بر او سخت‏تر می‏شد چهره‏اش بر افروخته‏تر می‏شد. مثل آدمی که به وصل دارد نزدیک می‏شود.کانه خوشحالتر می‏شود.حتی یک جمله‏ای دارد، می‏گوید آن لحظات آخر که من سراغ حسین بن علی علیه السلام رفتم،وقتی رسیدم که آن لعین ازل و ابد سر مقدسش را از بدن جدا کرده بود.چشمم که افتاد،آن بشاشت و روشنی چهره‏اش آنچنان مرا گرفت که کشته شدنش را فراموش کردم:«لقد شغلنی نور وجهه عن الفکرة فی قتله‏» (11) .آیا شما برای این نمونه پیدا می‏کنید؟اگر نمونه پیدا کردید،بعد به جای عزای حسینی عزای او را می‏گیریم،به جای یاد حسین از او یاد می‏کنیم.&lt;br /&gt;نوشته‏اند ابا عبد الله در حملات خودش نقطه‏ای را در میدان مرکز قرار داده بود. مرکز حملاتش آنجا بود.مخصوصا نقطه‏ای را امام انتخاب کرده بود که نزدیک خیام حرم باشد و از خیام حرم خیلی دور نباشد،به دو منظور.یک منظور این که می‏دانست که اینها چقدر نامرد و غیر انسانند.اینها همین مقدار حمیت ندارند که لا اقل بگویند که ما با حسین طرف هستیم، پس متعرض خیمه‏ها نشویم.می‏خواست تا جان در بدن دارد،تا این رگ گردنش می‏جنبد، کسی متعرض خیام حرمش نشود.حمله می‏کرد،از جلو او فرار می‏کردند،ولی زیاد تعقیب نمی‏کرد،بر می‏گشت مبادا خیام حرمش مورد تعرض قرار بگیرد.دیگر اینکه می‏خواست تا زنده است اهل بیتش بدانند که او زنده است.نقطه‏ای را مرکز قرار داده بود که صدای حضرت می‏رسید.وقتی‏که بر می‏گشت،در آن نقطه می‏ایستاد،فریاد می‏کرد:«لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم‏».وقتی که این فریاد حسین بلند می‏شد اهل بیت‏سکونت‏خاطری پیدا می‏کردند،می‏گفتند آقا هنوز زنده است.امام به اهل بیت فرموده بود تا من زنده هستم هرگز از خیمه‏ها بیرون نیایید.این حرفها را باور نکنید که اینها دم به دم بیرون می‏دویدند،ابدا! دستور آقا بود که تا من زنده هستم در خیمه‏ها باشید،حرف سستی از دهان شما بیرون نیاید که اجر شما ضایع می‏شود.مطمئن باشید عاقبت‏شما خیر است،نجات پیدا می‏کنید و خداوند دشمنان شما را عذاب خواهد کرد،به زودی هم عذاب خواهد کرد.اینها را به آنها فرموده بود. آنها اجازه نداشتند و بیرون هم نمی‏آمدند.غیرت حسین بن علی اجازه نمی‏داد.غیرت و فت‏خود آنها اجازه نمی‏داد که بیرون بیایند،بیرون هم نمی‏آمدند.صدای آقا را که می‏شنیدند: «لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم‏»یک اطمینان خاطری پیدا می‏کردند.چون آقا وداع کرده بودند و یک بار یا دو بار دیگر هم بعد از وداع آمده بودند و خبر گرفته بودند،این بود که اهل بیت امام هنوز انتظار آمدن امام را داشتند.&lt;br /&gt;اسبهای عربی برای میدان جنگ تربیت می‏شدند.اسب حیوان تربیت‏پذیری است.اینها وقتی که صاحبشان کشته می‏شد عکس العملهای خاصی از خودشان نشان می‏دادند.&lt;br /&gt;اهل بیت ابا عبد الله در داخل خیمه هستند،همین طور منتظر ببینند کی صدای آقا را می‏شنوند یا شاید یک بار دیگر جمال آقا را زیارت می‏کنند که یک وقت صدای همهمه اسب ابا عبد الله بلند شد.آمدند در خیمه.خیال کردند آقا آمده‏اند.یک وقت دیدند این اسب آمده است ولی در حالی که زین او واژگون است.اینجاست که اولاد ابا عبد الله،خاندان ابا عبد الله فریاد واحسینا و وامحمدا را بلند کردند.دور این اسب را گرفتند.نوحه سرایی طبیعت‏بشر است.انسان وقتی می‏خواهد درد دل خودش را بگوید به صورت نوحه‏سرایی می‏گوید،آسمان را مخاطب قرار می‏دهد،زمین را مخاطب قرار می‏دهد،درختی را مخاطب قرار می‏دهد، خودش را مخاطب قرار می‏دهد،انسان دیگری را مخاطب قرار می‏دهد،حیوانی را مخاطب قرار می‏دهد.هر یک از افراد خاندان ابا عبد الله به نحوی نوحه‏سرایی را آغاز کردند.آقا به آنها فرموده بود تا من زنده هستم حق گریه کردن هم ندارید.من که از دنیا رفتم البته نوحه‏سرایی کنید.گریه است،انسان وقتی غصه دارد باید گریه کند تا عقده دلش خالی شود.اجازه گریه کردن را بعد از این جریان یافته بودند.در همان حال شروع کردند به گریستن.&lt;br /&gt;نوشته‏اند حسین بن علی علیه السلام دخترکی دارد که خیلی هم این دختر را دوست می‏داشت،سکینه خاتون که بعد هم یک زن ادیبه عالمه‏ای شد و زنی بود که همه علما و ادبا برای او اهمیت و احترام قائل بودند.ابا عبد الله خیلی این طفل را دوست می‏داشت.او هم به آقا فوق العاده علاقه‏مند بود.نوشته‏اند این بچه به صورت نوحه سرایی جمله‏هایی گفت که دلهای همه را کباب کرد.به حالت نوحه‏سرایی این اسب را مخاطب قرار داده است،می‏گوید: «یا جواد ابی هل سقی ابی ام قتل عطشانا؟»ای اسب پدرم،پدر من وقتی که رفت تشنه بود،آیا پدر من را سیراب کردند یا با لب تشنه شهید کردند؟این در چه وقت‏بود؟وقتی است که دیگر ابا عبد الله از روی اسب به روی زمین افتاده است.این جنگ با یک تیر شروع شد و با یک تیر خاتمه پیدا کرد.پیش از ظهر عاشورا که شد،بعد از آن اتمام حجتهای امام،عمر سعد کسی بود که تیری به کمان کرد و فرستاد به (12) ...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1204503447360297810-9010846078211182781?l=pornemati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pornemati.blogspot.com/feeds/9010846078211182781/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1204503447360297810&amp;postID=9010846078211182781' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/9010846078211182781'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/9010846078211182781'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pornemati.blogspot.com/2007/02/blog-post_5032.html' title='تحریفات معنوی حادثه کربلا'/><author><name>shokoh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14950602887759262711</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1204503447360297810.post-6886228326081034644</id><published>2007-02-14T21:48:00.000-08:00</published><updated>2007-02-14T21:50:10.171-08:00</updated><title type='text'>حماسه‏ای مقدس</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#000066;"&gt;گفتیم یک سخن یا منظومه،یک شعر یا نثر حماسی آن است که در روح انسانی جولان و هیجانی در جهت‏سلحشوری و مقاومت و ایستادگی و دفاع از عقیده ایجاد کند،و یک خصیت‏حماسی آن کسی است که در روحش این موج وجود دارد،یک روحیه متموجی از عظمت،غیرت،حمیت،شجاعت،حس دفاع از حقوق و حس عدالتخواهی دارد.و باز عرض کردیم که تاریخچه عاشورا تاریخچه‏ای است که دو صفحه دارد.یک صفحه آن صفحه‏ای ست‏سیاه و تاریک،نمایشی است از جنایت‏بشریت،جنایت‏بسیار بسیار عظیمی،یک داستان جنایی و یک ظلم بی حد و حساب است و بنا بر این،داستان جنایی ما قهرمانانی دارد که قهرمانان جنایتند.پسر معاویه،پسر زیاد،پسر سعد و یک عده افراد دیگر،قهرمان این داستان جنایی هستند.اما تمام این داستان جنایت نیست،یعنی داستان ما یک صفحه ندارد،دو صفحه دارد.تنها این نیست که یک عده جنایتکار بر یک عده مردم پاک و بیگناه جنایت وارد کردند. بله،داستانهایی هست که فقط و فقط جنایی است،یک صفحه بیشتر ندارد و آن هم مملو از جنایت است.&lt;br /&gt;مثلا داستان پسران مسلم بن عقیل فقط یک داستان جنایی است و بس،که دو تا طفل نا بالغ بیگناه پدر کشته غریب در یک شهر به دست‏یک آدم جانی می‏افتند و او به طمع اینکه به پولی برسد،به شکل فجیعی آنها را به قتل می‏رساند.وقتی ما این تاریخچه را مطالعه می‏کنیم، از یک طرف جنایت می‏بینیم و از طرف دیگر دو تا طفل معصوم نابالغ غریب که جنایت‏بر آنها وارد شده است که اینها حرفی هم نداشته‏اند و نمی‏توانسته‏اند حرفی داشته باشند چرا که بچه‏هایی در سنین ده ساله و دوازده ساله یا کمتر بوده‏اند.این فقط یک داستان جنایی است و از نظر آن دو طفل،رثاء است،مصیبت است،مظلومیت است.&lt;br /&gt;اما داستان کربلا این طور نیست،یک داستان دو صفحه‏ای است که از نظر آن صفحه دیگر بیشتر قابل مطالعه است.از نظر آن صفحه،جنبه مثبت دارد،صورت فعالی دارد،نمایشگاهی است از عظمت و علو بشریت،از رفعت‏بشریت،نمایشگاه معالی و مکارم انسانیت است،سراسر حماسه است،عظمت و شجاعت و حق خواهی و حق پرستی در آن موج می‏زند.از این نظر، دیگر قهرمان داستان ما پسر معاویه و پسر زیاد و پسر سعد و دیگران نیستند.از این نظر قهرمان داستان پسران علی هستند،حسین بن علی است،عباس بن علی است،دختر علی زینب است،یک عده از مردان فداکار درجه اولی هستند که خود حسین که حاضر نیست‏یک کلمه مبالغه و گزاف در سخنش باشد آنها را ستایش می‏کند.&lt;br /&gt;امام حسین در شب عاشورا اصحاب خودش را ستایش کرد،نگفت‏یک عده مردم بیگناه و بیچاره فردا کشته می‏شوید و به عمر شما خاتمه داده می‏شود،بلکه آنها را ستایش کرد و فرمود:«فانی لا اعلم اصحابا اوفی و لا خیرا من اصحابی‏» (1) من یارانی در جهان بهتر از یاران خودم سراغ ندارم،یعنی من شما را بر یاران‏«بدر»(که یاران پیغمبر بودند)ترجیح می‏دهم،بر یاران پدرم علی ترجیح می‏دهم،بر یارانی که قرآن کریم برای انبیاء ذکر می‏کند و کاین من نبی قاتل معه ربیون کثیر فما وهنوا لما اصابهم فی سبیل الله و ما ضعفوا و ما استکانوا و الله یحب الصابرین (2) ترجیح می‏دهم،یعنی اعتراف می‏کنم که همه شما قهرمان هستید.سخنش این طور آغاز می‏شود:«مرحبا،مرحبا به گروه قهرمانان!»بنا بر این حالا که فهمیدیم این داستان دو صفحه دارد،می‏خواهیم صفحه دوم آن را هم مورد مطالعه قرار دهیم و اعتراف کنیم که ما در گذشته این اشتباه را مرتکب شده‏ایم که این داستان را فقط از یک طرف آن مطالعه کرده‏ایم و غالبا آن طرف دیگر داستان را مسکوت عنه گذاشته‏ایم،یعنی ما نمایشگر قهرمانیهای جنایتکارانه پسر معاویه و پسر زیاد و پسر سعد بوده و هستیم.&lt;br /&gt;من برای این دسته‏ها (3) حقیقتا احترام قائل هستم چون ابراز احساسات است،احساساتی صد در صد طبیعی ناشی از عقیده و ایمان.آنهایی که می‏دانند اگر در یک ملت احساسات طبیعی ناشی از عقیده و ایمان در باره قهرمانان بزرگ آن ملت وجود داشته باشد چقدر ارزش دارد، می‏دانند که من چه می‏گویم.نباید اینها را نسخ کرد،نباید با اینها مبارزه کرد،باید اینها را اصلاح کرد.باید این احساسات بسیار بسیار عظیم را که فقط ناشی از قدرت عقیده و ایمان است،اصلاح کرد.آیا اگر شما میلیاردها دلار خرج کنید،می‏توانید یک چنین احساساتی در ملت‏به وجود بیاورید؟!&lt;br /&gt;اینکه آن بابا از جیب خودش پول خرج می‏کند،خودش را بیکار می‏کند،زنجیر بر می‏دارد پشت‏خودش را سیاه می‏کند و اشک او هم متصل جاری است،ارزش دارد و نباید با آن مبارزه کرد و گفت این کارها وحشیگری است.ابراز احساسات برای قهرمانان بزرگ تاریخ وحشیگری نیست.فقط اشتباه او در این است که وقتی می‏خواهد ابراز احساسات کند،به شکلی ابراز احساسات می‏کند که نمایشگر قهرمانی جنایتکارانه جنایتکاران و نمایشگر مظلومیت آن کسی است که به او عشق می‏ورزد و علاقه دارد.او نمی‏داند حالا که می‏خواهد نمایشگری بکند باید طوری نمایشگری بکند که نمایشگر حماسه حسینی باشد،نمایشگر آن جنبه نورانی و روشن تاریخ عاشورا باشد،نمایشگر روح حسین بن علی باشد.خوشبختانه کم و بیش این بیداری پیدا شده است و گاهی انسان به چشم می‏بیند که بعضی از دستجات توجه کرده‏اند که چه باید بکنند و چه می‏کنند.&lt;br /&gt;مرد بزرگ،روحش صاحب حماسه است،خواه برای خودش کار کرده باشد یا برای یک ملت و یا برای بشریت و انسانیت کار کرده باشد و یا حتی بالاتر از انسانیت فکر کند و خودش را خدمتگزار هدفهای کلی خلقت‏بداند،که اسم آن را«رضای خدا»می‏گذارد،بدین معنی که خداوند این خلقت را آفریده و برای آن یک مسیر و هدف کلی قرار داده است،این راه،راه رضای خداست.&lt;br /&gt;مرد بزرگ کسی است که در روحش حماسه وجود داشته باشد،غیر از این نمی‏تواند باشد. نادرشاه افشار اگر یک حماسه در روحش وجود نمی‏داشت،نمی‏توانست افاغنه را از ایران بیرون کند و نمی‏توانست هندوستان را فتح کند،این خودش یک حماسه است.اما اینکه بعد کارش به یک مالیخولیا کشید و خودش دشمن جان ملت‏خودش شد،مطلب دیگری است.&lt;br /&gt;اسکندر،خواه ناخواه در روحش یک حماسه،یک موج وجود داشته است،شاه اسماعیل همین طور،ناپلئون همین طور.اسکندر،نادرشاه و شاه اسماعیل،همه اینها یک اراده بزرگ هستند، یک همت‏بزرگ هستند،یک حماسه بزرگ هستند ولی حماسه مقدس نیستند،برای اینکه هر یک از اینها می‏خواهد شخصیت‏خودش را توسعه بدهد،می‏خواهد همه چیز را در خودش هضم کند،می‏خواهد ملتها و مملکتهای دیگر را در مملکت‏خویش هضم کند،و لذا از نظر یک ملت،یک قهرمان ملی است ولی از نظر ملت دیگر یک جنایتکار است.اسکندر برای یونانیان یک قهرمان است و برای ایرانیان یک جنایتکار،برای یونانی یک قهرمان است چون به یونان عظمت داد،چون قدرتهای دیگر،ثروتهای دیگر،عظمتهای دیگر را خرد کرد و پرچم یونان را در مملکتهای دیگر به اهتزاز در آورد.اما از نظر قوم مغلوب،او نمی‏تواند یک قهرمان باشد. ناپلئون برای فرانسویها قهرمان است،اما آیا برای روسیه یا برای انگلستان هم قهرمان است؟ البته نه.آنها حماسه هستند،ولی یک حماسه فردی از نوع خود خواهی.یک حماسه بزرگ است‏یعنی یک خود خواهی بزرگ است،یک خود پرستی بزرگ است،یک جاه طلبی بزرگ است.(در مقابل جاه طلبی‏های کوچک،جاه طلبی‏های بزرگ هم در دنیا پیدا می‏شود.)اما این حماسه‏ها حماسه‏های مقدس شمرده نمی‏شوند.&lt;br /&gt;مشخصات حماسه مقدس&lt;br /&gt;حماسه مقدس مشخصات دیگری دارد که عرض می‏کنم،مشخصاتی که به موجب آنها دیگر ناپلئون و اسکندر نمی‏توانند حماسه مقدس باشند.حماسه مقدس آن کسی است که روحش برای خود موج نمی‏زند،برای نژاد خود موج نمی‏زند،برای ملت‏خود موج نمی‏زند،برای قاره یا مملکت‏خود موج نمی‏زند،او اساسا چیزی را که نمی‏بیند شخص خود است،او فقط حق و حقیقت را می‏بیند و اگر خیلی کوچکش بکنیم باید بگوییم بشریت را می‏بیند.این آیه قرآن یک آیه حماسی است: قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله (4) ای اهل کتاب،ای کسانی که ادعای مذهب دارید!بیایید با همدیگر یک سخن داشته باشیم،بیایید خودمان را فراموش کنیم و فقط عقیده را ببینیم،بیایید در راه یک عقیده خود را فراموش کنیم،بیایید یک سخن را ایده خودمان قرار بدهیم:«الا نعبد الا الله‏»جز خدا هیچ موجودی را قابل پرستش ندانیم، و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله بیایید استثمار را ملغی کنیم،استعباد را ملغی کنیم،بشر پرستی را ملغی کنیم،عدل و مساوات را در میان بشریت‏بیاوریم.نگفت قوم من،قوم تو،با هم همدست‏شویم و پدر یک قوم دیگر را در بیاوریم،این حرفها نیست.&lt;br /&gt;پس یک جهت که این حماسه مقدس می‏شود این است که هدفش مقدس و پاک و منزه است، مثل خورشید عالمتاب است که بر همه مردم و بر همه جهانیان می‏تابد.&lt;br /&gt;دومین جهت تقدس این گونه قیامها و نهضتها این است که در شرایط خاصی که هیچ کس گمان نمی‏برد قرار گرفته‏اند،یعنی یکمرتبه در یک فضای بسیار بسیار تاریک و ظلمانی یک شعله روشن می‏شود،شعله‏ای در یک ظلمت مطلق،فریاد عدالتی است در یک استبداد و ستم مطلق،جنبشی است در یک سکون و در حالی که همه ساکن و مرعوبند،کلام و سخنی است در یک خاموشی مرگبار.&lt;br /&gt;به عنوان مثال نمرودی پیدا می‏شود که یک مرد باقی نمی‏گذارد،و در همین زمان نهضت مقدس ابراهیم صورت می‏گیرد: ان ابراهیم کان امة قانتا (5) .یا فرعونی پیدا می‏شود و همان طوری که قرآن می‏فرماید: ان فرعون علا فی الارض و جعل اهلها شیعا یستضعف طائفة منهم یذبح ابنائهم و یستحیی نسائهم (6) و در همین عصر موسایی پیدا می‏شود.و یا در عصر عثت‏خاتم الانبیاء که تمام دنیا در ظلمت و خاموشی و هرج و مرج و فساد فرو رفته است ناگهان فریاد«قولوا لا اله الا الله تفلحوا»بلند می‏شود.&lt;br /&gt;دولت اموی است،تمام نیروها را به نفع خودش تجهیز کرده است‏حتی نیروی مذهب را،به این ترتیب که محدثین از خدا بی خبر را استخدام کرده و به آنها پول می‏دهد تا به نفع او حدیث جعل کنند.می‏گویند یک عالم اموی گفته است:«ان الحسین قتل بسیف جده‏» (7) حسین با شمشیر جدش کشته شد،و منظور او این بوده است که حسین به حکم دین جدش کشته شد.ولی من می‏گویم این حرف به معنی دیگری درست است و آن اینکه بنی امیه توانسته بودند اسلام را آنچنان استثمار و استخدام و منحرف کنند که یک عده مردم از خدا بی خبر به عنوان جهاد و خدمت‏به اسلام،به جنگ حسین بیایند(و کل یتقربون الی الله بدمه) .بعد از شهادت ابا عبد الله به شکرانه این عمل چندین مسجد ساخته شد.ببینید ظلمت و (8) تاریکی چقدر بوده است!&lt;br /&gt;آن وقت‏شعله‏ای مانند شعله حسینی در یک چنین شرایطی پیدا می‏شود،شرایطی که نوشته‏اند اگر یک نفر می‏خواست‏یک جمله در باره علی علیه السلام روایت‏بکند مثلا بگوید من از پیغمبر چنین چیزی را در باره علی شنیدم یا می‏خواهم فلان قضیه یا فلان خطبه را از علی نقل بکنم،می‏رفتند در صندوقخانه‏ها،درها را از پشت می‏بستند،بعد کسی که می‏خواست جمله را نقل کند،طرف را قسمهای مؤکد می‏داد که من به این شرط برای تو نقل می‏کنم که آن را برای احدی نقل نکنی مگر برای کسی که به اندازه خودت قابل اعتماد باشد، و تو هم او را به همین اندازه قسم بدهی که برای شخص غیر قابل اعتماد نقل نکند.&lt;br /&gt;سومین جهت تقدس نهضت‏حسینی این است که در آن یک رشد و بینش نیرومند وجود دارد، یعنی این قیام و حماسه از آن جهت مقدس است که قیام کننده چیزی را می‏بیند که دیگران نمی‏بینند،همان مثل معروف:«آنچه را که دیگران در آینه نمی‏بینند او در خشت‏خام می‏بیند»، اثر کار خودش را می‏بیند،منطقی دارد ما فوق منطق افراد عادی،ما فوق منطق عقلایی که در اجتماع هستند.ابن عباس،ابن حنفیه،ابن عمر وعده زیادی در کمال خلوص نیت،حسین بن علی را از رفتن به کربلا نهی می‏کردند.آنها روی منطق خودشان حق داشتند،ولی حسین چیزی را می‏دید که آنها نمی‏دیدند.آنها نه به اندازه حسین بن علی خطر را احساس می‏کردند و نه می‏توانستند بفهمند که چنین قیامی در آینده چه آثار بزرگی دارد،اما او به طور واضح می‏دید.چندین بار گفت:به خدا قسم اینها مرا خواهند کشت،و به خدا قسم که با کشته شدن من اوضاع اینهازیر و رو خواهد شد.این بینش قوی اوست.&lt;br /&gt;روح بزرگ&lt;br /&gt;حسین بن علی علیه السلام یک روح بزرگ و یک روح مقدس است.اساسا روح که بزرگ شد تن به زحمت می‏افتد،و روح که کوچک شد تن آسایش پیدا می‏کند.این خود یک حسابی است. ابن عباس‏ها بیایند نهی کنند،مگر روح حسین اجازه می‏دهد؟!متنبی،شاعر معروف عرب شعر خوبی دارد،می‏گوید:&lt;br /&gt;و اذا کانت النفوس کبارا تعبت فی مرادها الاجسام (9)&lt;br /&gt;می‏گوید وقتی که روح بزرگ شد جسم و تن چاره‏ای ندارد جز آنکه به دنبال روح بیاید،به زحمت‏بیفتد و ناراحت‏شود.اما روح کوچک به دنبال خواهشهای تن می‏رود،هر چه را که تن فرمان بدهد اطاعت می‏کند.روح کوچک به دنبال لقمه برای بدن می‏رود اگر چه از راه دریوزگی و تملق و چاپلوسی باشد.روح کوچک دنبال پست و مقام می‏رود و لو با گرو گذاشتن ناموس باشد.روح کوچک تن به هر ذلت و بدبختی می‏دهد برای اینکه می‏خواهد در خانه‏اش فرش یا مبل داشته باشد،آسایش داشته باشد،خواب راحت داشته باشد.&lt;br /&gt;اما روح بزرگ به تن نان جو می‏خوراند،بعد هم بلندش می‏کند و می‏گوید شب زنده‏داری کن. روح بزرگ وقتی که کوچکترین کوتاهی در وظیفه خودش می‏بیند،به تن می‏گوید این سر را توی این تنور ببر تا حرارت آن را احساس کنی و دیگر در کار یتیمان و بیوه زنان کوتاهی نکن! (10) روح بزرگ آرزو می‏کند که در راه هدفهای الهی و هدفهای بزرگ خودش کشته شود،فرقش شکافته می‏شود،خدا را شکر می‏کند (11) .روح وقتی که بزرگ شد،خواه ناخواه باید در روز عاشورا سیصد زخم به بدنش وارد شود.آن تنی که در زیر سم اسبها لگد مال می‏شود،جریمه یک روحیه بزرگ را می‏دهد،جریمه یک حماسه را می‏دهد،جریمه حق پرستی را می‏دهد، جریمه روح شهید را می‏دهد.&lt;br /&gt;وقتی که روح بزرگ شد،به تن می‏گوید من می‏خواهم به این خون ارزش بدهم.&lt;br /&gt;شهید به چه کسی می‏گویند؟روزی چقدر آدم کشته می‏شوند؟مثلا هواپیما سقوط می‏کند و عده‏ای کشته می‏شوند،چرا به آنها شهید نمی‏گویند؟چرا دور کلمه‏«شهید»را هاله‏ای از قدس گرفته است؟چون شهید کسی است که یک روح بزرگ دارد،روحی که هدف مقدس دارد، کسی است که در راه عقیده کشته شده است،کسی است که برای خودش کار نکرده است، کسی است که در راه حق و حقیقت و فضیلت قدم برداشته است.&lt;br /&gt;کار«شهید»&lt;br /&gt;شهید به خون خودش ارزش می‏دهد.یک نفر به ثروت خودش ارزش می‏دهد و به جای آنکه ثروتش در بانکها ذخیره باشد،آن را در یک راه خیر مصرف می‏کند که هر یک ریالش با مقیاس معنا بیش از صدها هزار ریال ارزش داشته باشد،ثروت خود را به صورت یک مؤسسه عام المنفعه مفید فرهنگی،مذهبی و اخلاقی در می‏آورد و با این عمل به آن ارزش می‏دهد. دیگری به فکر خودش ارزش می‏دهد،به خودش زحمت می‏دهد و یک کتاب مفید و اثر علمی به وجود می‏آورد.دیگری به ذوق فنی خودش ارزش می‏دهد و صنعتی را در اختیار بشر قرار می‏دهد.دیگری به خون خودش ارزش می‏دهد،در راه بشریت‏خون خودش را فدا می‏کند. کدامیک بیشتر خدمت کرده‏اند؟شاید خیال کنید علما یا مخترعین و مکتشفین و ثروتمندان بیشتر به بشر خدمت کرده‏اند،خیر،هیچ کس به اندازه شهدا به بشریت‏خدمت نکرده است،چون آنها هستند که راه را برای دیگران باز می‏کنند و برای بشر آزادی را به هدیه می‏آورند،آنها هستند که برای بشر محیط عدالت‏به وجود می‏آورند که دانشمند به کار دانش خود مشغول باشد،مخترع با خیال راحت‏به کار اختراع خودش مشغول باشد،تاجر تجارت کند،محصل درس بخواند و هر کسی کار خودش را انجام بدهد.اوست که محیط[مناسب]را برای دیگران به وجود می‏آورد.مثل آنها مثل چراغ و مثل برق است،اگر چراغ یا برق نباشد ما و شما چکار می‏توانیم انجام دهیم؟&lt;br /&gt;قرآن کریم پیغمبر را تشبیه به یک چراغ می‏کند،باید چراغ باشد تا ظلمتها از میان برود و هر کسی بتواند به کار خودش مشغول باشد.چقدر عالی گفته است این شاعره زمان ما پروین اعتصامی،خدایش بیامرزد!از زبان شاهدی و شمعی می‏گوید:یک شاهد،یک محبوب،یک زیبا روی مورد توجه،یک شب تا صبح در کنار شمعی نشست،هنر نمایی‏ها کرد،گلدوزیها کرد، صنعتی به خرج داد.همینکه از کارهایش فارغ شد،رو کرد به شمع و گفت:نمی‏دانی من دیشب چه کارها کردم!&lt;br /&gt;شاهدی گفت‏به شمعی کامشب در و دیوار مزین کردم دیشب از شوق نخفتم یکدم دوختم جامه و بر تن کردم کس ندانست چه سحر آمیزی به پرند از نخ و سوزن کردم تو به گرد هنر من نرسی زان که من بذل سر و تن کردم&lt;br /&gt;یعنی برای سر و تن خودم هنر بذل کردم.شمع هم به او جواب داد:&lt;br /&gt;شمع خندید که بس تیره شدم تا ز تاریکیت ایمن کردم پی پیوند گهرهای تو بس گهر اشک به دامن کردم&lt;br /&gt;تو می‏گویی که من تا صبح گوهرها را بهم دوختم،ولی این گوهر اشک من بود که تا صبح ریخت تا تو توانستی آن گوهرها را در یک رشته بکشی و به گردن خود بیندازی.&lt;br /&gt;خرمن عمر من ار سوخته شد حاصل شوق تو خرمن کردم&lt;br /&gt;من آن کسی هستم که تا صبح سوختم و تابیدم تا تو به هدف و مقصدت رسیدی.بعد می‏گوید:&lt;br /&gt;کارهایی که شمردی بر من تو نکردی،همه را من کردم (12) ابن سینا قانون ننوشت،محمد بن زکریا الحاوی ننوشت،سعدی ذوق خودش را در بوستان و گلستان نشان نداد،مولوی همین طور،مگر از پرتو شهدا،آنهایی که تمدن عظیم اسلامی را پایه گذاری کردند،موانع را از سر راه بشریت‏برداشتند،آنهایی که مثل شعله‏هایی در یک ظلمتهایی درخشیدند و جان خودشان را فدا کردند،آنهایی که سراسر وجودشان حماسه الهی بود،حق خواهی و حق پرستی بود،آنهایی که پرچم توحید را در دنیا به اهتزاز در آوردند و مستقر کردند،آنهایی که منادی عدالت‏بودند،منادی حریت و آزادی بودند.ما و شما که اینجا نشسته‏ایم مدیون قطرات خون آنها هستیم،مدیون حماسه‏های آنها هستیم.حسین بن علی سراسر وجودش حماسه است.&lt;br /&gt;کلید شخصیت افراد&lt;br /&gt;روانشناسها،خصوصا کسانی که بیوگرافی می‏نویسند،کوشش می‏کنند برای روحیه‏ها یک کلید شخصیت پیدا کنند.می‏گویند شخصیت هر کس یک کلید معین دارد،اگر آن را پیدا کنید سراسر زندگی او را می‏توانید توجیه کنید.البته به دست آوردن کلید شخصیت افراد خیلی مشکل است،خصوصا شخصیتهای خیلی بزرگ.عباس محمود عقاد،دانشمند متفکر مصری،کتابی نوشته به نام‏«عبقریة الامام‏»و در این کتاب اظهار نظر می‏کند که من کلید شخصیت علی را در فروسیت جستجو و پیدا کردم.علی مردی است که در سراسر زندگی‏اش(چه در میدان جنگ،چه در محیط خانواده،چه در محراب عبادت،چه در مسند حکومت و در هر جایی)روح مردانگی وجود دارد.«فروسیت‏»یعنی مردانگی،و مردانگی ما فوق شجاعت است.او می‏گوید کلید شخصیت علی مردانگی است.&lt;br /&gt;ملای رومی حدود هفتصد سال قبل از او به این نکته پی برده بوده است که در علی چیزی بالاتر از شجاعت وجود دارد.در آن داستان معروف،وقتی علی علیه السلام دشمنش را به زمین زد و خواست او را بکشد،آن مرد آب دهان خود را به صورت علی انداخت و علی در آن لحظه او را نکشت و برخاست و قدم زد و بعد که آمد سر او را ببرد،آن مرد سؤال کرد:چرا اول مرا نکشتی؟گفت:چون من تحت تاثیر غضب خودم قرار گرفتم و نمی‏خواستم دستم حرکت کند در حالی که خشم خودم هم تاثیر داشته باشد،بلکه می‏خواستم تو را در راه رضای خدا و هدفهای کلی خلقت کشته باشم.مولوی این داستان را خیلی عالی به نظم در آورده است.این نظم دو بیت دارد که به نظر من بهتر از این در مدح علی گفته نشده است.می‏گوید:&lt;br /&gt;تو ترازوی احد خو بوده‏ای بل زبانه هر ترازو بوده‏ای در شجاعت‏شیر ربانیستی در مروت خود که داند کیستی&lt;br /&gt;در بیت دومش که مورد نظر من است می‏گوید:در شجاعت،تو اسد الله هستی اما در مروت و مردانگی که ما فوق شجاعت است هیچ کس نمی‏تواند تو را توصیف کند،تو ما فوق توصیف هستی.&lt;br /&gt;این مرد بصری هم به اینجا رسیده است که به عقیده او کلید شخصیت علی مروت،مروءت و فروسیت است. کلید شخصیت امام حسین علیه السلام‏ادعای اینکه کسی بگوید من کلید شخصیت کسی مانند علی یا حسین بن علی را به دست آورده‏ام،انصافا ادعای گزافی است و من جرات نمی‏کنم چنین سخنی بگویم،اما این قدر می‏توانم ادعا کنم که در حدودی که من حسین را شناخته و تاریخچه زندگی او را خوانده‏ام و سخنان او را-که متاسفانه بسیار کم به دست ما رسیده است (13) -به دست آورده‏ام،و در حدودی که تاریخ عاشورا را-که خوشبختانه این تاریخ مضبوط است-مطالعه کرده و خطابه‏ها و نصایح و شعارهای حسین را به دست آورده‏ام،می‏توانم این طور بگویم که از نظر من کلید شخصیت‏حسین حماسه است،شور است، عظمت است،صلابت است،شدت است،ایستادگی است،حق پرستی است.&lt;br /&gt;سخنانی که از حسین بن علی علیه السلام نقل شده نادر است ولی همان مقداری که هست از همین روح حکایت می‏کند.از حسین بن علی پرسیدند:شما سخنی را که با گوش خودت از پیغمبر شنیده باشی،برای ما نقل کن.ببینید انتخاب حسین از سخنان پیغمبر چگونه است! از همین جا شما می‏توانید مقدار شخصیت او را به دست آورید.حسین علیه السلام گفت آنچه که من از پیغمبر شنیده‏ام این است:«ان الله تعالی یحب معالی الامور و اشرافها و یکره سفسافها» (14) خدا کارهای بزرگ و مرتفع را دوست می‏دارد،از چیزهای پست‏بدش می‏آید. رفعت و عظمت را ببینید که وقتی می‏خواهد سخنی از پیغمبر نقل کند اینچنین سخنی را انتخاب می‏کند،در واقع دارد خودش را نشان می‏دهد.از حسین علیه السلام اشعاری هم به دست ما رسیده است که باز همین روح در آن متجلی است:&lt;br /&gt;سبقت العالمین الی المعانی بحسن خلیقة و علو همه و لاح بحکمتی نور الهدی فی لیال فی الضلالة مدلهمه یرید الجاحدون لیطفؤن و یابی الله الا ان یتمه (15)&lt;br /&gt;سخنان بسیار محدودی که از حسین علیه السلام به ما رسیده همین طور است.اینها مربوط به حادثه عاشورا هم نیست،مربوط به قبل از آن است و ربطی به آنجا ندارد.سخن دیگر از او این است:«موت فی عز خیر من حیاة فی ذل‏»مردن با عزت و شرافت،از زندگی با ذلت‏بهتر است.&lt;br /&gt;جمله دیگری که باز از او نقل کرده‏اند این است:«ان جمیع ما طلعت علیه الشمس فی مشارق الارض و مغاربها،بحرها و برها و سهلها و جبلها عند ولی من اولیاء الله و اهل المعرفة بحق الله کفیی‏ء الظلال‏».ضمنا شما از اینجا بفهمید یک مردی که حماسه الهی است فرقش با دیگران چیست.می‏گوید:جمیع آنچه خورشید بر آن طلوع می‏کند،تمام دنیا و ما فیها،دریای آن و خشکی آن،کوه و دشت آن در نزد کسی که با خدای خودش آشنایی دارد و عظمت الهی را درک کرده و در پیشگاه الهی سر سپرده است،مثل یک سایه است.بعد این طور ادامه می‏دهد: «الا حر یدع هذه اللماظة لاهلها» (16) آیا یک آزاد مرد پیدا نمی‏شود که به دنیا و مافیهای آن بی اعتنا باشد؟دنیا و مافیها برای انسانی که بخواهد خود را برده و بنده آن کند،به آن طمع داشته باشد و آن را هدف کار خودش قرار بدهد،مثل لماظه است.می‏دانید لماظه چیست؟ انسان وقتی غذا می‏خورد،لای دندانهایش یک چیزهایی مثلا یک تکه گوشتی باقی می‏ماند که با خلال آن را در می‏آورد.همان را لماظه می‏گویند.یزید و ملک یزید و دنیا و مافیهایش در منطق حسین علیه السلام لماظه هستند.بعد می‏گوید:ایها الناس!در دنیا بجز خدا چیزی پیدا نمی‏شود که این ارزش را داشته باشد که شما جان و نفس خودتان را به آن بفروشید، خودتان را نفروشید،آزاد مرد باشید،خود فروش نباشید.&lt;br /&gt;جمله‏ای دیگر:«الناس عبید الدنیا».مردم را به حالت‏بردگی و بندگی‏شان این طور تحقیر می‏کند که عیب مردم این است که بنده دنیا هستند،برده صفت هستند،بنده مطامع خودشان هستند.روی همین جهت،دین-که جوهر آزادی است و انسان را از غیر خدا آزاد و بنده حقیقت می‏کند-در عمق روحشان اثر نگذاشته است.«و الدین لعق علی السنتهم یحوطونه ما درت معائشهم،فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون.» (17) عثمان ابوذر غفاری را تبعید و اعلام می‏کند که احدی حق ندارد این مرد را که از نظر حکومت مجرم است مشایعت کند. ولی علی اعتنا به این فرمان خلیفه نمی‏کند و خودش و حسن و حسین او را مشایعت می‏کنند. هر کدام از آنها جمله‏هایی دارند،حسین بن علی هم جمله‏ای دارد که مبین پرتو روحش است. ابوذر شیعه علی است و در سنین عمری مانند سنین علی،و شاید از علی بزرگتر باشد.لذا حسین علیه السلام او را عمو خطاب می‏کند و می‏گوید:عمو جان!نصیحت من به تو این است: «اسال الله الصبر و النصر،و استعد به من الجشع و الجزع‏» (18) عمو جان!از خدا مقاومت و یاری بخواه و از اینکه حرص بر تو غالب بشود-که بدبخت می‏شوی-بر خدا پناه ببر،از جزع بترس. عمو جان!توصیه من به تو این است که مبادا در مقابل فشارها و ظلمها اظهار جزع و ناتوانی کنی.&lt;br /&gt;این چه روحیه‏ای است که در تمام سخنانش این روح که ما از آن غافل هستیم متجلی است!&lt;br /&gt;[همین طور است]آن سخن اولش که گفت:«خط الموت علی ولد آدم مخط القلادة علی جید الفتاة و ما اولهنی الی اسلافی اشتیاق یعقوب الی یوسف‏» (19) .&lt;br /&gt;در بین راه که به کربلا می‏روند،بعضیها با او صحبت می‏کنند که نرو خطر دارد،و حسین علیه السلام در جواب،این شعرها را می‏خواند:&lt;br /&gt;سامضی و ما بالموت عار علی الفتی اذا ما نوی حقا و جاهد مسلما و واسی الرجال الصالحین بنفسه و فارق مثبورا و خالف مجرما اقدم نفسی لا ارید بقائها لتلقی خمیسا فی الهیاج عرمرما فان عشت لم اندم و ان مت لم الم کفی بک ذلا ان تعیش و ترغما (20)&lt;br /&gt;به من می‏گویید نرو،ولی خواهم رفت.می‏گویید کشته می‏شوم،مگر مردن برای یک جوانمرد ننگ است؟مردن آن وقت ننگ است که هدف انسان پست‏باشد و بخواهد برای آقایی و ریاست کشته بشود که می‏گویند به هدفش نرسید،اما برای آن کسی که برای اعلای کلمه حق و در راه حق کشته می‏شود که ننگ نیست چرا که در راهی قدم بر می‏دارد که صالحین و شایستگان بندگان خدا قدم برداشته‏اند.پس چون در راهی قدم بر می‏دارد که با یک آدم هلاک شده بدبخت و گناهکار مثل یزید مخالفت می‏کند، بگذار کشته بشود.شما می‏گویید کشته می‏شوم،یکی از ایندو بیشتر نیست:یا زنده می‏مانم یا کشته می‏شوم.«فان عشت لم اندم‏»اگر زنده ماندم کسی نمی‏گوید تو چرا زنده ماندی‏«و ان مت لم الم‏»و اگر در این راه کشته بشوم احدی در دنیا مرا ملامت نخواهد کرد اگر بداند که من در چه راهی رفتم.«کفی بک ذلا ان تعیش و ترغما»برای بدبختی و ذلت تو کافی است که زندگی بکنی اما دماغت را به خاک بمالند.باز می‏بینید که حماسه است.&lt;br /&gt;در بین راه نیز خطابه می‏خواند و می‏فرماید:«الا ترون ان الحق لا یعمل به و ان الباطل لا یتناهی عنه‏».بعد در آخرش می‏فرماید:«انی لا اری الموت الا سعادة و لا الحیوة مع الظالمین الا برما» (21) من مردن را برای خودم سعادت،و زندگی با ستمگران را موجب ملامت می‏بینم.&lt;br /&gt;اگر بخواهم همه سخنان او را بیان کنم طولانی می‏شود.می‏پردازم به شب عاشورا و به نکته‏ای اشاره می‏کنم که معمولا به این نکات کمتر توجه می‏کنیم.&lt;br /&gt;زبان به شکایت نگشودن&lt;br /&gt;هر کس دیگری،هر شخصیت تاریخی در شرایطی قرار بگیرد که حسین بن علی علیه السلام در شب عاشورا قرار گرفت،یعنی در شرایطی که تمام راههای قوت و غلبه ظاهری بر دشمن بر او بسته باشد و قطعا بداند که خود و اصحابش به دست دشمن کشته می‏شوند،در چنین شرایطی زبان به شکایت‏باز می‏کند و این را تاریخ گواهی می‏دهد.جملاتی می‏گویند نظیر«تف بر این روزگار»،«افسوس که طبیعت‏با من مساعدت نکرد».می‏گویند وقتی ناپلئون در مسکو دچار آن حادثه شد،گفت:افسوس که طبیعت چند ساعت‏با من مخالفت کرد.دیگری دستش را بهم می‏زند و می‏گوید:روی تو ای روزگار سیاه باد که ما را به این شکل در آوردی.&lt;br /&gt;اما حسین بن علی اصحابش را جمع می‏کند چنانکه گویی روحش از هر شخص موفقی بیشتر موج می‏زند،و می‏فرماید:«اثنی علی الله احسن الثناء و احمده علی السراء و الضراء،اللهم انی احمدک علی ان اکرمتنا بالنبوة و علمتنا القرآن و فقهتنا فی الدین‏» (22) .مثل اینکه تمام محیط برایش مساعد است و واقعا هم مساعد بود،آن شرایط برای کسی نامساعد است که هدفش حکومت دنیوی باشد.برای کسی که حتی حکومت و همه چیز را در راه حق و حقیقت می‏خواهد،و می‏بیند در راه خودش قدم برداشته،محیط مساعد است.او جز سپاس و شکر چیز دیگری نمی‏بیند.&lt;br /&gt;از شعارهای روز عاشورای حسین علیه السلام یکی این است:&lt;br /&gt;الموت اولی من رکوب العار و العار اولی من دخول النار (23)&lt;br /&gt;تا آخرین لحظه‏ها عملش،حرکاتش،سکناتش،سخنانش،تمام حق خواهی،حق پرستی و موجی از حماسه است.شب تاسوعا که برای آخرین بار به او عرضه می‏دارند:یا کشته شدن یا تسلیم!اظهار می‏دارد:«و الله لا اعطیکم بیدی اعطاء الذلیل و لا افر فرار العبید» (24) به خدا قسم که من هرگز نه دست ذلت‏به شما می‏دهم و نه مثل بردگان فرار می‏کنم،مردانه مقاومت می‏کنم تا کشته بشوم.&lt;br /&gt;آن ساعتهای آخر،ابا عبد الله باز همان است.باور نکنید که ابا عبد الله این جمله را گفته باشد: «اسقونی شربة من الماء فقد نشطت کبدی‏».من که این جمله را در جایی ندیده‏ام.حسین اهل این جور درخواستها نبود،بلکه او در مقابل لشکر دشمن می‏ایستد و فریاد می‏کند:«الا و ان الدعی ابن الدعی قد رکز بین اثنتین بین السلة و الذلة و هیهات منا الذلة!یابی الله ذلک لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت‏» (25) مردم کوفه!آن ناکس پسر ناکس،آن زنازاده پسر زنازاده،امیر شما،فرمانده کل شما،آن کسی که شما به فرمان او آمده‏اید،به من گفته است که از این دو کار یکی را انتخاب کن:یا شمشیر یا تن به ذلت دادن.آیا من تن به ذلت‏بدهم؟ هیهات که ما زیر بار ذلت‏برویم!ما تن خودمان را در جلوی شمشیرها قرار می‏دهیم ولی روح خودمان را در جلوی شمشیر ذلت هرگز فرود نمی‏آوریم.خدای من که در راه رضای او قدم بر می‏دارم راضی نیست و می‏گوید نکن،پیغمبر که وابسته به مکتب او هستم می‏گوید نکن،آن دامنهایی که من در آنها بزرگ شده‏ام،دامن علی که روی زانوی او نشسته‏ام به من می‏گوید تن به ذلت نده.&lt;br /&gt;این یک حماسه است اما نه یک حماسه شخصی یا قومی.در آن منیت نیست، خود پرستی نیست،خدا پرستی است.&lt;br /&gt;در روز عاشورا حسین علیه السلام حد آخر مقاومت را هم می‏کند.دیگر وقتی است که به کلی توانایی از بدنش سلب شده است.یکی از تیر اندازان ستمکار،تیر زهر آلودی را به کمان می‏کند و به سوی ابا عبد الله می‏اندازد که در سینه ابا عبد الله می‏نشیند و آقا دیگر بی اختیار روی زمین می‏افتد.چه می‏گوید؟آیا در این لحظه تن به ذلت می‏دهد؟آیا خواهش و تمنا می‏کند؟نه،بلکه بعد از گذشت این دوره جنگیدن رویش را به سوی همان قبله‏ای که از آن هرگز منحرف نشده است می‏کند و می‏فرماید:«رضا بقضائک و تسلیما لامرک و لا معبود سواک یا غیاث المستغیثین‏» (26) .این است‏حماسه الهی،این است‏حماسه انسانی.&lt;br /&gt;و &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1204503447360297810-6886228326081034644?l=pornemati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pornemati.blogspot.com/feeds/6886228326081034644/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1204503447360297810&amp;postID=6886228326081034644' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/6886228326081034644'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/6886228326081034644'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pornemati.blogspot.com/2007/02/blog-post_8294.html' title='حماسه‏ای مقدس'/><author><name>shokoh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14950602887759262711</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1204503447360297810.post-488039954341805374</id><published>2007-02-14T21:46:00.000-08:00</published><updated>2007-02-14T21:48:38.215-08:00</updated><title type='text'>تحریفات در واقعه تاریخی عاشور</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:78%;color:#000099;"&gt;1.تحریف از ماده حرف است و به معنی منحرف کردن و کج کردن یک چیز از مسیر و مجرای اصلی است.&lt;br /&gt;تحریف بر دو نوع است:لفظی و قالبی و پیکری،دیگر معنوی و روحی،همچنانکه صنعت مغالطه نیز بر دو قسم است:لفظی و معنوی.&lt;br /&gt;تحریف و مغالطه سابقه تاریخی دارد.قرآن کریم از تحریف کتب آسمانی گذشته سخن می‏گوید که در ورقه‏های‏«تحریف کلمه‏»یاد داشت کردیم (1) .&lt;br /&gt;تحریف همان طور که از نظر نوع بر دو قسم است:لفظی و معنوی،از نظر عامل یعنی محرف نیز بر دو قسم است:یا از طرف دوستان است‏یا از طرف دشمنان.به عبارت دیگر یا منشاش جهالت دوستان است و یا عداوت دشمنان.همچنانکه از نظر موضوع یعنی محرف فیه نیز بر چند قسم است:یا در یک امر فردی و بی اهمیت است مانند یک نامه خصوصی،و یا در یک اثر با ارزش ادبی است،و یا در یک سند تاریخی اجتماعی است مثل جعل کتابسوزی اسکندریه،و یا در یک سند اخلاقی و تربیتی و اجتماعی است.&lt;br /&gt;2.مرحوم آیتی در سخنرانی پنجم بررسی تاریخ عاشورا می‏گوید اسارت اهل بیت عامل بزرگی بود برای اینکه حقیقت وقایع عاشورا به مردم گفته شود و حقیقت قلب نشود.&lt;br /&gt;در سخنرانی ششم صفحه 151 می‏گوید:«باید توجه داشت که تاریخ نهضت ابا عبد الله الحسین علیه السلام نسبت‏به بسیاری از فصول تاریخ از تحریف مصون و محفوظ مانده است‏». و مخصوصا فجیع بودن این فصل تاریخ از نظر کسانی که قضیه را از جنبه فجیع بودن آن مطالعه کرده‏اند،و عظیم بودن آن و قابل تکریم و احترام بودن آن از نظر کسانی که این قضیه را از آن جهت مورد مطالعه قرار داده‏اند خود سبب شده است که اهتمام عظیمی به ثبت جزئیات واقعه بشود.پس جزئیات واقعه باز گویی شده و ثبت‏شده است.از این جهت امثال طبری،ابن واضح(یعقوبی)،شیخ مفید،ابو الفرج اصفهانی،که در قرون دوم و سوم و چهارم می‏زیسته‏اند،جزئیات وقایع را با نقل از روات موثق نقل کرده‏اند.&lt;br /&gt;مرحوم آیتی اصرار دارد(ص 168)که اهتمام زنان اهل بیت‏به خطبه و خطابه در فرصتهای مختلف،با بودن امام علی بن الحسین،همه برای این بوده که مانع تحریف حادثه کربلا بشوند(چه تحریف لفظی و چه تحریف معنوی)و خواستند نگذارند این حادثه قلب و تحریف بشود.متن آنچه واقع شده بود،به صورت خطبه و خطابه بیان کردند و هدف امام را هم تشریح کردند.&lt;br /&gt;3.مرحوم آیتی در آغاز سخنرانی‏9(ص 175)ضمن اشاره به ارزش خطب و سخنان اهل بیت می‏گوید:&lt;br /&gt;«امروز می‏توان واقعه کربلا را از روی خطبه‏های امام و اهل بیت که در مکه و بین راه حجاز و عراق و کربلا و کوفه و شام و مدینه ایراد کرده‏اند و از روی سخنانی که در پاسخ پرسشهای این و آن گفته‏اند و از روی رجزهایی که خود امام و اصحاب او روز عاشورا در مقابل دشمن خوانده‏اند و در مآخذ معتبر ثبت و ضبط شده است،و از روی نامه‏هایی که میان امام و مردم کوفه و بصره رد و بدل شده و نامه‏ای که یزید به ابن زیاد نوشته و نامه‏هایی که ابن زیاد به یزید و عمر بن سعد نوشته و نامه‏های عمر بن سعد به ابن زیاد و نامه ابن زیاد به حاکم مدینه که همه‏اش در تواریخ معتبر مضبوط است و به دست آیندگان هم خواهد رسید و همیشه محفوظ خواهد ماند،از روی این مدارک می‏توان واقعه عاشورا را با تمام جزئیات که روی داده است‏شرح و توصیف کرد و هیچ نیازی به مدرک و ماخذ دیگری نیست.»&lt;br /&gt;4.از جمله تحریفات دشمن این است که در ابلاغی که یزید برای ابن زیاد صادر می‏کند می‏نویسد:«دوستان(جاسوسان)من اطلاع داده‏اند که مسلم پسر عقیل به کوفه آمده تا در میان مسلمانان ایجاد اختلاف کند».&lt;br /&gt;ایضا ابن زیاد به خود مسلم پس از گرفتاری مسلم گفت:«پسر عقیل!مردم این شهر آسوده خاطر بودند،تو آمدی و میان آنها تفرقه افکندی و مردم را به جان یکدیگر انداختی‏».&lt;br /&gt;اما مسلم در جواب ابن زیاد گفت:«چنین نیست،بلکه من خود به این شهر نیامدم که مردم را پراکنده سازم،مردم این شهر به ما نامه‏ها نوشتند و در آن نامه‏ها یاد آور شدند که پدرت‏«زیاد»نیکان آنها را کشت و خونشان را ریخت و چون بیدادگران و زورگویان دنیا با آنها رفتار کرد.ما آمدیم تا عدالت را بر قرار سازیم و مردم را به حکم قرآن مجید دعوت کنیم‏».&lt;br /&gt;به هر حال این تحریف نگرفت و مورخی در جهان پیدا نشد که آنچنان قضاوت کند.تنها قاضی ابن العربی اندلسی بود که گفت:...&lt;br /&gt;5.اما تحریفاتی که لفظا یا معنی در حادثه عاشورا شده است:&lt;br /&gt;تحریفات لفظی (2) :&lt;br /&gt;الف.داستان شیر و فضه (3) که متاسفانه در کافی نیز آمده است.&lt;br /&gt;ب.داستان عروسی قاسم که ظاهرا خیلی مستحدث است و از زمان قاجاریه تجاوز نمی‏کند. (از زمان ملا حسین کاشفی است.)ج.داستان فاطمه صغری در مدینه و خبر بردن مرغ به او.&lt;br /&gt;د.داستان دختر یهودی که افلیج‏بود و قطره‏ای از خون ابا عبد الله به وسیله یک مرغ به بدنش چکید و بهبود یافت.&lt;br /&gt;ه.حضور لیلی در کربلا و امر حضرت به او که برو در یک خیمه جداگانه موی خود را پریشان کن،و شعر:&lt;br /&gt;نذر علی لئن عادوا و ان رجعوا لازرعن طریق الطف ریحانا&lt;br /&gt;و اشعاری از این قبیل:&lt;br /&gt;لیلی ز غم اکبر...&lt;br /&gt;خیز ای بابا از این صحرا رویم نک به سوی خیمه لیلا رویم&lt;br /&gt;و.داستان طفلی از ابی عبد الله که در شام از دنیا رفت و بهانه پدر می‏گرفت و سر پدر را آوردند و همان جا وفات کرد.(رجوع شود به نفس المهموم)ز.آمدن اسرا به کربلا در اربعین و اینکه به دو راهی عراق و مدینه رسیدند،از«نعمان بن بشیر»خواستند که آنها را به کربلا ببرد، و اینکه آنچه در اربعین حقیقت دارد زیارت جابر است و عطیه عوفی.اما عبور اسرا از کربلا و ملاقات امام سجاد با جابر افسانه است.&lt;br /&gt;ح.هشتصد هزار نفر بودن لشکر عمر سعد بلکه یک میلیون و ششصد هزار نفر،هفتاد و دو ساعت‏بودن روز عاشورا،به یک حمله ده هزار نفر را کشتن،تا برسد به اینکه نیزه هاشم مرقال هجده گز و نیزه قاتل قاسم هجده گز و نیزه سنان شصت گز بود.&lt;br /&gt;ط.روضه‏هایی که در آنها اظهار تذلل پیش دشمن است،از قبیل التماس کردن برای آب.&lt;br /&gt;ی.داستان طفلی که در حین اسارت گردنش را بسته بودند و سوار می‏کشید تا طفل خفه شد.&lt;br /&gt;اما تحریفات معنوی:&lt;br /&gt;الف.اولین تحریف این بود که این حادثه را یک حادثه استثنائی و ناشی از یک دستور محرمانه و خصوصی دانستند.امام حسین فدای گناهان امت‏شد!او کشته شد تا گناهان امت‏بخشیده شود!بدون شک این یک فکر مسیحی است که در میان ما نیز رایج‏شده است.این فکر است که امام حسین را به کلی مسخ می‏کند و او را به صورت سنگر گنهکاران در می‏آورد،قیام او را کفاره عمل بد دیگران قرار می‏دهد:امام حسین کشته شد که گنهکاران از عذاب الهی بیمه شوند!جوابگوی معصیت معصیتکاران باشد (4) .(به شخصی گفتند تو چرا نماز نمی‏خوانی،روزه نمی‏گیری،مشروب می‏خوری؟گفت من؟!شب جمعه در هیئت،سینه سه ضربه مرا ندیدی؟! آقای بروجردی هر چه خواستند سر دسته‏های قمی را از بعضی کارها منع کنند قبول نکردند،گفتند ما همه سال جز یک روز مقلد شما هستیم.)چیزی که هست فرق ما با مسیحیان این است که می‏گوییم یک بهانه‏ای لازم است،به قدر بال مگسی اشک بریزد و همان کافی است که جواب دروغگوییها،خیانتها،شرابخواریها،ربا خواریها،ظلمها و آدمکشیها بشود!مکتب امام حسین به جای اینکه مکتب احیاء احکام دین باشد،مکتب اشهد انک قد اقمت الصلاة و اتیت الزکاة و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر باشد،و همان طور که خودش فرمود:ارید ان امر بالمعروف و انهی عن المنکر،مکتب ابن زیاد سازی و یزید سازی شد.&lt;br /&gt;در این زمینه است که افسانه‏ها ساخته شده از قبیل داستان مردی که سر راه را می‏گرفت و آدمها را می‏کشت و لخت می‏کرد،اطلاع پیدا کرد که قافله‏ای از زوار حسینی امشب از فلان نقطه عبور می‏کنند،در گردنه‏ای کمین کرد و در حالی که انتظار می‏کشید خوابش برد و قافله آمد و گذشت و او متوجه نشد.قافله که می‏گذشت،گرد و غبار بلند شده بود و روی لباسها و بدن او نشست.در همین حال خواب دید که قیامت‏بپا شده و او را هم کشان کشان به طرف جهنم می‏برند به جرم خونهای ناحقی که ریخته و مالهایی که دزدیده و امنیتی که سلب کرده است(زیرا از نظر اسلام اینها محارب خوانده می‏شوند: انما جزاء الذین یحاربون الله و رسوله...ان یقتلوا او یصلبوا او تقطع ایدیهم (5) ... رجوع شود به تفسیر آیه و به بحث فقهی مطلب)ولی همینکه به نزدیک جهنم رسید،جهنم از قبول او امتناع کرد و امر شد او را بر گردانید زیرا این کسی است که در وقتی که در خواب بوده،غبار زوار حسینی بر روی او نشسته است!&lt;br /&gt;فان شئت النجاة فزر حسینا لکی تلقی الاله قریر عین&lt;br /&gt;فان النار لیس تمس جسما علیه غبار زوار الحسین (6)&lt;br /&gt;پس وقتی که غبار زوار حسین بر روی یک دزد جانی بنشیند او را نجات دهد،خود زوار چه مقام و درجه‏ای دارند!و حتما بالاتر از ابراهیم خلیل خواهند بود!به قول شاعر:&lt;br /&gt;من خاک کف پای سگ کوی کسی‏ام کو خاک کف پای سگ کوی تو باشد&lt;br /&gt;و به قول شاعر اصفهانی مردی را در قیامت می‏آورند و ملائکه غلاظ و شداد او را به محضر عدل الهی می‏برند و هی به گناهان او شهادت می‏دهند و مورد توجه فرشته مامور رسیدگی[واقع]نمی‏شود،می‏گویند:شکمها پاره کرده است،...دیوان مکرم صفحه 133:&lt;br /&gt;اگر این مرده اشکی هدیه کرده ولش کن گریه کرده عیان گر معصیت‏یا خفیه کرده ولش کن گریه کرده نماز این بنده عاصی نکرده مه حق روزه خورده ولی یک ناله در یک تکیه کرده ولش کن گریه کرده اگر پستان زنها را بریده شکمهاشان دریده هزاران مرد را بی خصیه کرده ولش کن گریه کرده اگر از کودکان شیر خواره شکمها کرده پاره به دسته گریه‏های نسیه کرده ولش کن گریه کرده خوراک او همه مال یتیم است گناه او عظیم است خطا در شهر و هم در قریه کرده ولش کن گریه کرده اگر بر ذمه او حق ناس است خدا را ناشناس است برای خود جهان را فدیه کرده ولش کن گریه کرده به دست‏خود زده قداره بر فرق به خون خود شده غرق تن خود زین ستم بی بنیه کرده ولش کن گریه کرده نمی‏ارزد دو صد تضییع ناموس به یک سبوح و قدوس اگر اشکی روان بر لحیه کرده ولش کن گریه کرده&lt;br /&gt;6.قبلا گفتیم عامل تحریف دو چیز است.اکنون می‏گوییم عامل تحریف چند چیز است:&lt;br /&gt;الف.اغراض دشمنان این وقایع که کوشش می‏کنند اینها را قلب و تحریف کنند،چنانکه نمونه‏اش را در نمره 4 دیدیم.&lt;br /&gt;ب.حس اسطوره سازی و قهرمان سازی خیالی که در بشر وجود دارد که قبلا به آن اشاره شد و آقای دکتر شریعتی در سخنرانی عید غدیر،مبنای توجه بشر را به اساطیر به نحو احسن بیان کردند.و گفتیم همین حس است که علی را آنجا می‏برد که جبرئیل از آسیب شمشیر علی چهل روز نمی‏تواند بالا برود،و ضربت علی آنچنان نرم و برنده صورت می‏گیرد که خود«مرحب‏»متوجه نمی‏شود و به علی می‏گوید:یا علی!اینهمه که از تو تعریف می‏کنند،همه زور و هنر تو همین است؟!علی می‏گوید خودت را یک تکان بده تا ببینی چه خبر است.تا تکان می‏خورد نیمی به این طرف و نیمی به آن طرف می‏افتد!&lt;br /&gt;ج.در خصوص حادثه عاشورا یک عامل خاصی هم دخالت کرده است و آن اینکه به خاطر فلسفه خاصی از طرف پیشوایان دین توصیه شده که این جریان به عنوان یک مصیبت‏یاد آوری شود و مردم بر آن بگریند.فلسفه این تذکر و گریستن و گریاندن،احیاء این خاطره است و فلسفه احیاء آن این است که هدف کلی این نهضت‏برای همیشه زنده بماند و امام حسین هر سال در میان مردم به این صورت ظهور کند و مردم از حلقوم او بشنوند که:الا ترون ان الحق لا یعمل به و ان الباطل لا یتناهی عنه،مردم همیشه بشنوند:لا اری الموت الا سعادة و الحیاة مع الظالمین الا برما،مردم بشنوند این ندایی را که با حماسه سروده شده است و ببینند این تاریخی را که با خون نوشته شده است.&lt;br /&gt;ولی این مطلب بدون توجه به هدف گریستنها و گریاندنها،خود گریستن موضوع شده است، بلکه هنر مخصوص شده است.گریز زدن خود یک هنری است در میان اهل منبر و روضه خوان‏ها.قهرا برای اینکه مردم بهتر و بیشتر گریه کنند،و به ظاهر برای اینکه اجر و ثواب بیشتری پیدا کنند،روضه‏های دروغ جعل شد.مردم ما هم فعلا مثل چایخورهایی که به چای پر رنگ عادت کرده باشند که چای کمرنگ آنها را نمی‏گیرد،به روضه‏های خیلی داغ و پر حاشیه عادت کرده‏اند و این خود عاملی شده که اجبارا عده‏ای از اهل منبر برای اینکه مردم گریه بکنند،روضه‏های دروغ و اگر بخواهیم محترمانه بگوییم روضه‏های ضعیف می‏خوانند.&lt;br /&gt;اینجا دو داستان دارم:می‏گویند یکی از علمای آذربایجان همیشه از روضه‏های بی اصلی که خوانده می‏شد رنج می‏برد و به اهل منبر اعتراض می‏کرد.معمولا می‏گفت این زهر مارها چیست که شما می‏خوانید؟!ولی کسی به سخنانش گوش نمی‏کرد،تا آنکه یک دهه خودش در مسجد خودش روضه گرفت و بانی هم خودش بود.با روضه خوان شرط کرد به اصطلاح خودش از آن زهر مارها قاطی نکند.روضه خوان گفت:آقا!من حرفی ندارم ولی بدانید که مردم گریه نمی‏کنند.گفت:تو چکار داری؟!در مجلس من نباید از آن زهر ماری‏ها یعنی روضه‏های دروغ خوانده شود.مجلس بپا شد.آقا خودش در محراب،و منبر هم کنار محراب. منبری وارد روضه شد ولی هر چه خواست‏با روضه راست مردم گریه کنند نشد.آقا خودش هم دست را به پیشانی گذاشته بود و دید عجب!مجلس خیلی یخ شد،و لابد با خود گفت الآن مردم عوام خواهند گفت علت اینکه روضه آقا نمی‏گیرد این است که نیت آقا صاف نیست و مریدها خواهند پاشید.یواشکی سرش را به طرف منبر برد و گفت قدری از آن زهر ماری‏ها قاطیش کن.&lt;br /&gt;داستان دیگر اینکه:در یکی از شهرستانها برای اولین بار یک روضه مفصلی شنیدم در باره داستان زنی که در زمان متوکل رفت‏به زیارت ابا عبد الله علیه السلام،و مانع می‏شدند و دست می‏بریدند،تا عاقبت آن زن با شرح مفصلی که یادم نیست،به دریا انداخته می‏شود و فریاد می‏کند:یا ابا الفضل!به فریادم برس.سواری پیدا می‏شود و می‏آید و به زن می‏گوید:رکابم را بگیر!زن می‏گوید:چرا دست دراز نمی‏کنی و مرا نمی‏گیری؟می‏گوید:آخر من دست در بدن ندارم.&lt;br /&gt;پس معلوم می‏شود خود مردم هم عاملی برای این جعل و تحریف‏ها هستند.بسیاری از زبان حال‏ها زبان حال نیستند:&lt;br /&gt;ای خاک کربلا تو به من یاوری نما چون نیست مادری تو به من مادری نما&lt;br /&gt;یعنی چه؟!نه امام چنین کلماتی به زبان آورده و نه شایسته شان امام است،بلکه شایسته هیچ مردی نیست.یک مرد پنجاه و هفت‏ساله فرضا بخواهد از تنهایی و غربت‏بنالد،مادر را نمی‏خواند.مادر را خواندن در شان یک بچه است که هنوز احتیاج به دامن مادر دارد.این سنین وقتی است که معمولا فرزندان پناه مادران هستند.&lt;br /&gt;کتاب لؤلؤ و مرجان که در نوع خود کتاب بی نظیری است و از یک تبحر واقعی مؤلف مرحومش حکایت می‏کند،بحث‏خود را در دو قسمت قرار داده است و از عهده هر دو نیکو بر آمده است:اخلاص،صدق.&lt;br /&gt;در بحث صدق،صفحه 82،آیات مربوطه را نقل می‏کند.اول آیه: «فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم ثم یقولون هذا من عند الله لیشتروا به ثمنا قلیلا فویل لهم مما کتبت ایدیهم و ویل لهم مما یکسبون‏» (7) .سپس آیات افترای کذب را نقل می‏کند که زیاد است (8) .&lt;br /&gt;7.در صفحه 92 به بعضی دروغهای روضه خوان‏ها اشاره می‏کند از قبیل:&lt;br /&gt;الف.پس از رفتن علی اکبر به میدان و برگشتن،امام به مادرش لیلی فرمود برخیز و برو در خلوت دعا کن برای فرزندت که من از جدم شنیدم می‏فرمود:دعای مادر در حق فرزند مستجاب می‏شود.&lt;br /&gt;ب.حضرت زینب در حالت احتضار آمد به بالین امام فرمقها بطرفه فقال لها اخوه:ارجعی الی الخیمة فقد کسرت قلبی،و زدت کربی (9) !&lt;br /&gt;ج.امام چند بار به دشمن حمله کرد و هر نوبت ده هزار نفر را کشت!&lt;br /&gt;8.در صفحه 142 اشتباه شیخ مفید را نقل می‏کند در جراحت‏بر نداشتن علی علیه السلام،و در صفحه‏149 داستان عبور اسرا را از کربلا در مراجعت از شام نقل می‏کند که لهوف متفرد به آن است و فقط پس از او«ابن نما»در مثیر الاحزان نقل کرده است.تالیف این کتاب،بیست و چهار سال بعد از وفات سید (10) واقع شده است.&lt;br /&gt;9.در صفحه 163،از کتاب محرق القلوب آخوند ملا مهدی نراقی نام می‏برد که مشتمل بر بعضی اکاذیب است از آن جمله (11) :&lt;br /&gt;«چون بعضی از یاران به جنگ رفته شهید شدند،ناگاه از میان بیابان سواری‏مکمل و مسلح پیدا شد،مرکبی کوه پیکر سوار بود،خود عادی (12) فولاد بر سر نهاده و سپر مدور به سر کتف در آورده و تیغ یمانی جوهردار چون برق لامع حمایل کرده و نیزه هجده ذرعی(!)در دست گرفته و سایر اسباب حرب را بر خود آراسته کالبرق اللامع و البدر الساطع به میان میدان رسید و بعد از طرید و جولان (13) روی به سپاه مخالف کرد و گفت:هر که مرا نشناسد بشناسد: منم هاشم بن عتبة بن ابی وقاص پسر عم عمر سعد.پس روی به امام حسین کرد و گفت: السلام علیک یا ابا عبد الله اگر پسر عمم عمر سعد...»&lt;br /&gt;10.در صفحه‏166 اشاره می‏کند به کتابهای برغانیهای قزوینی که مشتمل بر برخی اکاذیب است.&lt;br /&gt;11.در صفحه 167 می‏گوید:&lt;br /&gt;«در ایام مجاورت کربلا و استفاده از محضر علامه عصر شیخ عبد الحسین طهرانی،سید عرب روضه خوانی از«حله‏»آمد و پدرش از این طایفه بود و اجزاء(جمع جزوه)کهنه‏ای از میراث پدر داشت.اول و آخر نداشت.در حاشیه‏اش نوشته بود از تالیفات فلان عالم از علمای جبل عامل از شاگردان صاحب معالم است.غرض،آن سید استعلام حال آن کتاب نمود.مرحوم شیخ عبد الحسین اولا در احوال آن عالم کتابی در مقتل نیافت،ثانیا خود کتاب را مطالعه کرد و دید آنقدر اکاذیب دارد که ممکن نیست از عالمی باشد.لذا آن سید را نهی کرد از نشر و نقل از آن. ولی بعد همین کتاب به دست مرحوم دربندی افتاد و مطالب آن را در کتاب اسرار الشهادة نقل کرد و بر عدد اخبار واهیه مجعوله بی شمار آن افزود.»&lt;br /&gt;در اسرار الشهادة (14) می‏نویسد:عدد لشکریان کوفه به ششصد هزار سواره و دو کرور پیاده(یک میلیون و ششصد هزار)می‏رسیده است.&lt;br /&gt;12.در صفحه 168 می‏گوید:&lt;br /&gt;«مرحوم دربندی مشافهة نقل کرد که من در ایام سابقه شنیدم که فلان عالم گفت‏یا روایتی نقل کرد که روز عاشورا هفتاد ساعت‏بود و من در آن وقت غریب شمردم و متعجب شدم از نقل آن و لکن حال که تامل در وقایع روز عاشورا کردم خاطر جمع یا یقین کردم که آن نقل، راست و آنهمه وقایع نشود مگر در آن مقدار از زمان.»&lt;br /&gt;13.در صفحه‏169:&lt;br /&gt;«شخصی در شهر کرمانشاه خدمت عالم کامل جامع فرید،آقا محمد علی صاحب مقامع و غیره قدس الله روحه رسیده و عرض کرد:در خواب می‏بینم به دندان خود گوشت‏بدن مبارک حضرت سید الشهداء علیه السلام را می‏کنم.آقا او را نمی‏شناخت،سر به زیر انداخت و متفکر شد.پس به او فرمود:شاید روضه خوانی می‏کنی؟عرض کرد:بلی.فرمود:یا ترک کن یا از کتب معتبره نقل کن.»&lt;br /&gt;14.در صفحه 170 مقدمتا برای نقل نمونه‏ای از اکاذیب روضه خوان‏ها جریان مسنای بنی اسرائیل و تلمود را که سینه به سینه به یهودیان رسید و جمع آوری شد ذکر می‏کند و تمثیل می‏کند«به صدور الواعظین و لسان الذاکرین‏».&lt;br /&gt;15.در صفحه 174 عبارت و بیانی در دنبال مطلب فوق دارد،می‏گوید:&lt;br /&gt;«لکن مسنای یهود کتاب معین و معهودی است که به ملاحظه آن دو تفسیر(شرح مسنا)از زیادی و نقصان مصون و محروس است،و اما روایات مسنای این امت دارای قوه قویه نباتیه است که چون از مجموعه‏ای به مجموعه دیگر نقل کند فورا نمو کند و با برکت‏شود و شاخه‏ها و برگهای تازه با طراوت و نضارت برای آن پیدا[شود]و چون در سیر به منزل منابر برسد و موسم نقل آنها برسد قوه حیوانیه در او ظاهر گردد و بال و پر پیدا کند و چون طیر خیال در هر لمحه به جهات مختلفه پرواز کند.و ما به جهت مثال به پاره‏ای از آنها اشاره کنیم به اینکه مختصری از او نقل کنیم.»&lt;br /&gt;قبلا سه فقره نقل شد،لهذا از شماره 4 شروع می‏کنیم:&lt;br /&gt;16.د.صفحه 175:افسانه‏ای راجع به حضرت امیر پس از ضربت‏خوردن.&lt;br /&gt;ه.افسانه یکی از قاصدان کوفه که نامه‏ای آورد برای امام حسین و جواب خواست.حضرت سه روز مهلت‏خواستند،روز سوم عازم سفر شدند.آن شخص گفت:برویم ببینیم جلالت‏شان پادشاه حجاز را که چگونه سوار می‏شود.آمد دید حضرت بر کرسی نشسته،بنی هاشم دورش را گرفته و مردان ایستاده و اسبان زین کرده و چهل محمل که همه را به حریر و دیباج پوشانیده‏اند...تا عصر عاشورا که عمر سعد امر کرد شتران بی جهاز را حاضر کردند برای سوار شدن اسیران...&lt;br /&gt;و.صفحه 177:حضرت زینب در شب عاشورا به جهت هم و غم و خوف از اعداء در میان خیمه‏ها سیر می‏کرد برای استخبار حال اقربا و انصار،دید حبیب بن مظهر اصحاب را در خیمه خود جمع کرده و از آنها عهد می‏گیرد که فردا نگذارند احدی از بنی هاشم قبل از ایشان به میدان برود...آن مخدره مسرورا آمد پشت‏خیمه ابوالفضل،دید آنجناب نیز بنی هاشم را جمع کرده و به همان قسم از ایشان عهد می‏گیرد که نگذارند احدی از انصار پیش از ایشان به میدان برود.مخدره مسرور در خدمت‏حضرت رسید و تبسم کرد.حضرت از تبسم او(در این وقت)تعجب کرد و سبب پرسید.آنچه دیده بود عرض کرد...&lt;br /&gt;ز.داستان اینکه در روز عاشورا بعد از شهادت اهل بیت و اصحاب،حضرت به بالین امام زین العابدین علیه السلام آمد.پس،از پدر حال معامله آنجناب را با اعداء پرسید.خبر داد که به جنگ کشید.پس جمعی از اصحاب را پرسید.در جواب فرمود:قتل، قتل،تا رسید به بنی هاشم،و از حال جناب علی اکبر و ابی الفضل سؤال کرد،به همان قسم جواب داد و فرمود: بدان در میان خیمه‏ها غیر از من و تو مردی نمانده است.&lt;br /&gt;صفحه 178:&lt;br /&gt;«این قصه است و حواشی بسیار دارد و صریح است در آنکه آنجناب از اول مقاتله تا وقت مبارزت پدر بزرگوارش ابدا از حال اقرباء و انصار و میدان جنگ خبری نداشت.»&lt;br /&gt;ح.داستان عزم رفتن ابا عبد الله به میدان جنگ و طلب کردن اسب سواری و[اینکه]کسی نبود اسب را حاضر کند:&lt;br /&gt;«پس مخدره زینب رفت و آورد و آن حضرت را سوار کرد.بر حسب تعدد منابر،مکالمات بسیار بین برادر و خواهر ذکر می‏شود و مضامین آن در ضمن اشعار عربی و فارسی نیز در آمده و مجالس را به آن رونق دهند و به شور در آورند.»&lt;br /&gt;ظاهرا از آن جمله است اینکه حضرت زینب هنگام وداع،برادر را ایست داد و فرمود:وصیتی از مادرم به یادم افتاد.مادرم به من گفته در همچو وقتی حسینم را بگیر و از طرف من زیر گلویش را ببوس.از آن جمله است اینکه حضرت دید اسب حرکت نمی‏کند،هر چه نهیب می‏زند اسب نمی‏رود،یکمرتبه می‏بیند طفلی خودش را روی سم اسب انداخته است.(اشعار معروف صفی علیشاه در بیان دو جاذبه عشق و عقل مربوط به جریان حضرت زینب در همین وقت است.)باید متوجه بود که حضرت زینب حین وفات حضرت زهرا تقریبا پنجساله بوده است.&lt;br /&gt;ط.صفحه‏179:زینب آمد به بالین ابا عبد الله علیه السلام در قتلگاه و راته یجود بنفسه و مت‏بنفسها علیه و هی تقول:انت اخی،انت رجاؤنا،انت کهفنا،انت‏حمانا (15) .&lt;br /&gt;ی.صفحه‏179:افسانه منسوب به‏«ابو حمزه ثمالی‏»که در خانه امام سجاد را کوبید،کنیزکی آمد،چون فهمید ابو حمزه است‏خدای را حمد کرد که او را رساند که حضرت را تسلی دهد چون امروز دو مرتبه حضرت بیهوش شدند.پس ابو حمزه داخل شد و تسلی داد به اینکه شهادت در این خانواده موروثی است،جد،پدر،عم،...امام فرمود:بلی،ولی اسارت در این خانواده موروثی نبود.آنگاه شمه‏ای از حالت اسیری عمه‏ها و خواهران بیان کردند.&lt;br /&gt;یا.از هشام بن الحکم[مطلبی]نقل کرده‏اند که خلاصه‏اش این است:«در ایامی که امام صادق علیه السلام در بغداد بودند،هر روز می‏بایست در محضر امام باشم.روزی یکی از شیعیان، هشام را به یک مجلس عزا دعوت می‏کند و او معتذر می‏شود که باید در حضور امام باشم.او می‏گوید:از امام اجازه بگیر،و هشام می‏گوید:اسم این مطلب را پیش امام نمی‏شود برد که منقلب می‏شود.او گفت:بی اجازه بیا.هشام گفت:این هم ممکن نیست زیرا امام از من خواهد پرسید.آخر کار هر طور بود هشام را برد.روز بعد امام جویا شد و بعد از تکرار فاش کرد.امام فرمود:گمان می‏کنی من در آنجا نبودم یا در چنین مجالسی حاضر نمی‏شوم؟!عرض کرد:شما را در آنجا ندیدم:فرمود:وقتی که از حجره بیرون آمدی،در محل کفشها چیزی ندیدی؟عرض کرد:جامه‏ای در آنجا افتاده بود.فرمود:من بودم که عبا بر سر کشیدم و روی زمین افتادم!&lt;br /&gt;نظیر این افسانه است افسانه‏ای در باره امام سجاد علیه السلام که در یک مجلس عزاداری شرکت کرده بود و چراغها را خاموش کردند و بعد که مجلس ختم شد و چراغها روشن شد، دیدند امام کفشهای عزاداران را جفت کرده است.&lt;br /&gt;17.در صفحه 183 می‏گوید:&lt;br /&gt;«دو چیز است که سبب تجری این جماعت‏بلکه بعضی از ارباب تالیف شده در نقل اخبار و حکایات بی اصل و ماخذ،بلکه در بافتن دروغ و جعل اخبار و حکایات:&lt;br /&gt;اول:گفته‏اند در اخبار مدح ابکاء ننوشته که به چه قسم بگریانید و چه بخوانید،و از این ذکر نکردن معلوم می‏شود هر چه سبب گریانیدن،وسیله سوزانیدن دل و بیرون آمدن اشک باشد ممدوح و مستحسن است.علیهذا اخبار منع کذب در غیر مقام تعزیه داری است. به این بیان می‏توان بسیاری از معاصی کبیره را مباح بلکه مستحب کرد.مثلا اخبار فضیلت ادخال سرور در قلب مؤمن.پس مثلا غیبت‏یا بوسه و زنای با بیگانه یا لواط اگر موجب ادخال سرور بشود جایز است.»&lt;br /&gt;18.در صفحه‏186 می‏گوید:&lt;br /&gt;«یکی از ثقات اهل علم یزد برای من نقل کرد که وقتی از یزد پیاده رفتم به مشهد مقدس از آن راه بیابان(کویر)که مشقت‏بسیار دارد.در مسیر منازل،وارد قریه‏ای از دهکده‏های خراسان شدم قریب نیشابور.چون غریب بودم رفتم به مسجد آنجا.چون مغرب شد اهل ده جمع شدند و چراغی روشن کردند و پیشنمازی آمد و نماز مغرب و عشاء را به جماعت کردند.آنگاه پیشنماز رفت‏بالای منبر نشست،پس خادم مسجد دامن را پر از سنگ کرد و برد بالای منبر نزد جناب آخوند گذاشت.متحیر ماندم برای چیست؟!آنگاه مشغول روضه خوانی شد.چند کلمه که خواند خادم برخاست و چراغها را خاموش کرد.تعجبم بیشتر شد.در این حال دیدم بنای سنگ انداختن شد از بالای منبر بر آن جماعت،و فریادها بلند شد،یکی می‏گوید:ای وای سرم،دیگری فریاد از بازو،سومی از سینه،و هکذا گریه‏ها و شیونها بلند شد.قدری گذشت، سنگ تمام و آخوند مشغول دعا شد و چراغ را روشن کردند.مردم با سر و صورت خونین و دیده اشکبار رفتند.پس به نزد پیشنماز رفتم و از حقیقت این کار شنیع پرسیدم.گفت:روضه می‏خوانم و این جماعت‏به غیر از این قسم عمل گریه نمی‏کنند.لا بد باید(برای اینکه به ثواب گریه بر ابا عبد الله برسند)به این نحو ایشان را بگریانم.»&lt;br /&gt;19.صفحه 187:&lt;br /&gt;«دوم:استقرار سیره علما در مؤلفات خود بر نقل اخبار ضعیفه و ضبط روایات غیر صحیحه در ابواب فضائل و قصص و مصائب،و مسامحه ایشان در این مقامات،خصوص مقام اخیر چنانکه مشاهد و محسوس است.» مرحوم حاجی بعدا وارد بحث در مساله تسامح در ادله سنن می‏شود و فرق می‏گذارد میان حدیث ضعیف و موهون،و می‏گوید:آنچه قابل تسامح است احادیث ضعیفه است نه موهونه.&lt;br /&gt;20.در صفحه 193 می‏گوید:&lt;br /&gt;«قصه زعفر جنی و عروسی قاسم در روضه کاشفی،و دومی در منتخب شیخ طریحی هم هست.منتخب طریحی مشتمل بر موهونهایی از قبیل زنده دفن کردن حضرت عبد العظیم در ری است.»&lt;br /&gt;21.صفحه 194:&lt;br /&gt;«قصه عروسی،قبل از روضه کاشفی در هیچ کتابی دیده نشده است.اما قصه زبیده و شهربانو و قاسم ثانی در خاک ری و اطراف آن که در السنه عوام دائر شده،پس آن از خیالات واهیه است...تمام علمای انساب متفقند که قاسم بن الحسن عقب ندارد(بلکه صغیر بوده).»&lt;br /&gt;22.صفحه 195،می‏گوید:&lt;br /&gt;«مسعودی که شیعه است و معاصر کلینی است،در اثبات الوصیة عدد کشتگان امام را به 1800 تن رسانده است آنهم به عبارت‏«و روی انه قتل بیده ذلک الیوم الفا و ثمانمائة‏»و محمد بن ابیطالب به هزار و نهصد و پنجاه نفر رسانده است.اما در کتابی که هزار سال بعد نوشته شده(اسرار الشهادة در بندی)عدد مقتولین امام را به سیصد هزار و عدد مقتولین حضرت ابوالفضل را به بیست و پنج هزار و از سایرین نیز به بیست و پنج هزار نفر رسانده است.»&lt;br /&gt;اگر فرض کنیم امام در هر ثانیه یک نفر کشته باشد،سیصد هزار نفر مقدار هشتاد و سه ساعت و بیست دقیقه وقت می‏خواهد که با روز هفتاد و دو ساعت نیز قابل اصلاح نیست،و بیست و پنج هزار نفر اگر هر نفر در یک ثانیه کشته شود،شش ساعت و پنجاه و شش دقیقه و چهل ثانیه وقت می‏خواهد.به علاوه جمعیت‏یک میلیون و ششصد هزار نفر در صحرای کربلا جا نمی‏گیرد.وسائل و اسبابش از کجا فراهم می‏شود؟آنهم همه از مردم کوفه بودند،از حجاز و شام کسی نبود (16) .خداوند عقلی بدهد.&lt;br /&gt;23.در صفحه 202 اشاره می‏کند به افسانه دیگری که ما نظر به آنچه قبلا نقل کرده‏ایم آن را دوازدهم قرار می‏دهیم:&lt;br /&gt;یب.روزی حضرت امیر در بالای منبر خطبه می‏خواند.حضرت سید الشهداء علیه السلام آب خواست.حضرت به قنبر امر فرمود آب بیاور.عباس در آن وقت طفل بود،چون شنید تشنگی برادر را،دوید نزد مادر و آب برای برادر گرفت در جامی و آن را بر سر گذاشت و آب از اطراف می‏ریخت.به همین قسم وارد مسجد شد.چشم پدر بر او افتاد،گریست و فرمود امروز چنین و روز عاشورا چنان...&lt;br /&gt;البته قصه باید در کوفه باشد زیرا سخن از خطابه و منبر است،و در آن وقت امام حسین یک مرد سی و چند ساله است و ممکن نیست در حضور جمع در حین خطبه پدر از پدر آب بخواهد.به علاوه در هیچ مدرکی وجود ندارد.&lt;br /&gt;یج.حضرت ابوالفضل در صفین هشتاد نفر را یکی پس از دیگری به هوا انداخت که هنوز اولی بر نگشته بود،و هر کدام بر می‏گشت‏با شمشیر دو حصه می‏نمود...&lt;br /&gt;ید.[می‏گوید:]«برای ذریه طاهره دوشیزگانی بهم بافتند خصوص برای حضرت ابی عبد الله علیه السلام،بعضی را در مدینه گذاشتند و بعضی را در کربلا شوهر دادند و بعضی را به جهت صدق کلام جبرئیل(صغیرهم یمیتهم العطش)در کربلا از تشنگی بکشتند و بعضی را در قتلگاه شبیه عبد الله بن الحسن شهیدش کنند...»&lt;br /&gt;24.صفحه 208:&lt;br /&gt;«خاتمه،در مذمت گوش دادن به اخبار کاذبه و حکایات و قصص دروغ مجالس تعزیه داری. خداوند در مقام مذمت‏یهودان بلکه منافقین و بیان صفات خبیثه و افعال قبیحه ایشان می‏فرماید: سماعون للکذب اکالون للسحت (17) .در باره اهل بهشت می‏فرماید: لا یسمعون فیها لغوا و لا کذابا (18) .در باره اهل دوزخ که در این جهان به دروغ عادت کرده‏اند و در آخرت و موقف نیز ترک نکنند می‏فرماید: و یوم تقوم الساعة یقسم المجرمون ما لبثوا غیر ساعة کذلک کانوا یؤفکون (19) .ایضا: یوم یبعثهم الله جمیعا فیحلفون له کما یحلفون لکم و یحسبون انهم علی شی‏ء الا انهم هم الکاذبون (20) .ایضا: ثم لم تکن فتنتهم الا ان قالوا و الله ربنا ما کنا مشرکین×انظر کیف کذبوا علی انفسهم و ضل عنهم ما کانوا یفترون (21) .ایضا: و اجتنبوا قول الزور (22) .ایضا: و الذین لا یشهدون الزور (23) ».&lt;br /&gt;25.صفحه 213:&lt;br /&gt;«و نیز دلالت کند بر قبح و مذمت آن،استقراء غالب معاصی که محل آن مانند غالب اقسام دروغ،زبان است مثل غیبت و غنا و سب و بهتان و استهزاء و نظایر آنها،زیرا که چنانکه غیبت در شرع حرام است،گوش دادن به آن نیز حرام است،خوانندگی حرام است،گوش دادن به آن نیز حرام است،سب اولیاء خداوند یا مؤمن کفر یا معصیت است،گوش دادن به آن نیز حرام است.خدای تعالی فرماید: و قد نزل علیکم فی الکتاب ان اذا سمعتم ایات الله یکفر بها و یستهزا بها فلا تقعدوا معهم حتی یخوضوا فی حدیث غیره انکم اذا مثلهم (24) ...&lt;br /&gt;هر کس مرتکب گناهی شد،به آیه‏ای از آیات الهی استهزاء کرده است.»&lt;br /&gt;26.حال سزاوار است که ارباب دانش و بینش،مجالس مصائب جدیده حضرت ابی عبد الله علیه السلام را ترتیب می‏دادند و صدماتی که بر آن وجود مبارک می‏رسد از زائر و مجاور و خدام و حامل علوم آن حضرت و متعبدین و ناسکین و مامومین و غیر ایشان به انواع و اقسامش در شب و روز جمع کرده به دست دیندار دلسوزی دهند که در مجالس اهل تقوا و دیانت و غیرت و عصبیت‏بخوانند و بسوزند و بگریند و از خداوند متعال تعجیل فرج و ظهور سلطان ناشر عدل و امان و باسط فضل و احسان و قامع کفر و نفاق و عدوان را بخواهند.&lt;br /&gt;27.این بحث در چهار فصل بیان می‏شود:&lt;br /&gt;الف.معنی تحریف و انواع تحریفها و اینکه در حادثه عاشورا انواعی از تحریف واقع شده است.&lt;br /&gt;ب.عوامل تحریف به طور عموم و عوامل تحریف به طور خصوص در حادثه عاشورا،و به عبارت دیگر مسؤولان تحریف در حوادث به طور عموم و در این حادثه به طور خصوص.&lt;br /&gt;ج.تشریح تحریفهایی که لفظا یا معنی،شکلا یا روحا در حادثه عاشورای حسینی صورت گرفته است.&lt;br /&gt;د.وظیفه علمای امت در این باب به طور عموم و در این حادثه به طور خصوص که:اذا ظهرت البدع فعلی العالم ان یظهر علمه و الا فعلیه لعنة الله (25) .ایضا:و ان لنا فی کل خلف عدولا ینفون عنا تحریف الغالین و انتحال المبطلین (26) ،و وظیفه ملت مسلمان در این باب به طور عموم و در این حادثه به طور خصوص از نظر حرمت‏شرکت در استماع و لزوم مبارزه عملی و نهی از منکر.&lt;br /&gt;28.معنی تحریف:راغب در مفردات می‏گوید:&lt;br /&gt;«حرف الشی‏ء طرفه...و تحریف الشی‏ء امالته کتحریف القلم.و تحریف الکلام ان تجعله علی حرف من الاحتمال یمکن علی الوجهین.قال عز و جل:یحرفون الکلم عن مواضعه...و من بعد مواضعه...» (27)&lt;br /&gt;در تفسیر امام فخر رازی جلد 3 صفحه 134 ذیل آیه 75 از سوره بقره می‏گوید:&lt;br /&gt;«قال القفال:التحریف:التغییر و التبدیل،و اصله من الانحراف عن الشی‏ء و التحریف عنه،قال تعالی:الا متحرفا لقتال او متحیزا الی فئة.و التحریف هو امالة الشی‏ء عن حقه.یقال:قلم محرف اذا کان راسه قط مائلا غیر مستقیم.قال القاضی:ان التحریف اما ان یکون فی اللفظ او فی المعنی.و حمل التحریف علی تغییر اللفظ اولی من حمله علی تغییر المعنی...» (28) تحریف لفظی به این است که مثلا لفظی کم یا زیاد می‏کنند و یا کلمه یا جمله‏ای را پس و پیش کنند و به هر حال معنی را کم یا زیاد[کنند]یا تغییر دهند.خطر بزرگ در تحریفات مغیر معنی است.&lt;br /&gt;این گونه تحریفات در کتب و نوشته‏ها زیاد است‏حتی در متن اشعار خصوصا آنجا که به اصطلاح مصحح‏«شدرسنا»می‏کند.&lt;br /&gt;مولوی در یکی از اشعار خود گفته است:&lt;br /&gt;از محبت تلخها شیرین شود از محبت مسها زرین شود&lt;br /&gt;بعد نساخ اضافه کرده‏اند:«از محبت دردها صاف،و دردها شفا،و خارها گل،و سرکه‏ها مل،و دار تخت،و بار بخت،و سنگ روغن،و حزن شادی،و غول ماری،و مرده زنده،و شاه بنده می‏شود». مانده است‏بگویند سقف دیوار و خربوزه هندوانه و استکان نعلبکی می‏شود.&lt;br /&gt;اما تحریف معنوی-سه مثال:&lt;br /&gt;الف.یا عمار!تقتلک الفئة الباغیة.&lt;br /&gt;ب.لا حکم الا لله.&lt;br /&gt;ج.اذا عرفت فاعمل ما شئت (29) .&lt;br /&gt;اولی مورد سوء استفاده معاویه،دوم مورد سوء استفاده خوارج،سوم مورد سوء استفاده شیعیان از حدیث امام صادق شد که خود آن حضرت به طور صحیح توضیح دادند.&lt;br /&gt;در قرآن تحریف لفظی واقع نشده ولی تحریف معنوی که عبارت است از سوء تفسیر،زیاد واقع شده است.&lt;br /&gt;منطقیین در باب صنعت مغالطه گفته‏اند یا لفظی است و یا معنوی،و اقسامی ذکر کرده‏اند که برای‏«ما نحن فیه‏»مخصوصا از نظر پیدا کردن مثال عربی و فارسی بسیار مفید است.&lt;br /&gt;قرآن از تحریف کلمه در آیات زیادی یاد و نکوهش کرده است.اما همان طور که‏«کلمه‏»در اصطلاح قرآن اعم است از جمله و شخصیت و حادثه،قهرا تحریف نیز اقسامی پیدا می‏کند: تحریف عبارات،تحریف حادثه‏ها و تاریخچه‏ها،تحریف شخصیتها.(برای قسم سوم رجوع شود به سخنرانی سید مرتضی جزائری در گفتار ماه).&lt;br /&gt;29.بحث ما در نوع دوم یعنی تحریف حادثه است که هم ممکن است تحریف لفظی شود یعنی کم و زیاد در نقل آن بشود،و هم ممکن است تحریف معنوی بشود یعنی روح حادثه که عبارت است از علل و انگیزه‏ها و از هدفها و منظورها،مسخ بشود.از همین جا معلوم می‏شود که اهمیت تحریف بستگی دارد به اهمیت موضوع آن یعنی محرف فیه که یک سخن عادی یا یک حادثه عادی و یا یک شخصیت عادی باشد یا آنکه در سخنی یا حادثه‏ای یا شخصیتی واقع شود که سند تاریخی و اخلاقی و تربیتی و دینی یک اجتماع است.لهذا کذب بر خدا و رسول، اشنع اقسام کذب است و مبطل روزه است.از نظر قوانین نیز جعل و تحریف در اسناد رسمی از نظر جرمی جنایت تشخیص داده می‏شود نه جنحه.&lt;br /&gt;30.واقعا حادثه‏های اخلاقی و نهضتهای بزرگ الهی،آیه‏ای هستند از آیات الهی در کتاب مقدس تکوین.مردم وظیفه دارند حداکثر رعایت را در حفظ و رعایت و صیانت آنها بنمایند،و الا مناطا مشمول این جمله می‏شوند:من فسر القرآن برایه فلیتبوا مقعده من النار (30) .ایضا: فبما نقضهم میثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسیة یحرفون الکلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذکروا به (31) .ایضا: فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم ثم یقولون هذا من عند الله لیشتروا به ثمنا قلیلا فویل لهم مما کتبت ایدیهم و ویل لهم مما یکسبون (32) .&lt;br /&gt;31.در حادثه عاشورا،هم تحریف لفظی صورت گرفته و بند و بیلها و کم و زیادهای زیاد در آن صورت گرفته که در کمتر حادثه‏ای اینهمه برگ و ساز پیدا شده است.به قول شاعر:&lt;br /&gt;بس که ببستند بر او برگ و ساز گر تو ببینی نشناسیش باز&lt;br /&gt;دوستان و اصحابی،دشمنانی،فرزندانی،جمله‏هایی،کارهایی،سخنانی به امام نسبت داده شده که اگر امام بشنود هیچ تشخیص نمی‏دهد که درباره او صحبت می‏کنند،با آنکه حادثه عاشورا بر خلاف توهم بعضی،از نظر تاریخی بسیار روشن و خالی از ابهام است،کمتر حادثه تاریخی مثل این حادثه اسناد صحیح و درست دارد به علت اهمیت این حادثه،و مخصوصا اهل بیت جزئیات این حادثه را فاش کردند (33) .[و هم در این حادثه تحریف معنوی صورت گرفته است.]&lt;br /&gt;32.اما عاملها:&lt;br /&gt;گفتیم که عامل تحریف به طور کلی دو قسم است:عامل عداوت و غرض،و دیگر عامل اسطوره سازی.اینجا باید عامل سومی هم اضافه کنیم،دوستی و تمایل.مثال عامل غرض، جعلها و تحریفهای مسیحیان درباره رسول اکرم و جعل و تحریفهای امویین درباره حضرت امیر است،و مثال عامل دوستی،همه اکاذیبی است که افراد و اقوام برای نیاکان خود جعل می‏کنند.در مورد امام،او را اخلالگر و تفرقه انداز خواندند که قبلا گذشت.&lt;br /&gt;اما«اسطوره سازی‏»خود یک حس اصیل است در بشر که قبلا اشاره کردیم.افسانه مجروح شدن پر جبرئیل در جنگ خیبر و همچنین افسانه دو نیم کامل شدن‏«مرحب‏»و نفهمیدن خودش.ایضا افسانه پرتاب کردن ابی الفضل هشتاد نفر را در صفین به هوا که هشتادمین رفته بود بالا و هنوز اولی بر نگشته بود،و پس از برگشتن یکی یکی را دو نیم کرد.همچنین است افسانه ششصد هزار کشته و هفتاد و دو ساعت‏بودن روز عاشورا.&lt;br /&gt;عوامل سه گانه فوق در همه جهان بوده و هست.&lt;br /&gt;اما عامل خصوصی:از طرف اولیاء دین پیشنهاد شده که اقامه عزای حسین بن علی بشود و قبرش زیارت شود و او به عنوان یک فداکار بزرگ همیشه نامش زنده و پاینده باشد.این موضوع تدریجا سبب شد که بعضی مرثیه خوانان حرفه‏ای پیدا شوند و کم کم مرثیه خوانی به صورت یک فن و هنر از یک طرف،و وسیله زندگانی از طرف دیگر در آید،از طرفی فکری پیدا شود که چون گریاندن بر ابی عبد الله ثواب جزیل و اجر عظیم دارد پس به حکم‏«الغایات تبرر المبادی‏»(هدف،وسیله را مباح می‏کند)از هر وسیله‏ای می‏شود استفاده کرد.&lt;br /&gt;اینجاست که جعل و دروغ در نظر عده‏ای مشروع می‏شود.&lt;br /&gt;به قول حاجی[نوری]اگر اینچنین است،پس چون ادخال سرور در دل مؤمن نیز مستحب است و هدف وسیله را مباح می‏کند،از غیبت و حتی از بوسه و زنا نیز می‏توان استفاده کرد. اینجاست که داستان روضه خوان سنگ پران که قبلا گذشت‏به یاد می‏آید.و اینجاست که باید آن خواب روضه خوانی که دید گوشت‏بدن امام را با دندانهای خود می‏کند صادق دانست.&lt;br /&gt;عجبا که در پنج قرن پیش یک مرد بوقلمون صفت که معلوم نیست‏شیعه است‏یا سنی به نام ملا حسین کاشفی[کتابی می‏نویسد به نام روضة الشهداء.]این مرد،واعظ است و چون اهل سبزوار و بیهق بوده و آنجا مرکز تشیع بوده ذکر مصیبت هم می‏کرده است.این مرد تا توانسته ساخته و پرداخته و حتی اسمهایی در این کتاب هست از اصحاب و از مخالفین که معلوم است مجعول است و ظاهرا از خود ساخته.بعد این کتاب چون فارسی بوده به دست مرثیه خوان‏ها می‏افتد و سند و مدرک آنها می‏شود که این کتاب را از رو می‏خوانده‏اند و به همین مناسبت آنها را روضه خوان گفته‏اند،و این کتاب بعد بجای همه کتابهای درست،منبع و ماخذ روضه‏های دروغ شده است.این کتاب در اواخر قرن نهم یا اوایل قرن دهم نوشته شده است زیرا ملا حسین کاشفی در 910 وفات کرده است.بعد در اواخر قرن سیزدهم و اوایل قرن چهاردهم کتاب دیگری که صد چوب به سر آن کتاب زده به نام اسرار الشهادة نوشته و چاپ می‏شود و کار را می‏رساند به آنجا که رسانده‏اند.البته کتابهایی از قبیل محرق القلوب نیز بی تاثیر نبوده‏اند.&lt;br /&gt;تحریفهای لفظی از قبیل:داستان لیلی و علی اکبر،داستان عروسی قاسم،داستان آب آوردن حضرت ابی الفضل در کودکی برای امام حسین،آمدن زینب در حین احتضار به بالین ابا عبد الله علیه السلام،عبور اسرا در اربعین از کربلا،عدد مقتولین،هاشم بن عتبه با نیزه هجده ذرعی،روز عاشورا 72 ساعت‏بود،امام حسین با زی شاهان از مکه خارج شد،بی خبر بودن امام سجاد علیه السلام از وقایع،افسانه اسب آوردن زینب برای ابا عبد الله و بوسیدن گلوگاه آن حضرت،بیهوش شدن امام سجاد علیه السلام و امام صادق علیه السلام.&lt;br /&gt;این تحریفها بعضی مربوط است‏به قبل از حادثه نظیر آب آوردن حضرت ابی الفضل در کودکی برای امام،بعضی مربوط است‏به بین راه مثل خروج امام از مکه با زی پادشاهان، بعضی مربوط است‏به روز عاشورا مثل داستان لیلی،عروسی قاسم،آمدن زینب در حین احتضار به بالین ابا عبد الله،اسب حاضر کردن زینب برای امام،افتادن سکینه روی سم اسب، بوسیدن زیر گلو،آمدن هاشم مرقال،آمدن زعفر جنی، و عدد مقتولین،و بعضی مربوط ست‏به بعد،مثل حادثه اربعین،بیهوش شدن امام سجاد،افتادن امام صادق در کفش کن.&lt;br /&gt;33.اما تحریف معنوی:&lt;br /&gt;تحریف معنوی یعنی منحرف کردن روح و معنی یک جمله یا یک حادثه،و چون بحث در اطراف حادثه است پس تحریف معنوی یک حادثه یعنی اینکه علل و انگیزه‏ها و همچنین هدف و منظورهای آن حادثه را چیز دیگر غیر از آنچه هست معرفی کنیم.مثلا شما به دیدن شخصی می‏روید،یا شخصی را به خانه یا مجلس خودتان دعوت می‏کنید،دیگری می‏آید می‏گوید:می‏دانی منظور فلانی از آمدن به خانه تو چیست؟(یا از دعوت تو چیست؟) می‏خواهد مثلا دخترش را به پسر تو بدهد،در صورتی که شما چنین منظوری هرگز ندارید.&lt;br /&gt;تحریف در جمله‏ها سه مثال دارد که قبلا اشاره کردیم.&lt;br /&gt;در بسیاری از حوادث تاریخی جهان،از نظر تفسیر و توجیه،تحریف شده یا عمدا یا جهلا،که فعلا وارد آنها نمی‏شویم.&lt;br /&gt;حادثه بزرگ و با عظمت عاشورا گذشته از تحریفهای لفظی و شکلی مربوط به حوادث و جریاناتی که بوده است،دچار یک سلسله تحریفهای مهمتر در ناحیه روح و معنی و تفسیر و توجیه گردیده است.&lt;br /&gt;می‏دانیم امام حسین نهضتی کرده است که شرایط سه گانه عظمت را دارا بوده است:&lt;br /&gt;الف.مقدس بودن هدف و شخصی نبودن آن،به خاطر انسانیت‏بودن آن که توام با فداکاری و گذشت از منافع فردی بوده است.به همین دلیل بشریت این گونه افراد را که مرز میان خود و دیگران را شکسته‏اند از خود می‏داند و خود را از آنها می‏داند،او را فدای امت و مصالح امت می‏بیند.&lt;br /&gt;ب.اینکه توام بوده با یک بصیرت قوی و نافذ،و آنچه دیگران در ظاهر نمی‏دیدند او در پشت پرده می‏دیده است.آنچه دیگران در آینه نمی‏دیدند،او در خشت‏خام می‏دیده است.به عبارت دیگر از محیط خودش پیش بود.&lt;br /&gt;ج.اینکه نوری بوده که در میان یک ظلمت کامل درخشیده است‏به شرحی که قبلا گفته‏ایم.&lt;br /&gt;از طرف دیگر اولیاء دین سخت توصیه کرده‏اند به مردم راجع به اخبار این حادثه و عزاداری دائم و زیارت تربت او.&lt;br /&gt;در اینجا سخن این است که امام چرا نهضت کرد و بعد چرا پیشوایان اسلام توصیه کردند که این حادثه زنده بماند؟&lt;br /&gt;تحریفی که در اصل حادثه رخ داد این بود که[گفتیم امام حسین]کفاره گناه امت را بدهد و سنگر گنهکاران باشد،بیمه کند معصیتکاران را.&lt;br /&gt;تحریف دوم این بود که این حادثه جنبه خصوصی و فردی دارد،یعنی آن را به آسمان بردیم و غیر قابل پیروی قرار دادیم و از مکتب بودن و درس بودن خارج کردیم،آن را در اوضاع و احوال عصر و زمان خود از یک طرف و دستورهای اسلام در این زمینه‏ها از طرف دیگر قرار ندادیم که بتواند مکتب و مدرسه و الهام بخش باشد.&lt;br /&gt;پس دو کار به سرش آوردیم.اول آن را از مکتب بودن-از راه خصوصی کردن-خارج کردیم.دوم اینکه به علاوه آن را به صورت یک مکتب گنهکار سازی در آوردیم و گفتیم هر گناهی بکنیم سینه سه ضربه آن را جبران می‏کند.&lt;br /&gt;تحریف دیگر،در موضوع دستورها درباره فلسفه عزاداری است.در اینجا گاهی گفتیم برای تسلی خاطر حضرت زهراست چون ایشان در بهشت همیشه بیتابی می‏کنند و هزار و چهار صد سال است آرام ندارند،با گریه‏های ما ایشان آرامش پیدا می‏کنند!پس آن را یک دمت‏خصوصی به حضرت زهرا تلقی کردیم.&lt;br /&gt;دوم اینکه به چشم یک آدم نفله شده که حداکثر مقامش این است که بی‏تقصیر به دست‏یک ظالم کشته شد پس باید برایش متاثر بود به امام نگاه کردیم،فکر نکردیم که تنها کسی که نفله نشد و برای هر قطره خون خود ارزش بی‏نهایت قرار داد او بود.کسی که موجی ایجاد کرد که قرنها کاخهای ستمگران را لرزاند و می‏لرزاند و نامش با آزادی و برابری و عدالت و توحید و خدا پرستی و ترک خود پرستی یکی شده چگونه هدر رفته است؟!ما هدر رفته‏ایم که عمری را جز در پستی و نکبت زندگی نکرده و نمی‏کنیم.&lt;br /&gt;هدف نهضت امام را خود امام از همه بهتر بیان کرده است.هدفش همان هدف پیغمبر بود. خطبه‏های امام مبین هدف نهضت امام است.امام هدف نهضت‏خود را اصلاح امت اسلامیه معرفی کرد،خواست عملا درسهای اسلام را بیاموزد و به جهان بفهماند که خاندان پیغمبر اسلام که نزدیکترین مردم به او هستند،از همه مردم دیگر به تعلیمات او بیشتر ایمان دارند و این خود دلیل حقانیت این پیغمبر است. اما اینکه فلسفه اقامه عزای حسین چیست؟برای اینکه صحنه‏ای بالاتر و بهتر از این صحنه در جهان وجود ندارد که:اولا این اندازه درس توحید و ایمان کامل به جهان غیب را بدهد و مظهر نفس مطمئنه باشد.پس روحش توحید بود.&lt;br /&gt;ثانیا همه تربیتها برای این است که روح بشر در برابر حوادث،شکست‏ناپذیر شود،تنش با شمشیرها قطعه قطعه،ثروتش به باد،فرزندانش کشته،خاندانش اسیر،ولی روحش ثابت و محکم بماند.&lt;br /&gt;ثالثا چقدر فرق است میان ادعا و عمل.مدعیان آزادی و آزادیخواهی،حقوق بشر،عدالت، [زیادند]اما داستان پادشاه و وزیر و گربه تربیت‏شده است،ولی مردان الهی عملا نشان دادند که اگر یک طرف حق باشد با محرومیتها،با کشته شدن‏ها،با قطعه قطعه شدن‏ها،و طرف دیگر مال و ثروت و همه چیز باشد با پامال شدن حق و حقیقت،کدام طرف را می‏گیرند.&lt;br /&gt;چند چیز که علامت‏شکست دشمن بود:&lt;br /&gt;الف.پرهیز از جنگ تن به تن.&lt;br /&gt;ب.تیراندازی و سنگ پرانی.&lt;br /&gt;ج.دستور عمر سعد که از جنگ با شخص حسین پرهیز کنند:هذا ابن قتال العرب،و الله نفس ابیه بین جنبیه (34) .&lt;br /&gt;د.دستور عمر سعد که مانع سخنرانی او بشوند و نگذارند سخنانش شنیده شود.نه در مقابل شمشیر و بازویش و نه در مقابل منطق و سخنش تاب نمی‏آوردند.&lt;br /&gt;آنچه از امام ظهور کرد:&lt;br /&gt;الف.شجاعت‏بدنی.&lt;br /&gt;ب.قوت قلب و روح.&lt;br /&gt;ج.ایمان به حق و قیامت،که ساعت‏به ساعت‏بر بشاشتش افزوده می‏شد.&lt;br /&gt;د.صبر و تحمل.&lt;br /&gt;ه.رضا و تسلیم.&lt;br /&gt;و.طمانینه و عدم هیجان روحی و نشنیدن یک سخن[از او]که حاکی از غضب و خشم و از جا در رفتن باشد.&lt;br /&gt;ز.روح حماسی که چنان خطبه‏ای انشاء کرد.&lt;br /&gt;دو چیزی که چشم امام را روشن داشت:&lt;br /&gt;الف.خاندان.&lt;br /&gt;ب.یاران.ههنا مناخ رکاب و مصارع عشاق (35) .اصحاب و خاندان نشان دادند که عاشقانه عمل می‏کنند.&lt;br /&gt;پس بی نظیری و آموزندگی آن،علت اصلی و فلسفه اصلی عزاداریهاست.&lt;br /&gt;34.اما وظیفه ما:&lt;br /&gt;این وظیفه در دو قسمت‏باید بیان شود:وظیفه علما و وظیفه عامه و توده مردم،و به زبان مردم این عصر و بلکه برای مردم این عصر:رسالت علما(خواص)و رسالت توده(عوام).معمولا علما این انحرافات را به گردن توده و عامه مردم می‏گذارند و تقصیر عوامی و جهالت مردم می‏دانند،و مردم عوام متقابلا می‏گویند تقصیر علماست که نمی‏گویند،زیرا:«ماهی از سر گنده گردد نی ز دم‏».&lt;br /&gt;ولی حقیقت این است که در این جریان،هم خواص مسؤولند و هم عوام،هم علما مسؤولند و هم توده،این ماهی،هم از سر گنده گردیده و هم از دم،سر و دم مشترکا مسؤول این گندیدن هستند.&lt;br /&gt;در حقیقت قبل از آنکه وظیفه خواص و وظیفه عوام بیان شود باید معلوم شود که تقصیر از کی بوده است.چون اینکه وظیفه الآن متوجه کیست کی مطلب است،و تقصیر از کی بوده مطلب دیگر است.چنانکه گفتیم در تقصیر هر دو شرکت داشته‏اند و این ماهی،هم از سر گنده گردیده است و هم از دم.و از لحاظ وظیفه نیز بیان خواهیم کرد که هر دو طبقه مسؤولند.نه گناه،گناه یک طبقه است و نه وظیفه فعلی وظیفه یک طبقه بالخصوص است.&lt;br /&gt;قبل از اینکه بیان وظیفه بشود،برای درک اهمیت این وظیفه باید خطرات تحریف بیان شود.&lt;br /&gt;به طور کلی هر چیزی آفتی دارد،از جماد،نبات،حیوان و انسان.مثلا موریانه آفت کتاب یا چوب است،کرم خاردار و سن و ملخ آفت گیاه است و بعضی میکروبها آفت‏حیوانها یا انسانهاست،خود دین نیز آفتی دارد.پیغمبر اکرم فرمود:«افة الدین ثلاثة:فقیه فاجر،و امام جائر، و مجتهد جاهل‏» (36) .&lt;br /&gt;بدیهی است که آفت هر چیزی یک شی‏ء خاص است متناسب با خود او.هرگز کرم خار دار آفت دین نیست،و سن و ملخ هم هرگز دین را نمی‏خورد،خوره و سرطان نیز آن را از میان نمی‏برد.&lt;br /&gt;تحریف و قلب و بدعت،آفت‏بزرگ دین است (37) .تحریف،چهره و سیما را عوض می‏کند، خاصیت اصلی را از میان می‏برد،بجای هدایت،ضلالت می‏آورد و بجای تشویق به سوی عمل صالح،مشوق معصیت و گناه می‏شود و بجای فلاح،شقاوت می‏آورد.تحریف،از پشت‏خنجر زدن است،ضربت غیر مستقیم است که از ضربت مستقیم خطرناکتر است.یهودیان که قهرمان تحریف در تاریخ جهان‏اند همیشه ضربتهای خود را از طریق غیر مستقیم وارد کرده‏اند.علی علیه السلام را دوستانه و از طریق تحریف،بهتر و بیشتر می‏شود خراب کرد تا به صورت دشمنانه.قطعا ضرباتی که از طرف دوستان جاهل علی بر علی وارد شده،از ضربات دشمنانش کاری‏تر و براتر بوده است.&lt;br /&gt;تحریف،مبارزه بدون عکس العمل است.تحریف،مبارزه است‏با استفاده از نیروی خود موضوع.&lt;br /&gt;تحریف سبب می‏شود که سیمای شخص بکلی عوض شود،مثلا علی علیه السلام به صورت یک پهلوان مهیب بد قیافه سبیل از بنا گوش در رفته تجسم پیدا کند،به صورتی در آید که هرگز نتوان باور کرد که این همان مرد محراب،خطابه،حکمت،قضا و زهد و تقوا و خوف از خداست.&lt;br /&gt;تحریف است که امام سجاد را در میان ما به نام‏«امام بیمار»معروف کرده است.تنها در میان فارسی زبانان این نام به آن حضرت داده شده و کار به جایی رسیده که وقتی می‏خواهیم بگوییم فلانی خود را به ضعف و زبونی زده،می‏گوییم خود را امام زین العابدین بیمار کرده است،در صورتی که این شهرت فقط بدان جهت است که امام در ایام حادثه عاشورا مریض بوده‏اند نه اینکه در همه عمر تب لازم داشته و عصا به دست و کمر خم راه می‏رفته‏اند.&lt;br /&gt;مرحوم آیتی در سخنرانی‏«راه و رسم تبلیغ‏»که در انجمن ماهانه دینی ایراد کرد و چاپ شد(جلد 2،صفحه 160)همین موضوع را عنوان کرد و گفت:چندی پیش شخصی در مجله اطلاعات از وضع دولت و کارمندان دولت انتقاد کرده بود که غالبا متصدیان امر یا بی عرضه و نالایقند و یا خائن و ناپاک،در صورتی که ما نیازمند افرادی هستیم که هم با عرضه باشند و هم پاک.مطلب را به این صورت بیان کرده بود:«اکثر رجال و مامورین ما یا شمرند یا امام زین العابدین بیمار،در صورتی که کشور اکنون بیش از هر موقع دیگر به حضرت عباس نیازمند است،یعنی افرادی که هم پاک باشند و هم کاربر».یعنی شمر کار بر بود و ناپاک،امام زین العابدین پاک بود ولی کار بر نبود،حضرت عباس خوب بود که هم پاک بود و هم کار بر (38) .&lt;br /&gt;اینکه می‏گویند عارفا بحقه،معرفت امام لازم است،برای این است که فلسفه امامت،پیشوایی و نمونه بودن و سر مشق بودن است.امام،انسان ما فوق است نه مافوق انسان،و به همین دلیل می‏تواند سر مشق بشود،اگر ما فوق انسان می‏بود،به هیچ وجه سر مشق نبود.لهذا به هر نسبت که ما شخصیتها و حادثه‏ها را جنبه اعجاز آمیز و ما فوق انسانی بدهیم،از مکتب بودن و از رهبر بودن خارج کرده‏ایم.برای سر مشق شدن و نمونه بودن،اطلاع صحیح لازم است،اما اطلاعات غلط و تحریف شده نتیجه معکوس می‏دهد و به هیچ وجه الهام بخش نیکیها و محرک تاریخ در جهت صحیح نخواهد بود،بلکه اساسا نیرو نخواهد بود.نتیجه‏«امام زین العابدین بیمار»این است که امروز هر کس بیشتر آه بکشد و بنالد،مردم او را تقدیس کنند که آقا شبیه امام بیمارند.&lt;br /&gt;تا اینجا خطر تحریف معلوم شد.&lt;br /&gt;اکنون ببینیم مقصر کیست؟هم خواص یعنی علما مقصرند و هم عوام یعنی غیر علما.اما علما از آن نظر که در دوران شریعت‏ختمیه،آنها هستند که هم باید مانع تحریف و هم رافع و زایل کننده تحریف باشند:اذا ظهرت البدع فعلی العالم ان یظهر علمه و الا فعلیه لعنة الله.ایضا در حدیث کافی است:و ان لنا فی کل خلف عدولا ینفون عنا تحریف الغالین و انتحال المبطلین.&lt;br /&gt;اولین وظیفه علما این است که با نقاط ضعف مردم مبارزه کنند نه آنکه از آنها استفاده کنند. مثلا در جریان مجالس عزاداری و وعظ و خطابه،امروز دو نقطه ضعف در مردم هست،یکی اینکه علاقه شدید دارند که در مجالس،اجتماع و ازدحام زیاد شود،دیگر اینکه می‏خواهند از لحاظ گریه،مجلس بگیرد و شور بپا شود و کربلا شود.اینجاست که یک خطیب،سر دو راهی قرار می‏گیرد:ازدحام را زیاد کند و مجلس را کربلا کند،یا حقایق را بگوید که احیانا نه ازدحام می‏شود و نه شور و واویلا.&lt;br /&gt;علما باید با عوامل پیدایش تحریفات مبارزه کنند،جلو تبلیغات دشمنان را بگیرند،دست دشمنان را کوتاه کنند،با اسطوره سازی‏ها مبارزه کنند.مثلا کتاب لؤلؤ و مرجان حاجی نوری یک نوع قیام به وظیفه به نحو شایسته است که این مرد بزرگ کرده است و ما امروز از نتیجه کار این مرد بزرگ استفاده می‏کنیم.علما باید فضایح و رسوایی دروغگویان را ظاهر کنند. (لهذا می‏گویند از موارد جواز غیبت،«جرح‏»راوی حدیث است.)علما باید متن واقعی احادیث معتبر،سیمای واقعی شخصیتهای بزرگ،متن واقعی حوادث تاریخی را در اختیار مردم بگذارند و به دروغ بودن دروغها اشاره و تصریح کنند.&lt;br /&gt;نگاهی به زبان حال‏های امروز کافی است که بفهمیم چقدر شخصیتها تحریف شده‏اند.بعضی زبان حال‏هاست که واقعا آینه شخصیت امام است،مثل اشعار اقبال لاهوری و بعضی اشعار بر«حجة الاسلام تبریزی‏»ولی بعضی زبان حال‏هاست که تحریف شخصیت است،مثل:افسوس که مادری ندارم...ای خاک کربلا تو به من مادری نما...&lt;br /&gt;اینها نه تنها زبان حال امام حسین با آن شخصیت عظیم و بی نظیر نیست،اساسا زبان حال یک مرد پنجاه و هفت‏ساله نیست که در این سن دنبال آغوش مادر بگردد.این سن،سنی است که بر عکس،مادر به فرزند پناه می‏برد.امام حسین از مادر یاد کرده است اما به صورت حماسه و افتخار:انا ابن علی الطهر من ال هاشم...و فاطم امی...یابی الله ذلک لنا و رسوله و حجور طابت و طهرت و نفوس ابیة و انوف حمیة،و امثال اینها.&lt;br /&gt;اما تقصیر عوام و وظیفه آنها&lt;br /&gt;اولا یک اصل کلی که حاجی نوری در لؤلؤ و مرجان ذکر کرده‏اند ذکر کنم و آن اینکه:چیزی که گفتنش حرام است،(عموما یا غالبا)استماع و شنیدنش نیز حرام است،مثل غیبت،تهمت، سب و دشنام به مؤمن یا اولیاء حق،آواز خوانی به باطل،و استهزاء.پس اگر دروغ گفتن در روضه و ذکر مصیبت‏حرام است،شنیدن و استماع آن هم حرام است.&lt;br /&gt;ثانیا خداوند در قرآن می‏فرماید:&lt;br /&gt;و اجتنبوا قول الزور (حج/30)و الذین لا یشهدون الزور (فرقان/72)سماعون للکذب،سماعون لقوم اخرین (مائده/41)سماعون للکذب اکالون للسحت (مائده/42)&lt;br /&gt;و قد نزل علیکم فی الکتاب ان اذا سمعتم ایات الله یکفر بها و یستهزا بها فلا تقعدوا معهم حتی یخوضوا فی حدیث غیره انکم اذا مثلهم. (النساء/140)به طور کلی عامه مصرف کننده این کالا هستند.اینها اگر این کالاها را که غالبا خودشان می‏دانند کالای تقلبی است مصرف نکنند،عرضه کننده،آن را عرضه نمی‏کند.عیب قضیه این است که عامه حتی مشوق هم هستند.&lt;br /&gt;مردم عوام به جای اینکه به مبارزه تحریفات بر خیزند،از آنها حمایت می‏کنند،مثلا می‏گویند: چه مانعی دارد که عروسی قاسم هم راست‏باشد؟می‏گوییم:اولا که هیچ عقلی قبول نمی‏کند،و ثانیا اینچنین چیزی در یک مدرک معتبر یا نیمه معتبر قدیم که مدارک اصلی هستند نقل شود،آنوقت‏بحث‏بشود که آیا مانعی دارد یا مانعی ندارد.فرض این است که در هیچ جا نقل نشده است.&lt;br /&gt;اگر کسی بگوید:صبح عاشورا اصحاب و اهل بیت اول یک ساعت جفتک چهار کش بازی کردند چه مانعی دارد؟ولی آیا چنین کاری کرده‏اند یا خیر؟&lt;br /&gt;[رشد اجتماع]&lt;br /&gt;اینجا باید بحثی در باره رشد اجتماعی بکنیم،بلکه بهتر است در باره رشد اجتماع بحث‏شود نه رشد اجتماعی.رشد اجتماع نظیر رشد فرد است.رشد چیست؟رشد یعنی اینکه انسان در یک ناحیه از نواحی زندگی مثلا در امر ازدواج(رشد معتبر در ازدواج)،آنچنان حدی از فکر و عقل را داشته باشد که مصالح خود را در انتخاب همسر و در اداره زندگی خانوادگی درک کند. به عبارت دیگر ارزشهای لازم را در باب ازدواج درک کند که در زندگی خانوادگی چه چیزهایی لازم است و چه چیزهایی لازم نیست،چه چیزهایی مهم است و چه چیزهایی مهم نیست،چه چیزهایی در درجه اول اهمیت است و چه چیزهایی در درجه دوم و سوم،و به عبارت دیگر سود و زیان و عوامل سود و زیان خود را تشخیص دهد.تنها رشد جسمی و جنسی برای ازدواج که تشکیل یک واحد اجتماعی است کافی نیست.&lt;br /&gt;رشد اقتصادی یعنی اینکه انسان به حدی برسد که مصالح خود را و عوامل لازم را از لحاظ حفظ و نگهداری و بلکه تکثیر و توسعه ثروت درک کند،اگر نه هنوز رشید نیست،و اگر از سنین رشد بگذرد و واجد رشد نباشد،«سفیه‏»نامیده می‏شود،اما اگر هنوز به آن نرسیده است و کودک است،ممکن است رشید نباشد،ولی البته سفیه خوانده نمی‏شود. و ابتلوا الیتامی حتی اذا بلغوا النکاح فان انستم منهم رشدا فادفعوا الیهم اموالهم (39) .&lt;br /&gt;پس رشید،در هر ناحیه‏ای،کسی است که سود و زیان را در آن موضوع درک می‏کند و هم ارزش موضوعات مربوط را درک می‏کند.تا ارزشها درک نشود،قدرت بر حفظ و نگهداری و انجام وظیفه در کار نیست.رشید در ازدواج،پسر یا دختری است که ارزشهای لازم در تشکیل خانواده را درک کند.پسری که فقط به خاطر ژست قشنگ فلان دختر یا به خاطر لبهای دالبری او می‏خواهد ازدواج کند،یا از راه رفتنش خوشش آمده و امثال اینها،رشید نیست،این را نمی‏فهمد که عوامل لازم در سعادتمندانه بودن ازدواج صدها چیز است که لبهای دالبری به حساب نمی‏آید،ارزشهای عوامل را درک نکرده است.و همچنین کسی که ارزشهای مربوط به ثروت را درک نمی‏کند،راه معامله را نمی‏داند،افراد خادم و خائن را تشخیص نمی‏دهد، نمی‏داند چه کسی را باید به خود نزدیک کند و از چه کسی باید دوری گزیند،اینچنین فردی رشید نیست.&lt;br /&gt;اما رشد اجتماعی،بهتر این است که بجای رشد اجتماعی که صفت فرد است،رشد اجتماع را که صفت جامعه رشید است موضوع بحث قرار دهیم که جامعه نیز گاهی رشید است و گاهی سفیه و حداکثر نابالغ.جامعه‏ای که خود را به عنوان یک واحد درک نکند،ارزش سرمایه‏های خود را از قبیل شخصیتهای تاریخی و حوادث تاریخی نشناسد،آنچنان جامعه رشید نیست.&lt;br /&gt;یکی از آن سرمایه‏ها شخصیتهای گذشته است.یکی دیگر آثار هنری،علمی،صنعتی،ادبی گذشته است.یکی هم تاریخ گذشته است،آنهم گذشته پر افتخار و آموزنده و سعادتبخش. جریانهای تاریخی گذشته سندهای اخلاقی و تربیتی آیندگان است.&lt;br /&gt;آثار هنری و صنعتی در میان یک ملتی پیدا می‏شود و بعد آنها ارزش اینها را درک نمی‏کنند، آنها را خراب می‏کنند.چه بسیار شده که یک نسخه نفیس خطی یک کتاب به دست‏یک بقال افتاده و به عنوان کاغذ چای از آن استفاده شده است.بعضی آثار هنری و صنعتی از قبیل محرابها،کاشی کاری‏ها،نقاشیها به دست افراد ناصالح که افتاده است ملعبه کودکان واقع شده است.&lt;br /&gt;از همین قبیل است تاریخ.گاهی بعضی از ملتها فرازهای تاریخی دارند مملو از حماسه،افتخار، آموزندگی،زیبایی،عظمت،الهام بخشی،ولی همان طوری که یک تابلو نفیس نقاشی را به دست کودکان می‏دهند و آنها با قلم آن را خراب می‏کنند،اینها نیز آنقدر افسانه و خرافه از وهم خود به آنها ملحق می‏کنند که بکلی عظمت،زیبایی،الهام بخشی،حماسه،آموزندگی و افتخار آن را از میان می‏برند و نابود می‏کنند و بجای آنکه الهام بخش عظمت و حماسه و محرک روح سلحشوری باشد،الهام بخش زبونی و بدبختی و تسلیم در مقابل حوادث می‏گردد.&lt;br /&gt;واقعه تاریخی کربلا از آن نوع حوادث است که در اثر عدم رشد اجتماع،مسخ و معکوس شده است،تمام عظمتها و زیباییهایش فراموش شده،حماسه و شور و افتخاراتش محو شده و بجای آنها زبونی و ضعف و جهالت و نادانی آمده است.&lt;br /&gt;این،نشانه عدم رشد این ملت است‏برای حفظ و نگهداری تاریخ با عظمت و پر افتخار خویش.&lt;br /&gt;این از نظر عموم ملت.اما از نظر خصوص طبقه توده و عامه،باید بگوییم که مسؤولیت‏حفظ و نگهداری تاریخ پر افتخار گذشته اختصاص به علما ندارد،هر فردی باید خود را مسؤول بداند. همان طوری که دروغ بستن به این حوادث به صورت دروغ گفتن حرام است،دروغ شنیدن، دروغ مصرف کردن هم حرام است.در قرآن کریم یک جا می‏فرماید: «و اجتنبوا قول الزور» (40) و هم می‏فرماید: «و الذین لا یشهدون الزور و اذا مروا باللغو مروا کراما» (41) .&lt;br /&gt;در تفسیر کشاف ذیل آیه اول،«قول زور»را قول باطل و کذب معنی می‏کند،می‏گوید:«و جمع الشرک و قول الزور فی قران واحد و ذلک ان الشرک من باب الزور لان المشرک زاعم ان الوثن تحق له العبادة،فکانه قال:فاجتنبوا عبادة الاوثان التی هی راس الزور»تا آنجا که می‏گوید: «الزور من الزور و الازوار و هو الانحراف‏» (42) .&lt;br /&gt;در تفسیر آیه دوم می‏گوید:&lt;br /&gt;«یحتمل انهم ینفرون عن مجالس الکذابین و مجالس الخطائین فلا یحضرونها و لا یقربونها الباطل شرکه (44) فیه.و لذلک قیل فی النظارة الی کل ما لم تسوغه الشریعة:هم شرکاء فاعلیه فی الاثم،لان حضورهم و نظرهم دلیل الرضا به و سبب وجوده،لان الذی سلط (45) علی فعله هو استحسان النظارة و رغبتهم فی النظر الیه.و فی مواعظ عیسی علیه السلام:ایاکم و مجالسة الخطائین.» (46) پس آیه اول فقط اجتناب از قول زور را می‏گوید که هم شامل گفتن است و هم استماع،و البته گفتن اظهر مصداقین است،ولی آیه دوم رسما حضور در مجالس باطل را منع می‏کند خواه حضور برای شنیدن باطل باشد و یا برای دیدن باطل.&lt;br /&gt;این آیه در واقع نوعی اعانت‏به اثم را نهی می‏کند.&lt;br /&gt;آیه دیگر: «و قد نزل علیکم فی الکتاب ان اذا سمعتم ایات الله یکفر بها و یستهزا بها فلا تقعدوا معهم حتی یخوضوا فی حدیث غیره‏» (47) .&lt;br /&gt;تفسیر صافی:«عن الصادق علیه السلام:و فرض الله علی السمع ان یتنزه عن الاستماع الی ما حرم الله،و ان یعرض عما لا یحل له مما نهی الله عنه و الاصغاء الی ما اسخط الله،فقال فی ذلک: و قد نزل علیکم...» (48) .&lt;br /&gt;ایضا صافی:«القمی:آیات الله هم الائمة علیهم السلام‏».&lt;br /&gt;ظاهرا مقصود از آیات اعم است از آیات تدوینی و آیات تکوینی الهی،اعم از شخصیتها مانند ائمه علیهم السلام یا حوادث تاریخی که آیات تکوینی الهی می‏باشند.تواریخی که مظهر و مجلای روح ایمان است نیز جزء آیات الهی می‏باشند.&lt;br /&gt;تفسیر صافی:ذیل آیه «و اذا رایت الذین یخوضون فی ایاتنا فاعرض عنهم حتی یخوضوا فی حدیث غیره...» (49) می‏گوید:العیاشی:عن الباقر علیه السلام فی هذه الایة قال:الکلام فی الله و الجدال فی القران.قال:منه القصاص‏» (50) .&lt;br /&gt;ایضا صافی ذیل آیه فوق:«فی العلل:عن السجاد علیه السلام:لیس لک ان تقعد مع من شئت لان الله تبارک و تعالی یقول:و اذا رایت الذین یخوضون...» (51) .&lt;br /&gt;خلاصه بحث در وظیفه توده:&lt;br /&gt;الف.بحثی اسلامی و اخلاقی در باره اینکه هر چیزی که گفتنش حرام است.شنیدنش نیز حرام است.گوش و زبان نوعی اشتراک در وظیفه دارند زیرا گوش مصرف کننده کالاهای زبان است،اگر گوش مصرف نکند،زبان تولید نمی‏کند،و اگر اهل گوش مصرف نکنند اکاذیب و مجعولات و غیبتها و دشنامها و کفرها را،اهل زبان نمی‏گویند،همان طوری که چشم و قرائت مصرف کننده آثار قلمها و فیلمها هستند،اگر اینها مصرف نکنند،آنها تولید نمی‏کنند.&lt;br /&gt;ب.آیات قرآن در این زمینه.&lt;br /&gt;ج.بحثی اجتماعی:همان طور که فرد گاهی رشید است و گاهی غیر رشید،و شرط صحت ازدواج و همچنین جواز تسلیم کردن ثروتش به خودش رشد است،جامعه نیز چنین است، گاهی یک اجتماع رشید است و گاهی سفیه.&lt;br /&gt;معنی رشد،درک ارزشها و سرمایه‏ها و طرز استفاده و بهره برداری از آنهاست.رشد در ازدواج این است که[شخص]بداند سرمایه‏های لازم برای زندگی خانوادگی چیست؟ارزش هر کدام از آنها چیست؟مثلا[اینکه]دختر از خانواده‏های سر شناس باشد،چقدر برای ازدواج مفید است. همچنین رشد فرد برای در اختیار گرفتن ثروت.&lt;br /&gt;رشد اجتماع این است که خود اجتماع اولا خود را به صورت یک واحد درک کند،ارزشها و سرمایه‏هایی را که سرمایه عمومی و ملی محسوب می‏شود بشناسد و سپس در حفظ و نگهداری آنها بکوشد.آن سرمایه‏ها یا از قبیل شخصیتهاست‏یعنی شخصیتهای تاریخی،و یا از قبیل آثار علمی،فلسفی،هنری،صنعتی،ادبی است،و یا از قبیل تاریخهای پر افتخار است.&lt;br /&gt;جامعه‏ای که تاریخی مانند تاریخ حسین بن علی دارد مملو از افتخار و حماسه و عظمت و زیبایی و آموزندگی و الهام بخشی،و آن را پر می‏کند از افسانه‏های احمقانه روضة الشهدائی و اسرار الشهاده‏ای،حقا چنین جامعه‏ای سفیه است نه رشید.ما امروز باید همان طوری که به حفظ آثار تاریخی و ملی می‏خواهیم بکوشیم،به حفظ تاریخ خودمان بکوشیم.&lt;br /&gt;یاد داشت:&lt;br /&gt;1.تحریف در قرآن و توجیه و تفسیر قرآن،نظیر تفسیر صافی و علی بن ابراهیم.&lt;br /&gt;2.تحریف در شخصیت علی علیه السلام،مثل داستان شیر در کربلا که علی از آب در آمد!&lt;br /&gt;3.تحریف در تاریخ اسلام:اسلام با ثروت خدیجه و شمشیر علی پیش رفت!&lt;br /&gt;4.تحریف در شخصیتهای شقی هم خود نوعی انحراف و مانع عبرت گرفتن است،مثل اینکه غالبا آنها را یک ولد الزنای هفت جوش معرفی می‏کنند و در نتیجه مردم هرگز از معاویه چهارده قرن پیش عبرت نمی‏گیرند.مثلا می‏گویند شمر هفت پستان داشت مثل سگ.بعضی هم می‏گویند اسمش شیخ عبد الله بوده است.&lt;br /&gt;پی‏نوشتها:&lt;br /&gt;1- [مطالب این ورقه‏ها در سلسله یاد داشتها به چاپ خواهد رسید.]&lt;br /&gt;2- این تحریفات لفظی را چه عاملی به وجود آورده است؟به طور کلی شخصیتهای بزرگ جهان از طرف مردم عوام موضوع افسانه‏ها قرار می‏گیرند.وقتی که مردم برای بو علی سینا افسانه می‏سازند،وقتی که رستم و سهراب افسانه‏ای خلق می‏کنند،قهرا برای علی بن ابیطالب علیه السلام و حسین بن علی علیه السلام نیز افسانه می‏سازند،نظیر افسانه ضربت علی در خیبر و آسیب بدن و بال جبرئیل،و نظیر هفتصد هزار نفر بودن دشمن در کربلا و هفتاد و دو ساعت‏بودن روز عاشورا.اینجاست که باید قصه کسی[را]که گفت نیزه سنان بن انس شصت گز بود و شخصی گفت نیزه شصت گزی در دنیا کسی ندیده است،و او گفت آن را خدا از بهشت‏برایش فرستاده بود،[به یاد آورد.]عامل دیگر که اختصاصی است،موضوع گریانیدن بر حسین است که بعدا در باره تاثیر این عامل سخن خواهیم گفت.&lt;br /&gt;3- در منتخب طریحی و اسرار الشهادة دربندی،از یک مرد اسدی نیز نقل شده که شبها شیری می‏آمد و عاقبت معلوم شد که آن شیر علی بن ابیطالب است(العیاذ بالله).&lt;br /&gt;4- امام حسین در سه مرحله شهید شد و سه نوع شهادت داشت:شهادت تن،شهادت نام، شهادت هدف.&lt;br /&gt;5- مائده/33.&lt;br /&gt;6- [اگر نجات خواهی به زیارت حسین برو تا خداوند را با چشم روشن دیدار کنی.زیرا آتش دوزخ به جسمی که غبار پای زائران حسینی بر روی آن نشسته،نمی‏رسد.]&lt;br /&gt;7- بقره/79.&lt;br /&gt;8- و شاید اگر مانند ما به آیات تحریف متمسک می‏شد بسیار مناسب بود.&lt;br /&gt;9- [پس حضرت با گوشه چشم به وی نگاهی انداخت و فرمود:به خیمه باز گرد که دلم را شکستی و غمم را افزودی.]&lt;br /&gt;10.[سید طاووس،مؤلف لهوف.]&lt;br /&gt;11.این داستان به طول و تفصیل در روضة الشهداء کاشفی آمده و محرق القلوب علی الظاهر از آنجا گرفته است.در روضة الشهداء می‏گوید فضل بن علی علیهما السلام به کمک هاشم شتافت!!!&lt;br /&gt;12- کذا[یعنی مطلب مبهم است.]&lt;br /&gt;13.تعبیر به‏«طرید و جولان‏»در روضة الشهداء کاشفی نیز آمده است.&lt;br /&gt;14- دو سه روز قبل از محرم امسال(1389 قمری)به مناسبت اینکه می‏خواستم در اطراف‏«تحریفات در&lt;br /&gt;واقعه تاریخی کربلا»بحث کنم،به وسیله تلفن از آقای[علی اکبر]غفاری مدیر مؤسسه کتابفروشی صدوق دروغترین کتابهای مقتل را خواستم.نظر هر دو نفر به اسرار الشهادة بود. آقای غفاری این کتاب را نداشت و قول داد تهیه کند.اما بعد از دو سه روز تلفن کرد که از هر کتابفروش خواستم او هم دنبال این کتاب بود زیرا مشتری زیاد دارد و همه اهل منبر هستند، با این تفاوت که شما برای انتقاد و آنها برای نقل و استفاده می‏خواهند.&lt;br /&gt;15- [و او را دید که مشغول جان دادن است.خود را به روی بدن او انداخت و می‏گفت:تو برادر منی،تو امید مایی،تو پناه مایی،تو پشتیبان مایی.]&lt;br /&gt;16- در اینجا انسان به یاد آن افسانه می‏افتد که یک نفر اغراق‏گو در بزرگی شهر هرات در یک تاریخی گفت که در آن وقت در هرات بیست و یک هزار احمد یک چشم کله پز بود.نظیر اینها را در باره سرو کاشمر و عدد بنی اسرائیل و متقابلا لشکریان فرعون و غیره گفته‏اند.&lt;br /&gt;17- مائده/42.[به دروغ گوش دهند و حرام خورند.]&lt;br /&gt;18.نبا/35.[در آنجا سخن لغو و دروغ نشنوند.]&lt;br /&gt;19.روم/55.[روزی که قیامت‏بر پا شود مجرمان سوگند خورند که جز ساعتی درنگ نکرده‏اند. اینچنین از حق منحرف و منصرف می‏شوند.]&lt;br /&gt;20.مجادله/18.[روزی که خدا همه آنها را بر انگیزد،پس برای او سوگند خورند چنانکه برای شما سوگند می‏خورند،و پندارند که بر حقند.آگاه باشید که اینان دروغگویانند.]&lt;br /&gt;21.انعام/23 و 24.[سپس پاسخ آنها جز این نبود که گفتند به الله پروردگارمان سوگند که ما مشرک نبودیم.بنگر که چگونه بر خود دروغ می‏بندند و چگونه افتراهایشان از نظرشان گم شده است.]&lt;br /&gt;22.حج/30.[و از گفتار باطل و دروغ بپرهیزید.]&lt;br /&gt;23.فرقان/72.[و کسانی که شاهد و ناظر کارهای لغو و باطل نمی‏شوند.]&lt;br /&gt;24.نساء/140.[و حال آنکه در کتاب بر شما این حکم را فرستاده که چون شنیدید به آیات خدا کفرمی‏ورزند و ریشخند می‏زنند با آنان منشینید تا در سخنی دیگر فرو روند،که(اگر چنین نکنید)شما هم مثل آنان خواهید بود.]&lt;br /&gt;25.اصول کافی،ج 1/ص 54 با کمی اختلاف.[هر گاه بدعتها روی داد بر عالم است که علم خویش آشکار کند،و گرنه لعنت‏خدا بر اوست.]&lt;br /&gt;26.اصول کافی،ج 1/ص 32،و در آن‏«ینفون عنه‏»است.[ما را در هر نسلی عادلانی است که تحریف افراطیان و دروغزنی مبطلان را از ما(از دین)دور می‏سازند.]&lt;br /&gt;27- [حرف یک چیز طرف و کنار آن است...و تحریف یک چیز کج کردن آن است مانند کج کردن و مایل ساختن قلم.و تحریف سخن آن است که آن را بر یکی از دو طرف احتمال حمل کنی در حالی که امکان هر دو معنی را دارد.خدای عز و جل فرموده:سخن را از جای خود تحریف می‏کنند...]&lt;br /&gt;28.[قفال گفته:تحریف،تغییر دادن و عوض کردن است،و ریشه آن از منحرف شدن از چیزی است.خدای متعال فرموده:جز اینکه بخواهد برای جنگ جا عوض کند یا در گروهی جای گیرد.و تحریف،کج کردن و مایل ساختن چیزی از محل شایسته آن است.گفته می‏شود:قلم محرف،یعنی قلمی که سرش کج‏شده است.قاضی گفته:تحریف گاه در لفظ است و گاه در معنی.و تحریف را تغییر در لفظ بگیریم بهتر است از تغییر در معنی....]&lt;br /&gt;29- [ترجمه سه جمله به ترتیب:ای عمار!گروه متجاوز تو را می‏کشند.هیچ حکمی جز برای خدا نیست.چون شناختی هر چه خواهی بکن.]&lt;br /&gt;30- تفسیر صافی،مقدمه پنجم.[هر کس قرآن را به رای و نظر خویش تفسیر کند جایگاه خویش را در آتش فراهم کند.]&lt;br /&gt;31.مائده/13.[چون پیمان خویش بشکستند آنان را لعنت کردیم و دلهایشان را سخت نمودیم. آنان سخن را از جای خود تحریف می‏کنند و بهره‏ای را که از آنچه بدان تذکر داده شدند نصیبشان می‏شد فراموش نمودند.]&lt;br /&gt;32.بقره/79.[وای بر کسانی که کتاب را با دست‏خود می‏نویسند سپس می‏گویند این از نزد خداست تا بهره اندکی بخرند.پس وای بر آنان از کاری که کرده‏اند و وای بر آنان از آنچه به دست می‏آورند.]&lt;br /&gt;33-مطلب مهم این است که تمام این تحریفها در جهت پایین آوردن است و امام را در سطح یک آدم پست‏کم فکر،العیاذ بالله کم شعور پایین می‏آورد،مثل آب خواستن وسط سخنرانی پدر در سن سی و چند سالگی،یا عروسی قاسم.&lt;br /&gt;34- [این،فرزند کشنده عرب است.به خدا سوگند جان پدرش در میان دو پهلوی اوست.]&lt;br /&gt;35- [اینجا بارانداز سواران و قتلگاه عاشقان است.]&lt;br /&gt;36- [آفت دین سه چیز است:دانشمند فاجر،و پیشوای ستمکار،و در عبادت کوشای جاهل.]&lt;br /&gt;37.داستان حدیث‏«اذا عرفت فاعمل ما شئت‏»مثال خوبی است‏برای اینکه تحریف نتیجه معکوس می‏دهد.&lt;br /&gt;[این داستان در کتاب حق و باطل(اثر استاد شهید)بخش‏«احیای تفکر اسلامی‏»نقل شده است.]&lt;br /&gt;38- مرحوم شمس واعظ می‏گفت:چندی پیش در مشهد ما را به منزلی دعوت کردند.ما هم نمی‏دانستیم،خیال می‏کردیم رسما یک مهمانی است.موقع ناهار شد.جمعیت هم زیاد بود. آش آوردند،اما چه آشی!از لحاظ نیرو مثل ماش سفت که به هر جا دست می‏زدی،تمامش از بشقاب بیرون می‏جست.به صاحبخانه گفتم:خدا پدرت را بیامرزد این چیست که به حلق خلق الله فرو می‏کنی؟!گفت:آقا!اختیار دارید،شما چرا همچو حرفی می‏زنید؟!این آش امام زین العابدین بیمار است.گفتم:پس قطعا بیماری ایشان از همین آش بوده!&lt;br /&gt;39- نساء/6.[و کودکان یتیم را بیازمایید تا وقتی به سن بلوغ رسند.پس اگر در آنان رشد(عقلی)یافتید اموالشان را در اختیارشان قرار دهید.]&lt;br /&gt;40- حج/30.&lt;br /&gt;41- فرقان/72.[و آنان که در مجالس باطل شرکت نکنند و چون به کار لغوی گذر کنند با کرامت عبور نمایند.]&lt;br /&gt;42.[و شرک و قول زور در یک ردیف گرد آمده‏اند چرا که شرک،خود از باب زور است،زیرا مشرک چنین پندارد که بت‏شایسته پرستش است.و گویا در این آیه فرموده:از پرستش بتها که راس همه زورهاست‏بپرهیزید...و زور از زور و ازورار گرفته شده که به معنی انحراف است.]&lt;br /&gt;43 و 44.کذا.&lt;br /&gt;45- کذا.&lt;br /&gt;46- [ممکن است معنی آیه این باشد که آنان از مجالس دروغگویان و خطا کاران دوری می‏کنند و در آنها شرکت نکرده و بدان نزدیک نمی‏شوند تا از آمیختن با بدی و بدان منزه باشند و دینشان را از رخنه محفوظ دارند،زیرا حضور در باطل به منزله شرکت در آن است،و به همین دلیل به کسانی که به آنچه شریعت جایز ندانسته می‏نگرند،گویند:اینان با کننده‏های همان کارها در گناه شریکند،زیرا حضور و نظرشان در آنجا دلیل رضایت دادن به آن کار و سبب وجود آن است،زیرا آنچه انگیزه عمل فاعل آن می‏شود همان تشویق بینندگان و رغبتشان در دیدن اوست.و در پندهای عیسی علیه السلام آمده:از همنشینی با خطاکاران بپرهیزید.]&lt;br /&gt;47- نساء/140.&lt;br /&gt;48- [امام صادق علیه السلام فرمود:خداوند بر گوش واجب نموده که از شنیدن آنچه حرام فرموده پرهیز کند و از آنچه برایش حلال نیست و خداوند نهی فرموده و از شنیدن آنچه خدا را به خشم می‏آورد دوری جوید،و در این مورد فرموده:و بر شما این دستور فرستاد که...]&lt;br /&gt;49.انعام/68.&lt;br /&gt;50- [فرمود:مراد،سخن در باره ذات خدا و کشمکش در مورد قرآن است.و فرمود:و از آن جمله افسانه سرایان هستند.]&lt;br /&gt;51.[فرمود:اختیار با تو نیست که با هر کس خواستی نشست و برخاست کنی،زیرا خدای تبارک و تعالی می‏فرماید:و چون دیدی کسانی را که در(مسخره و تکذیب کردن)آیات ما فرو می‏روند....] &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1204503447360297810-488039954341805374?l=pornemati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pornemati.blogspot.com/feeds/488039954341805374/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1204503447360297810&amp;postID=488039954341805374' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/488039954341805374'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/488039954341805374'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pornemati.blogspot.com/2007/02/blog-post_5255.html' title='تحریفات در واقعه تاریخی عاشور'/><author><name>shokoh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14950602887759262711</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1204503447360297810.post-818753247408981633</id><published>2007-02-14T21:44:00.000-08:00</published><updated>2007-02-14T21:46:38.878-08:00</updated><title type='text'>موضوعات در باره قیام حسینی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#3333ff;"&gt;.این حادثه به خاطر نفروختن عقیده و رای به وجود آمد.&lt;br /&gt;2.جمله‏«اثروا الموت‏»به حقیقت در باره آنها صادق است(مقایسه بین آنها و بدریون و صفینیون و اصحاب طارق).&lt;br /&gt;3.مهمترین درس حادثه عاشورا این است که بفهمیم آیا دین،قوت است‏یا ضعف؟قید است‏یا آزادی؟تریاک است‏یا مقوی؟&lt;br /&gt;معاویه به بهانه خون عثمان در جستجوی خلافت‏بود[عقاد در کتاب ابو الشهداء،ص 12 می‏گوید:]«ان الذین انخدعوا او تخادعوا...و الاجام‏».&lt;br /&gt;چند نکته در اینجا هست(فرق اصحاب معاویه و اصحاب ابن زیاد):&lt;br /&gt;الف.بین اصحاب معاویه در صفین و اصحاب یزید در کربلا فرق بود،زیرا معاویه با یک نوع ظاهر سازی آنها را فریب داده بود و آنها خیال می‏کردند فقط برای انتقام خلیفه مظلوم می‏جنگند و هنوز پرده از روی مقاصد معاویه بر داشته نشده بود بر خلاف عصر یزید و دوره یزید.و به همین دلیل در مبارزه علی علیه السلام و امام حسن با معاویه نفاق طرف آنقدر آشکار نبود که در مبارزه امام حسین آشکار بود.ولی مردم در طول این بیست‏سال تا اینقدر عقب رفته بودند و به نظر نمی‏رسد که در دوره معاویه مردم در حادثه‏ای مثل حادثه کربلا از بنی امیه دفاع می‏کردند.پس بنی امیه مردم را به مقدار زیادی در این مدت عقب بردند.&lt;br /&gt;ب.در قضیه معاویه و طلب ثار و انتقام که مردم به حرکت آمدند بی شک روح عصبیت و جاهلیت و میل به خونخواهی و خونخواری که در طبیعت عرب بود و در جاهلیت‏به صورتهای دیگری تظاهر می‏کرد،در این حادثه موجود بود ولی تظاهرش رنگ اسلامی داشت.&lt;br /&gt;ج.معاویه در زمان خلافت‏خود کار مهمی کرد که همان چیز موجب زوال حکومت از بنی امیه شد و آن موضوع ولیعهد قرار دادن یزید بود که اولا یزید نا صالح‏ترین افراد بود و ثانیا ولایتعهد درست‏بازی کردن و دست‏به دست کردن خلافت‏به صورت سلطنت‏بود و مخصوصا معاویه در زندگی خودش برای یزید بیعت گرفت.اساسا معاویه در سایر کارها نیز روش خلافت را تبدیل کرد به روش سلطنت،هر چند از زمان عثمان بنی امیه خلافت را ملک خود می‏نامیدند.&lt;br /&gt;د.عمل اعوان بنی امیه در کربلا منتهای قوس نزول اخلاق در امت اسلامیه بود و از حادثه کربلا انتباه و شعور به آزادی و زیر بار نرفتن شروع شد.قیام مدینه و قیامهای کوفه و مخصوصا قیام عبد الله بن عفیف ازدی نمونه‏ای از آغاز تجلیات روحی اسلامی به شمار می‏رود.اعوان بنی امیه بعد از کربلا هم خست و دنائت‏خود را به خرج دادند ولی شروع بیداری از حسین بن علی علیه السلام شد.&lt;br /&gt;اصحاب بنی امیه در کربلا با عقیده خودشان می‏جنگیدند&lt;br /&gt;موضوع عجیب این است که اعوان یزید در حادثه کربلا و حادثه مدینه یک نوع خست و دنائتی نشان دادند که نظیر نداشت.اینها این کارها را می‏کردند در حالی که کافر و منکر مطلق نبودند،واقعا نماز می‏خواندند و شهادتین می‏گفتند.عقاد می‏گوید:&lt;br /&gt;بل حسبک من خسة ناصریه(یزید)انهم کانوا یرعدون من مواجهة الحسین بالضرب فی کربلاء لاعتقادهم بکرامته و حقه،ثم ینتزعون لباسه و لباس نسائه فیما انتزعوه من اسلاب،و لو انهم کانوا یکفرون بدینه و برسالة جده لکانوا فی شریعة المروءة اقل خسة من ذاک (1) .&lt;br /&gt;از اینجا معلوم می‏شود که جنگ اصحاب ابن زیاد جنگ عقیده نبوده بلکه جنگ با عقیده بوده،یعنی به خاطر شکم و ریاست و دنیا با عقیده خودشان می‏جنگیدند و از یک نظر اینها از کفار بدر و احد پست‏تر بودند زیرا جنگ آنها تا حدی جنگ در راه عقیده بود.&lt;br /&gt;کرامت آل علی علیه السلام در استخدام وسیله پیروزی&lt;br /&gt;آل علی همان طوری که با مخالفین خود از لحاظ مقصد و هدف فرق داشتند،از نظر استخدام وسیله و سبب نیز فرق داشتند.آنها هر وسیله‏ای را برای رسیدن به هدف به کار نمی‏برند.مثلا معاویه به مسموم کردن که یکی از اعمال ناجوانمردانه دنیاست متوسل می‏شد، امام حسن و اشتر نخعی و سعد وقاص و حتی عبد الرحمن بن خالد،بهترین دوست و نصیر خود را که چشم به خلافت‏بعد از معاویه داشت مسموم کرد و می‏گفت:«ان لله جنودا من عسل‏».ولی آل علی از به کار بردن این وسایل امتناع داشتند زیرا با مقصدشان که اشاعه فضیلت‏بود منافات داشت،بر خلاف معاویه که مقصدی جز تکیه زدن به مسند خلافت نداشت. مسلم بن عقیل حاضر نشد ابن زیاد را در خانه هانی غیلة و غفلة بکشد و گفت:«انا اهل بیت نکره الغدر» (2) و یا گفت:من به یادم[هست]حدیثی از پیغمبر که فرمود:«الایمان قید الفتک‏» (3) .&lt;br /&gt;تحلیل روحیه قاتلین سید الشهداء&lt;br /&gt;تحلیل روحیه اعوان ابن زیاد کار آسانی نیست.آیا واقعا اینها به اصول اسلام مؤمن نبودند؟و یا به اسلام مؤمن بودند ولی خیال می‏کردند امام حسین طاغی و یاغی است و خارج بر امام وقت است و به حکم اسلام باید با او جهاد کرد،همان طوری که عمر سعد می‏گفت:«یا خیل الله ارکبی و بالجنة ابشری‏»؟و یا آنکه صرفا طمع و حرص بر دنیا بوده و یا صرفا جهالت و نادانی و عدم تشخیص بوده؟ظاهر این است که عموم آنها خالی از یک نوع ایمان عامیانه نبوده‏اند یعنی در سر ضمیر،کافر و منکر اسلام یا کافر و منکر امام حسین نبوده‏اند اما رؤسای آنها کر و کور رشوه و مقام بودند،همان طوری که آن مرد به امام حسین گفت:«اما رؤساؤهم فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائزهم‏».و این هم خود یک معمای عجیبی است در روح فرزند آدم که با عقیده خود مبارزه می‏کند و عملی می‏کند به حکم حرص و آز و دنیا پرستی که با عقیده و ایمان خودش سازگار نیست.مثلا در زمان ما کسانی هستند که واقعا نماز می‏خوانند و روزه می‏گیرند و یک نوع علاقه‏ای به قرآن دارند و در عین حال خادم اجانب‏اند و حوادثی نظیر حادثه حمله به مدینه و یا حمله مغول به وجود می‏آورند،مثل اینکه بین عقیده و عملشان فصل واقع شده و یا به عبارت دیگر تعدد شخصیت پیدا کرده‏اند.و اما مرؤوسین صرفا تابع روح تقلید و تبعیت کور کورانه از رؤسا بودند (ربنا انا اطعنا سادتنا و کبرائنا فاضلونا) (4) . خلاصه اینکه معمای‏«قلوبهم معک و سیوفهم غدا مشهورة علیک‏»در کربلا وجود داشته.&lt;br /&gt;به عقیده عقاد هر دو طرف،عقیده و ایمان به آخرت داشته‏اند ولی عقیده و ایمان در یک طرف در روحی موجود بوده کریم و بزرگوار،و در طرف دیگر در روحی بوده لئیم و پست،آنها بالطبیعه ایده آلیست و صاحب هدف بوده‏اند و اینها بالطبیعه منفعت پرست.&lt;br /&gt;منشا اختلاف آل علی علیه السلام و آل معاویه&lt;br /&gt;عللی که از جنبه تاریخی می‏توان خصومت آل علی علیه السلام و آل معاویه را توجیه نمود زیاد است.البته علت اصلی،اختلاف طینت و سرشت آنها بود.مثل این بود که اینها دو رشت‏بودند و روی همین جهت آل علی علیه السلام به ایمان و اخلاق و فضیلت پابند بودند و آل معاویه به منافع و جاه و مقام و مال و ثروت.مجموع علل را می‏توان گفت عبارت است از: اختلاف نژادی و خونخواهی‏ها و سیاست‏یا رقابت‏سیاسی،کینه شخصی،اختلاف در طرز فکر و ادراک و احساسات.البته آل علی علیه السلام منزه بودند از بعضی از این امور ولی در آل معاویه همه این امور تاثیر داشت‏به علاوه احساس حسادتی که از کرامت آل علی علیه السلام و شرف مردمی آنها می‏کردند (ام یحسدون الناس علی ما اتیهم الله من فضله) (5) .عقاد می‏گوید:&lt;br /&gt;و کان هذا التنافس بینهما(حسین علیه السلام و یزید)یرجع الی کل سبب یوجب النفرة بین رجلین من العصبیة الی التراث الموروثة،الی السیاسة،الی العاطفة الشخصیة،الی اختلاف الخلیفة و التکفیر (6) .&lt;br /&gt;عنصر آل علی به حسب اصل فطرت و به حسب تربیت و حجرهایی که آنها را پرورش داده بود، با عنصر اموی دو عنصر بود.&lt;br /&gt;امیه و هاشم از قدیم با هم بر سر زعامت اختلاف کردند و امیه شکست‏خورد و به شام رفت. در اسلام هم ابو سفیان که از همه قریش زیرکتر بود تحت تاثیر عواطف کینه آمیز تا فتح مکه با پیغمبر مبارزه کرد و حال آنکه عقل او اقتضا می‏کرد زودتر تسلیم شود.ابو لهب هم که اینقدر مخالف پیغمبر بود،چون شوهر خواهر ابو سفیان بود(قصه ابو سفیان و عباس و فتح مکه).&lt;br /&gt;گویند روزی ابو سفیان-بعد از فتح مکه-چشمش به پیغمبر افتاد،با خود گفت:«لیت‏شعری بای شی‏ء غلبنی؟» (7) رسول اکرم سخن او را شنید یا ضمیرش را خواند، آمد و دست‏به شانه‏اش زد و فرمود:«بالله غلبتک یا ابا سفیان!» (8) .&lt;br /&gt;دشمنی ابو سفیان با اسلام&lt;br /&gt;در غزوه حنین[ابو سفیان]همینکه هزیمت مسلمین را دید،با خوشحالی گفت:«ما اریهم یقفون دون البحر» (9) و در جنگ شام وقتی که رومیها جلو می‏رفتند می‏گفت:«ایه بنی الاصفر» (10) و همینکه عقب می‏نشتند می‏گفت:«ویل لبنی الاصفر» (11) .&lt;br /&gt;پیامبر برای تالیف قلب،دخترش را تزویج کرد،خانه‏اش را مامن قرار داد،او را در راس مؤلفة القلوب قرار داد(ولی حکومت‏به او و پسرانش نداد،همین قدر که تالیف قلب شده باشد نه اینکه قدرتی در اختیار آنها گذاشته شود).در عین حال مسلمین از او اجتناب می‏کردند.او از این کار خسته شد و از رسول اکرم خواهش کرد که معاویه کاتب آن حضرت(نه کاتب وحی) بوده باشد.در قضیه خلافت آمد به در خانه علی علیه السلام و عباس...عقاد می‏گوید علی فرمود:«لا و الله لا ارید ان تملاها علیه خیلا و رجلا،و لو لا اننا راینا ابا بکر لذلک اهلا ما خلیناه و ایاه (12) .(این جمله قطع نظر از همه چیز با جمله نهج البلاغه در همین قصه:«شقوا امواج الفتن‏» (13) نیز منافات دارد.)ثم ابنه قائلا:یا ابا سفیان!ان المؤمنین قوم نصحة بعضهم لبعض،و ان المنافقین قوم غششة بعضهم لبعض تتخاذلون و ان قربت دیارهم و ابدانهم (14) .&lt;br /&gt;[ابو سفیان]در روز اول خلافت عثمان گفت:«یا بنی امیة!تلقفوها تلقف الکرة...».&lt;br /&gt;مقدمات ولایتعهد یزید&lt;br /&gt;عقاد می‏گوید(ص‏29-31):معاویه قصدش این بود که خلافت را تبدیل به ملک اموی کند و در فکر زمینه برای یزید بود،تا دید پیر شده و ممکن است‏بمیرد و این کار انجام نشود.به مروان حکم نوشت که از مردم بیعت‏بگیرد و چون خود مروان طمع در خلافت داشت ابا کرد از این کار و دیگران را هم علیه یزید تحریک کرد.معاویه مروان را معزول کرد و به جای او سعید بن العاص را حکم داد و به او موضوع را نوشت.البته کسی به سخنش پاسخ موافق نداد.معاویه نامه‏هایی به امام حسین علیه السلام و عبد الله بن عباس و عبد الله بن زبیر و عبد الله جعفر نوشت و سعید را مامور ایصال کرد که جواب بگیرد(و ظاهرا هیچ کس جواب ننوشت).به سعید نوشت:«و لتشد عزیمتک و تحسن نیتک،و علیک بالرفق،و انظر حسینا خلاصة فلا یناله منک مکروه،فان له قرابة و حقا عظیما لا ینکره مسلم و لا مسلمة...و هو لیث عرین،و لست آمنک ان ساورته الا تقوی علیه‏» (15) .سعید رنجها در این راه برد که مردم را و بالاخص این چند نفر را راضی کند(و موفق نشد).معاویه خودش به قصد مکه(ظاهرا و باطنا برای بیعت گرفتن برای یزید)به مدینه آمد و همین چند نفر را خواند و با نرمی و تعارف گفت:من میل دارم که شما با یزید که برادر شما و ابن عم شماست‏بیعت کنید به خلافت،و البته اختیار عزل و نصب با شما خواهد بود و همچنین جبایت و تقسیم مال و اسم خلافت از یزید باشد!ابن زبیر گفت: بهتر این است که تو یا مثل پیغمبر بکنی که هیچ کس را معین نکرد و یا مثل ابوبکر بکنی که کسی از غیر فرزندان پدر خود انتخاب کرد،یا مثل عمر کار را به شورا واگذاری.معاویه اراحت‏شد و روی خشونت نشان داد،به او گفت:غیر از این هم سخنی داری؟گفت:نه.به دیگران گفت:شما چطور؟آنها هم گفتند:نه.گفت:عجب!شما از حلم من سوء استفاده می‏کنید.گاهی من در منبر خطابه می‏خوانم،یکی از شما بلند می‏شود و مرا تکذیب می‏کند و من حلم می‏ورزم.قسم به خدا اگر یکی از شما در این موضوع سخن مرا رد کند،از من سخنی نخواهد شنید تا آنکه شمشیر به فرقش فرود آید:«لئن رد علی احدکم فی مقامی هذا لا ترجع الیه کلمة غیرها حتی یسبقها السیف الی راسه،فلا یبقین رجل الا علی نفسه‏».بعد به رئیس شرطه امر کرد که بالای سر هر کدام از اینها دو نفر مسلح بگذار و دستور داد که هر کدام از اینها که در پای منبر من سخنی به تصدیق یا تکذیب بگوید گردنش را بزن (16) .&lt;br /&gt;بعد از این مقدمه معاویه به منبر رفت و بعد از حمد و ثنای پروردگار![گفت:]این جماعت، بزرگان مسلمین و نیکان مسلمین می‏باشند.هیچ کاری بدون رای و نظر و عقیده اینها انجام نمی‏شود و بدون مشورت اینها کاری نباید انجام شود.اینها عقیده دارند که با یزید بیعت‏شود و خودشان هم بیعت کردند:«هؤلاء الرهط سادة المسلمین و خیارهم لا یبرم امر دونهم و لا یقضی الا علی مشورتهم،و انهم قد رضوا و بایعوا لیزید،فبایعوه علی اسم الله.فبایع الناس!» (17) .&lt;br /&gt;معاویه در عین حال می‏دانست که این بیعت،اساسی ندارد.لهذا وصیت کرد به یزید که بعد از مردنش از اینها بیعت‏بگیرد-به ترتیبی که در نفس المهموم هست-ولی یزید که جوان و بی تجربه بود و مستشارهایی مثل مستشارهای پدرش از قبیل عمرو عاص و زیاد و مغیره نداشت،در عمل خشونت کرد و در نامه‏ای که به ولید بن عتبة بن ابی سفیان عامل آن وقت مدینه نوشت،این طور نوشت:«خذ حسینا و عبد الله بن عمر و عبد الله بن الزبیر بالبیعة اخذا شدیدا» (18) .ولید فرستاد دنبال مروان برای مشورت،الی آخر.&lt;br /&gt;استفاده امویها از الغای عصبیت در اسلام&lt;br /&gt;عقاد می‏گوید:از عجایب حیله‏های غرزیه انسانی برای بقای خودش موضوع مبارزه امویها با هاشمی‏ها است که به حکم اسلام-که الغای عصبیت کرده-با آنها احتجاج می‏کردند و به همین وسیله خود را جلو انداختند.&lt;br /&gt;جنگ تبلیغاتی معاویه با علویین&lt;br /&gt;عقاد می‏گوید(ص 37):معاویه می‏دانست که به مال و سلاح بر علی علیه السلام و آل علی غالب است و در شهرت و احساسات مردم،مغلوب.برای اینکه جلب آل علی کرده باشد،هدایا و تحف زیادی برای آنها می‏فرستاد و از مال مضایقه نمی‏کرد و برای اینکه سمعه و عواطف را در مورد علی از بین ببرد و حکومت علی را در دلها زایل کند،مبارزه تبلیغاتی و جنگ سرد می‏کرد،دستور می‏داد در منابر و نمازها لعن کنند،ولی این قسمت‏بیشتر سبب تنفر مردم از خود او شد.جعل حدیث هم یکی از وسایل تبلیغاتی بود.&lt;br /&gt;قصه زینب بنت اسحاق&lt;br /&gt;عقاد می‏گوید:اگر قصه زینب دختر اسحاق که بسیاری از مورخین نقل کرده‏اند راست‏باشد، بر موجبات اختلاف بین حسین علیه السلام و یزید یک علت دیگر هم افزوده شده.&lt;br /&gt;تربیت هاشمی و اموی در جاهلیت&lt;br /&gt;عقاد می‏گوید(ص‏49):«کان بنو هاشم یعملون فی الرئاسة الدینیة،و بنو عبد شمس یعملون فی التجارة او الرئاسة السیاسیة و هما ما هما فی الجاهلیة من الربا و المماکسة و الغبن و التطفیف و التزییف،فلا عجب ان یختلفا هذا الاختلاف بین اخلاق الصراحة و اخلاق المساومة، و بین وسائل الایمان و وسائل الحیلة علی النجاح (19) مقصود اختلاف تربیت این دو اسره است)». بعد می‏گوید:ریاست دینی بنی هاشم نظیر متولی‏گری کهان بی عقیده نبود،بلکه خود آنها بیش از هر کسی به احترام کعبه و به خدا ایمان داشتند.قصه قصد ذبح عبد المطلب فرزند خود را ادل دلیل بر این مطلب است.&lt;br /&gt;بعد می‏گوید:همین اخلاق عالی هاشمی بعد از ظهور نبوت به نحو کاملتری در اعقاب ظهور کرد به طوری که آل علی علیه السلام تا قرنها بعد که انسان مطالعه می‏کند،می‏بیند افرادی را که گویا علی کوچکی هستند(ذریة بعضها من بعض.ابا عبد الله هم در عاشورا از«حجور طابت و طهرت‏»نام برد.قصه علی اکبر و خواندن ابا عبد الله این آیه را)و آنگاه قصه یحیی بن عمر علوی را به عنوان نمونه ذکر می‏کند (20) .&lt;br /&gt;خلق هاشمی و خلق اموی&lt;br /&gt;عقاد می‏گوید:«و لم یکن لبنی امیة...و مناعم الحیاة‏» (21) بعد می‏گوید:حسین علیه السلام و یزید نمونه کاملی از دو فامیل بودند با این اختلاف که حسین علیه السلام واجد جمیع فضائل هاشمی بود ولی یزید صفات خوب امویها را نداشت.&lt;br /&gt;اخلاق معاویه فضیلت نبود&lt;br /&gt;ضمنا این نکته باید معلوم باشد که آن حلم و آن صبر در شرع[و از نظر]عقل فضیلت‏شناخته می‏شود که برای زندگی ابزار خلق نشده باشد بلکه مولود فضیلت طلبی و کمال طلبی و شرافت نفس باشد.آن صبر و حلمی که یک تاجر یا یک سیاسی برای رسیدن به مقصود انتخاب می‏کند فقط یک ابزار است و ارزش وسیله را دارد.آن،کمال و علو نفس و ارزش ذاتی نفس و مقام انسانی و خلافت الهی شمرده نمی‏شود.این نکته بسیار مهم است.علیهذا اگر می‏گوییم اخلاق خوب امویها،فقط خوب مادی است.اخلاق زندگی و سیاسی امروز نیز از همین قبیل است.اخلاقی که ماکیاول می‏گوید و حتی اخلاق دیل کارنگی از همین قبیل است.این اخلاقها مولود اصول عالی نیست،مولود تجارت و سیاست و راه یافتن به زندگی است.&lt;br /&gt;در راهنمای دانشوران،جلد اول،ذیل عنوان‏«حیص بیص‏»(شهاب الدین ابوالفوارس سعد بن محمد بن سعد بن صیفی معروف به‏«ابن صیفی‏»که از فقهاء شافعیه به شمار آمده)از ابن خلکان نقل می‏کند که نصر الله محلی(یا مجلی)گفت:در جواب علی بن ابی طالب را دیدم و گفتم:شما مکه را فتح کردید و گفتید آن کس که به خانه ابو سفیان در آید آمن است و آنگاه آنها با فرزندت حسین کردند آنچه کردند.گفت مگر اشعار ابن صیفی را نشنیده‏ای؟گفتم نه. گفت از خودش بشنو.از خواب که برخاستم به خانه‏«حیص بیص‏»رفتم و خوابم را گفتم.بانگش به گریستن بلند شد و گفت این اشعار را دیشب نظم کردم و سوگند یاد کرد که آن را بر هیچ کس نخوانده‏ام و آنگاه خواند:&lt;br /&gt;ملکنا فکان العفو منا سجیة فلما ملکتم سال بالدم ابطح و حللتم قتل الاساری فطالما غدونا علی الاسری فنعفو و نصفح فحسبکم هذا التفاوت بیننا و کل اناء بالذی فیه ینضح (22)&lt;br /&gt;نسب شریف امام حسین علیه السلام و اثرش در قضیه عاشورا&lt;br /&gt;عقاد می‏گوید:موضوع نسب امام حسین و محبت زائد الوصف پیغمبر اکرم را در تحلیل قضیه کربلا نباید از یاد برد زیرا با این مقیاس کاملا می‏توانیم بفهمیم که سپاه یزید چگونه مردمی بدون ایده آل و منفعت پرست‏بودند و چگونه علی رغم احترامی که برای امام حسین علیه السلام در دل قائل بودند عمل می‏کردند.این خصوصیت است که آنها را صد در صد در ردیف مردم بی اصول و منفعت پرست قرار می‏دهد.قصه‏هایی از محبت پیغمبر نسبت‏به امام حسین و همچنین استدلال امام حسین به محبت پیغمبر نسبت‏به خودش[در تاریخ ثبت است.]&lt;br /&gt;جمله‏های امام حسین به ابوذر&lt;br /&gt;عقاد در ص 64 در مقام بیان فصاحت امام حسین جمله‏هایی را که به ابوذر فرموده نقل می‏کند:&lt;br /&gt;یا عماه ان الله قادر ان یغیر ما قد تری،و الله کل یوم فی شان،و قد منعک القوم دنیاهم و منعتهم دینک،و ما اغناک عما منعوک!و ما احوجهم الی ما منعتهم فاسئل الله الصبر و النصر، و استعذ به من الجشع و الجزع،فان الصبر من الدین و الکرم،و ان الجشع لا یقدم رزقا و الجزع لا یؤخر اجلا (23) .&lt;br /&gt;عقاد می‏گوید:&lt;br /&gt;و کان یومئذ فی نحو الثلاثین من عمره فکانما اودع هذه الکلمات شعار حیاته کاملة منذ ادرک الدنیا الی ان فارقها فی مصرع کربلا (24) .&lt;br /&gt;! این اشعار را به آن حضرت نسبت می‏دهد:&lt;br /&gt;اغن عن المخلوق بالخالق تغن عن الکاذب بالصادق و استرزق الرحمن من فضله فلیس غیر الله من رازق من ظن ان الناس یغنونه فلیس بالرحمن بالواثق (25)&lt;br /&gt;و ایضا:&lt;br /&gt;لعمرک اننی لاحب دارا تکون لها سکینة و الرباب احبهما و ابذل کل مالی و لیس لعاتب عندی عتاب (26)&lt;br /&gt;تربیت‏یزید و صفات روحی و اخلاقی او (27)&lt;br /&gt;مادر یزید دختر مجدل کلبیه است که زندگی با معاویه و در شهر را کراهت داشت و اشعار معروفی دارد:&lt;br /&gt;للبس عبائة و تقر عینی احب الی من لبس الشفوف و بیت تخفق الاریاح فیه احب الی من قصر منیف...&lt;br /&gt;و خرق من بنی عمی فقیر احب الی من علج عنیف (28)&lt;br /&gt;معاویه آن زن را با یزید پسرش به بادیه فرستاد و یزید در بادیه رشد یافت،لهذا اخلاق بادیه نشینی و صحرا نشینی داشت.زبانش فصیح بود(یزید دیوانی دارد که چاپ شده.ابن خلکان را می‏گویند از مریدهای فصاحت‏یزید است)و به شکار علاقه فراوانی داشت(صید لهو در اسلام و حکم صلاة مسافر در سفر لهو).سوم اینکه به اسب سواری و مسابقه و تربیت‏حیوانات و مخصوصا سگ علاقه فراوانی داشت.&lt;br /&gt;این صفات در یک مردی که قوی و نیرومند و صاحب ملکات فاضله باشد کمال و موجب تکمیل قوای او می‏شود ولی در اهل تنعم و اعقاب سلالات و آقا زاده‏ها و اشراف زاده‏ها و شاهزاده‏ها سبب بطالت و اغراق در ترف و تنعم می‏شود.&lt;br /&gt;یزید روی خصلت فصاحت‏بدوی به معاشرت با شعرا و منادمت اهل اباطیل علاقه فراوانی داشت آنهم از نوع اشعاری که در اسلام لغو و لهو است(لان یملا بطن الرجل قیحا خیر من ان یملا شعرا) (29) .غرق شدن در شعر و خیال ضررهای زیادی دارد.شعر تا حدی از مظاهر جمال است،آثار اجتماعی مفیدی ممکن است داشته باشد.داستانها در این زمینه هست و به همین دلیل که خوبی دارد بدی هم دارد.دربارهایی که دربار شعر و خلاعت و لغو بوده بسیار فاسد بوده.خیلی‏ها بوده‏اند که به واسطه یک شعر در دربار امویها صله‏های فراوانی برده‏اند.(داستان ولید اموی و ابن عایشه ص 75 مکتب تشیع)به هر حال شعرا و بطالها در دربار یزید مقامی داشتند و خودش هم در وصف خمر و سایر چیزها اشعاری دارد،از آن جمله:&lt;br /&gt;شمیسة کرم برجها قعر دنها و مشرقها الساقی و مغربها فمی فان حرمت‏یوما علی دین احمد فخذها علی دین المسیح بن مریم...&lt;br /&gt;و از آن جمله:&lt;br /&gt;دع المساجد للعباد تسکنها و اجلس علی دکة الخمار و اسقینا ان الذی شربا فی سکره طربا و للمصلین لا دنیا و لا دینا ما قال ربک ویل للذی شربا لکنه قال ویل للمصلینا... (30)&lt;br /&gt;و از آن جمله است:&lt;br /&gt;لما بدت تلک الرؤوس و اشرقت تلک الشموس علی ربی جیرون صاح الغراب فقلت صح او لا تصح فلقد قضیت من النبی دیونی... (31)&lt;br /&gt;و از آن جمله است اشعاری که به اشعار ابن الزبعری ملحق کرد که مفصل است.علاقه وافر یزید به شکار و تفریح مانع رسیدگی به کارهای مملکتداری و سیاست‏بود و ناچار کارها در دست دیگران بود.&lt;br /&gt;و اما علاقه او و سرگرمی او به بازی با حیوانات،کارهای او را به صورت مسخره‏ای در آورده بود. نه تنها به اسب سواری و اسب دوانی علاقه وافری نشان می‏داد(این عمل در اسلام ممدوح است)او یک عده بوزینه و یوز(فهادین)تهیه کرده بود با آنها سر خوش بود.یک بوزینه‏ای داشت که او را تعلیم کرده بود.بوزینه هم از هر حیوانی بهتر تعلیم قبول می‏کند(قصه بوزینه و وزارت).به او کنیه ابو قیس داده بود.&lt;br /&gt;(عرب به حیوانات لقب و کنیه می‏دهد:&lt;br /&gt;من ذاک ام عریط للعقرب و هکذا ثعالة للثعلب (32)&lt;br /&gt;به جعل می‏گوید ابو جعرانه و احیانا به حیوان شخصی ممکن است علم شخصی بدهد.یزید یک کنیه شخصی به این میمون داده به نام ابو قیس.)به این حیوان لباس ابریشم و حریر و دیبا و جامه‏های زربفت می‏پوشید و او را در مجلس شراب خویش حاضر می‏کرد.(بنازم غیرت ندمای یزید را و حتما بسیاری از امرا و حکام در آن مجلس حاضر می‏شده‏اند!)از طرف دیگر ماده الاغ چابکی داشت و گاهی ابا قیس که تعلیم داده شده بود سوار آن ماده الاغ می‏شد و در مسابقه اسبها شرکت می‏کرد.خودش خیلی علاقه داشت که ابا قیس برنده مسابقه بشود(و شاید هم احیانا سوار کارها به خاطر یزید عمدا ماده الاغ را جلو می‏انداختند).&lt;br /&gt;این اشعار یزید (33) در این زمینه است:&lt;br /&gt;تمسک ابا قیس بفضل عنانها فلیس علیها ان سقطت ضمان الا من رای القرد الذی سبقت‏به جیاد امیر المؤمنین اتان (34)&lt;br /&gt;این بود شمه‏ای از اخلاق یزید،و معاویه می‏خواست او را بر گردن مسلمین سوار کند.&lt;br /&gt;وضع حکومت‏یزید صورتی داشت که قابل صلح و معاهده و معاقده نبود.امام مجتبی با معاویه قرار داد صلح بست.معاویه عقل و خلقی داشت که می‏توانست تا حدودی حفظ ظاهر بکند و جز در مواردی که برای ملک و سیاستش خطر بود رعایت ظواهری را بنماید.ولی وضع یزید تجاهر به فسق و تجاهر به رذالت و پستی و تجاهر به عیاشی بود.اگر هم از ناحیه امام حسین و به نام اسلام و قرآن قیامی نمی‏شد و[طومار]حکومت‏یزید را در ظرف سه سال در هم نمی‏پیچید و چند سال طول می‏کشید،ممکن بود قیام دیگری علیه یزید شود که عنصر اسلامی هم نداشته باشد و آنوقت‏خطر مواجه عالم اسلام می‏شد.به قولی مردن یزید در یک مسابقه‏ای واقع شد که با میمونی-و شاید همان ابو قیس بوده-گذاشته بود.قیام اهل مدینه تنها سببش شهادت امام حسین نبود،سبب دیگرش وضع ناهموار یزید بود:عبد الله بن حنظله با عده‏ای به نمایندگی اهل مدینه آمد به شام،اوضاع را طوری ناراحت کننده دید که گفت:&lt;br /&gt;و الله ما خرجنا علی یزید حتی خفنا ان نرمی بالحجارة من السماء.ان رجلا ینکح الامهات و البنات و الاخوات،و یشرب الخمر،و یدع الصلاة،و الله لو لم یکن معی احد من الناس لابلیت فیه بلاء حسنا (36) .&lt;br /&gt;بعضی گفته‏اند به‏«ذات الجنب‏»مرد در سن 37 سالگی (37) .&lt;br /&gt;احتمال داده می‏شود که افراط در شراب و لذات،کبدش را از بین برده بوده.یزید در کودکی در بادیه مرض آبله گرفت و آبله رو بود.عقاد می‏گوید:و سیم و بلند قامت‏بود.همچنین می‏گوید: یزید به مسابقه و مطارده علاقه‏مند بود ولی بیشتر جنبه لهوی داشت نه جنبه جدی و شجاعانه.یزید شخصا خصلت‏شجاعت و تهور عربی را که بعضی از آباء مادری‏اش مثل عتبه و ولید عمویش و شیبه داشتند نداشت و به تمام معنی مردی مهمل و عیاش و سبکسر بود و لهذا در یکی از جنگهای زمان معاویه که معاویه سپاه سفیان بن عوف را برای جنگ قسطنطنیه یا برای فتح قسطنطنیه فرستاد یزید تمارض و تثاقل کرد تا سپاه حرکت کرد و بعد هم شایع شد که سپاه دچار مرض و قحطی شدند.خبر به یزید عیاش رسید.این شعرها را گفت:&lt;br /&gt;ما ان ابالی بما لاقت جموعهم بالفرقدونة من حمی و من موم اذا اتکات علی الانماط مرتفقا بدیر مران عندی ام کلثوم (38)&lt;br /&gt;معاویه وقتی شنید قسم خورد که یزید را به سپاه ملحق می‏کنم،برای رفع عار شماتت.&lt;br /&gt;از اینجا دو نکته معلوم می‏شود:&lt;br /&gt;الف.روی کار آمدن یزید که هیچ گونه لیاقتی نداشت،نه لیاقت‏خلافت و نه لیاقت ملکداری و سیاست،صرفا معلول فساد تدریجی اخلاق مسلمین در آن عهد بود.معاویه اگر لیاقت‏خلافت نداشت ولی لیاقت‏سیاست و ملکداری داشت.&lt;br /&gt;ب.فرق ظاهری دیده می‏شود بین عمر و معاویه که عمر حاضر نشد عبد الله پسرش را انتخاب کند و یا جزء شورا قرار دهد و گفت:عبد الله در تدبیر منزل خودش عاجز است،ولی معاویه علی رغم عقیده خودش به عدم لیاقت‏یزید،زمام کار را به دست او سپرد.&lt;br /&gt;قلوبهم معک و سیوفهم علیک&lt;br /&gt;فرزدق به امام گفت:«قلوب الناس معک و سیوفهم مع بنی امیة،و القضاء ینزل من السماء،و الله یفعل ما یشاء» (39) .مجمع بن عبید عامری (40) گفت:«اما اشراف الناس فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائرهم،فهم الب واحد علیک،و اما سائر الناس بعدهم فان قلوبهم تهوی الیک و سیوفهم غدا مشهورة علیک‏» (41) .ایضا بشر بن غالب در ذات عرق به نقل نفس المهموم ص 93.&lt;br /&gt;فرزدق نظر عامه را گفت،عامه‏ای که محکوم روش کبراء و رؤساء بودند و از خود اراده‏ای نداشتند.ولی مجمع بن عبید تجزیه کرد اشراف بی ایمان را از عامه مؤمن ضعیف تابع صفت مقلد مسلک که طبق منطق قرآن کریم هر دو در آتش‏اند.در حقیقت معنای جمله فرزدق این است که دل اینها با توست ولی دلشان هیچ کاره است،حاکم معزول است ولی شکمشان با دشمنان توست و اینها هم بنده شکمند و به امر شکم با دل خودشان می‏جنگند،قبل از اینکه با تو بجنگند،با سپاه شکم به جنگ دل خودشان رفته‏اند و ضمیر خود را مجروح کرده‏اند. اجمالا معلوم می‏شود که ممکن است‏بشر دلش حق را بخواهد و آرزو کند و در عین حال علی رغم عشق و علاقه‏اش قدم بر دارد و به روی محبوب خودش خنجر بکشد.می‏گویند مامون شیعه امام کش بود.عموم مردم حق را دوست دارند،یک نوع دوستی کاذبی یعنی دوستی بی ریشه‏ای.نظیر اشتهای کاذب و اشتهای صادق،و نظیر صبح کاذب و صبح صادق.تعصی الاله و انت تظهر حبه... (42) .&lt;br /&gt;فرق انصار و مشاورین معاویه با انصار و مشاورین یزید (43)&lt;br /&gt;«عقاد»اعوان معاویه را که عقلا بودند«انصار الدول و بناة العروش‏»می‏خواند ولی انصار یزید را«جلادین‏»می‏خواند.می‏گوید:«فکان اعوان معاویة ساسة و ذوی مشورة،و کان اعوان یزید جلادین و کلاب طراد فی صید کبیر» (44) .یزید عادت داشت که سگهایی را به دنبال شکار بی گناهی بفرستد.&lt;br /&gt;عقاد اعوان یزید را بالاتر از دنیا پرست و هوا دار دنیا می‏خواند.مثلا عمر و عاص و کلیه زیرکان دور و بر معاویه هوا خواه دنیا بودند،ولی سران اعوان یزید یک عده‏ای بودند که فطرت بشری آنها به کلی مسخ شده بود.&lt;br /&gt;اخلاق و صفات شمر و عبید الله و مسلم بن عقبه&lt;br /&gt;هر یک از این سه نفر یک نقصی در بدن یا در نسب داشتند و روی قاعده روانشناسی هر کسی که نقصی دارد می‏خواهد هر طور شده آن نقص را جبران کند و فعالیت زیادی می‏کند (45) و احیانا جبران نقص خود را در پایین آوردن و منکوب نمودن دیگران می‏خواهد بنماید تا تعادل بر قرار شود.در باره شمر گفته‏اند:«کان ابرص کریه المنظر،قبیح الصورة و کان یصطنع المذهب الخارجی(چون در سایه این مذهب بهتر می‏شود از اجتماع انتقام گرفت)یحارب بها علیا و ابناءه،و لکن لا یتخذه حجة لیحارب بها معاویة و ابناءه‏» (46) .در باره مسلم بن عقبه گفته‏اند:«کان اعور امغر،ثائر الراس،کانما یقلع رجلیه من وحل اذا مشی‏» (47) .&lt;br /&gt;در باره عبید الله گفته‏اند:کان متهم النسب فی قریش(عرب به افتخار نسبی قطع نظر از حلال زاده بودن اهمیت زیادی می‏داد)لان اباه زیادا کان مجهول النسب فکانوا یسمونه زیاد بن ابیه.ثم الحقه معاویة بابی سفیان-القصة...و کانت ام عبید الله جاریة مجوسیة تدعی مرجانة(ظاهرا ایرانی بوده و شاید در مدت ولایت فارس او را پیدا کرد)فکانوا یعیرونه بها و ینسبونه الیها،کان الکن اللسان لا یقیم نطق الحروف العربیة،فکان اذا عاب الحروری من الخوارج قال‏«هروری‏»فیضحک سامعوه،و اراد مرة ان یقول:اشهروا سیوفکم،فقال:افتحوا سیوفکم،فهجاه یزید بن مفرغ (48) :&lt;br /&gt;و یوم فتحت‏سیفک من بعید اضعت و کل امرک للضیاع (49)&lt;br /&gt;مسلم بن عقیل در باره‏اش گفت:«و یقتل النفس التی حرم الله قتلها علی الغضب و العداوة و سوء الظن و هو یلهو و یلعب کانه لم یصنع شیئا(موت وجدان)» (50) .عبید الله در وقعه کربلا فقط 28 سال داشت.&lt;br /&gt;یزید به واسطه امتناعی که زیاد از بیعت گرفتن اهل بصره برای یزید کرد،از زیاد و پسرش بدش می‏آمد (51) و این هم یک علتی بود برای اینکه عبید الله کوشش بیشتری در خدمت‏بکند و بیشتر اظهار اخلاص بکند،اما عمر بن سعد صرفا کور و کر طمع منصب،پول و لذت بود.&lt;br /&gt;اباء حسین علیه السلام از بیراهه رفتن&lt;br /&gt;در نفس المهموم است(ص 40):«فقال له اهل بیته:لو تنکبت الطریق الاعظم کما فعل ابن الزبیر کیلا یلحقک الطلب،فقال:لا و الله لا افارقه حتی یقضی الله ما هو قاض‏» (52) .&lt;br /&gt;این هم یک نمونه است از روح شجاعت و فروسیت و مردانگی اسد اللهی.&lt;br /&gt;ابن زیاد بعد از تنها ماندن مسلم تصمیم گرفت نماز را در مسجد بخواند.گفت:«برئت الذمة من رجل من الشرطة و العرفاء و المناکب-رؤوس العرفاء-و المقاتلة صلی العشاء الا فی المسجد» (53) .&lt;br /&gt;معنای‏«مقاتل‏»سرباز است.شرطه و شرطی که جمعش شرط است:و هم الطائفة من خیار اعوان الولاة و فی زماننا هم رؤساء الضابطة(منجد).«عرفاء»جمع عریف است:القیم بامر القوم (54) . مناکب جمع منکب است‏به معنای عریف،و در اینجا رؤسای آنها مراد است.&lt;br /&gt;کراهت ابا عبد الله از شروع به قتال&lt;br /&gt;بعد از آنکه امام حسین علیه السلام و«حر»به نینوا رسیدند و نامه عبید الله رسید که:«اما بعد فجعجع بالحسین حتی یبلغک کتابی و یقدم علیک رسولی،فلا تنزله الا بالعراء فی غیر حصن و علی غیر ماء» (55) زهیر پیشنهاد کرد که الآن با اینها بجنگیم.ابا عبد الله فرمود:«انی اکره ان ابداهم بالقتال‏» (56) .امام حسین یکی از مبادی و اصولش عدم شروع به جنگ بود.(قصه علی علیه السلام و کشتن کریب بن الصباح و خواندن آیه «الشهر الحرام بالشهر الحرام و الحرمات قصاص‏» (57) -لو لم تبدؤنا ما بداناکم).&lt;br /&gt;ماموریت‏یافتن عمر سعد&lt;br /&gt;ص 114:«و کان الدیلم قد ثاروا علی یزید بن معاویة و استدلوا علی دستبی بارض همذان، فجمعهم عبید الله بن زیاد جیشا...» (58) .&lt;br /&gt;معلوم می‏شود که فرمان جنگ با«دیلم‏»را عبید الله در زمان حکومت‏بصره(فقط)قبل از آمدن به کوفه به عمر سعد داده بود.&lt;br /&gt;کراهت‏باطنی مردم از رفتن به جنگ حسین علیه السلام&lt;br /&gt;ص‏116:«و کان جنود الجیش(مثل اینکه هسته جیش کربلا همانهایی بودند که آماده رفتن به غزو دیلم بودند)یتسللون منه و یتخلفون بالکوفة،فندب عبید الله رجلا من اعوانه-هو سعد بن عبد الرحمن المنقری-لیطوف بها و یاتیه بمن تخلف عن المسیر لقتال الحسین،و ضرب عنق رجل جی‏ء به.و قیل انه من المتخلفین فاسرع بقیتهم الی المسیر» (59) .&lt;br /&gt;اگر همین کشتارهایی که اهل کوفه در موافقت و تبعیت ابن زیاد دادند در مخالفت‏با او می‏دادند بلکه اگر ده یک این کشتار را می‏دادند موفق می‏شدند و به آرزوی دل خود که سقوط بنی امیه بود نائل می‏شدند،ولی مثل اینکه مستسبع و خود باخته بودند، نمی‏توانستند خود را جمع و جور کنند و به کار خود نظم بدهند.در باره‏«هانی‏»گفته‏اند که چندین هزار نفر مسلح موافق داشت.عجب این است که ابن زیاد با یک تهور همه آنها را مرعوب می‏کرد.ابن زیاد که از شام یا بصره با خود سپاهی نیاورده بود.&lt;br /&gt;فلسفه قیام حسینی&lt;br /&gt;عقاد می‏گوید:&lt;br /&gt;...انما الحکم فی صواب الحسین و خطئه لامرین لا یختلفان باختلاف الزمان و اصحاب السلطان،و البواعث النفسیة التی تدور علی طبیعة الانسان الباقیة و النتائج المقررة التی مثلت للعیان باتفاق الاقوال...&lt;br /&gt;عقاد«علل و بواعث نفسی‏»را اینطور توضیح می‏دهد:&lt;br /&gt;اولا ملک یزید ثابت و محکم و پا بر جا نبود(مثل ملک معاویه)به جهت اینکه تنها مغیرة بن شعبه حاکم آنوقت کوفه که از حکومت عزل شده بود این پیشنهاد(ولایتعهدی یزید)را کرد و خود معاویه باور نمی‏کرد،با زیاد مشورت کرد او هم صلاح ندید(لا اقل حاضرا).مروان حکم سخت مخالف بود و خودش طمع داشت و حتی در فکر شورش افتاد و بعد با ماهی هزار دینار برای خود و صد دینار برای دوستان قانع شد.سعید پسر عثمان از معاویه گله کرد که پدر و مادر و خود من از یزید و پدر و مادرش بهتر هستیم و بعد هم با دریافت ولایت‏خراسان راضی شد و رفت.پس این حکومت استقرار نداشت‏بذاته.&lt;br /&gt;ثانیا دولت‏یزید از ابتدا بنای کارش بر سب علی علیه السلام و آل علی بود و اگر حسین علیه السلام بیعت می‏کرد ناچار بود وفا کند و این خود امضای این سنت‏سیئه بود و نسل بعد نسل مورد قبول واقع می‏شد.(حکومت‏یزید از معاویه صد درجه بدتر بود زیرا سر به رسوایی زده بود.)&lt;br /&gt;اما راجع به نتایج این حرکت:اولا خود یزید نتوانست آب خوشی از گلویش فرو برود.حادثه مدینه دنبال حادثه کربلا بود.عبد الله بن زبیر وسیله تبلیغاتی خوبی یافت و قضیه مکه واقع شد.بعدها«یا لثارات الحسین‏»شعاری بود که در تمام مدت شصت‏ساله بعدی بنی امیه همواره حکومت اموی را می‏لرزانید.لهذا بعضیها مثل مارتین آلمانی سیاست‏حسینی را از اول متوجه همین هدفها می‏دانند.&lt;br /&gt;عقاد راجع به حرکت دادن نساء و اطفال می‏گوید:&lt;br /&gt;...انما یبدو الخطاء فی هذه الحرکة حین تنظر الیها من زاویة واحدة ضیقة المجال قریبة المرمی،و هی زاویة العمل الفردی الذی یراض باسالیب المعیشة الیومیة و یدور علی النفع العاجل للقائمین به و الداعین الیه... (60) می‏گوید مسلم قادر بود خیلی کارها از قبیل کارهای ابن زیاد بکند،مالهایی بگیرد و ببخشد و بکشد،ولی بر خلاف اصولی بود که پیروی می‏کرد. مسلم در حالی که آماده کشته شدن بود وصیت کرد هفتصد درهم قرض دارم،زره و شمشیرم را بفروشید و ادا کنید(مسلم در فکر صاف کردن مال مردم هم در دوره چند روزه کومت‏خودش نیفتاد با اینکه فرمان حضرت به منزله اجازه سهم امام هم بود!)&lt;br /&gt;کلمه کربلا&lt;br /&gt;می‏گویند کربلا در اصل‏«کور بابل‏»بوده.&lt;br /&gt;روحیه اصحاب امام حسین و عشق صادق آنها و اینکه آنها مرگ را«ایثار و اختیار»کردنداین خصوصیت در میان همه شهدای کربلا بوده که اثروا الموت یعنی اختیارا مردن را بر زندگی ننگ آور ترجیح دادند.احدی نبود که راه نجات نداشته باشد.گاهی اتفاق می‏افتد که جمعیتی-مرد،یا زن و مرد و اطفال-ناگهان در جایی گرفتار می‏شوند و به وضع بسیار فجیعی کشته می‏شوند،ولی خصوصیت‏حادثه کربلا در میان حوادث فجیع دیگر جهان این است که همه آنها با آنکه راهی برای نجات داشتند منتها با قبول ذلت و بی ایمانی،طریق ایمان و فدا و ایثار و تعظیم حق را ترجیح دادند.آنها جمال اخلاق و زیبایی شهادت و کمال عبودیت را درک کرده بودند.قضیه امان عباس بن علی علیه السلام و قصه محمد بن بشر الحضرمی و حل بیعت کردن سید الشهداء از عموم و قضیه قاسم و قضیه غلام سیاه،همه گواه موت اختیاری است.&lt;br /&gt;خصوصیت دیگر صحابه ابا عبد الله این بود که خودشان را قبل از شهادت حضرت و بنی هاشم به شهادت رساندند و این،دلیل بر کمال اینها به قائدشان بود.&lt;br /&gt;اصحاب ابا عبد الله نه برای مزد و اجرت می‏جنگیدند و نه از ترس و بیم،فقط برای ایمان و عقیده و حریت می‏جنگیدند.&lt;br /&gt;از عجایب این است که در هیچ موطنی اینها در مقام عذر و توجیه برای تسلیم و لامت‏بیرون آمدن بر نیامدند.عقاد می‏گوید(ص 157):و لم یخطر لاحد منهم ان یزین له العدول عن رایه ایثارا لنجاتهم و نجاته،و لو خادعوا انفسهم قلیلا لزینوا له التسلیم و سموه نصیحة مخلصین یریدون له الحیاة (61) آن طور که ابن عباس و دیگران کردند)و لکنهم لم یخادعوا انفسهم و لم یخادعوه وراء اصدق النصیحة له ان یجنبوه التسلیم و لا یجنبوه الموت،و هم جمیعا علی ذلک (62) ،با آنکه عیال و اطفال را می‏دیدند و عاقبت آنها را می‏دانستند و این خیلی عجیب است و دلیل بر این است که مکتب حسینی مکتب عشق بود(مناخ رکاب و منازل عشاق).&lt;br /&gt;شود آسان به عشق کاری چند که بود نزد عقل بس دشوار منطق ابن عباس و منطق امام حسین علیه السلام&lt;br /&gt;منطق ابن عباس منطق سیاست و بازی سیاسی بود،منطق عقل و دها و رعایت مصالح نفس خود بود.او با منطق عقلی،صحیح می‏گفت که:انی اتخوف علیک فی هذا الوجه الهلاک،ان اهل العراق قوم غدر (63) پس تو هم با آنها سیاست‏بازی و غدر کن)اقم بهذا البلد فانک سید اهل الحجاز،فان کان اهل العراق یریدونک کما زعموا فلینفوا عدوهم (64) خودشان بروند دم چک، اگر کشته شدند که به جهنم،اگر غالب شدند و مهیا شد تو برو.درست این منطق،منطق سیاسیون نفعی است نه منطق شهدا)ثم اقدم علیهم،فان ابیت الا ان تخرج فسر الی الیمن فان لها حصونا و شعابا،و لابیک بها شیعة (65) .&lt;br /&gt;معنای کلام ابن عباس این است که اگر اهل عراق حاکمشان را بیرون نکردند و اهل جهاد نبودند تو هم آنها را رها کن.این منطق منطق معامله است.منطق امام نه منطق غدر و کید بود و نه منطق معامله و همکاری انتفاعی،صرفا منطق ایثار و عقیده و شهادت در راه عقیده بود.بشر یا منطق مکر دارد مثل اغلب سیاسیون دنیا،یا منطق معامله دارد مثل احزاب سیاسی امروز،یا منطق فدا و عقیده دارد مثل نوادر خلقت از قبیل امام حسین علیه السلام.&lt;br /&gt;فقال له الحسین:یا ابن عم انی اعلم انک ناصح مشفق (66) برای شخص من و مصالح شخص من) و لکنی قد ازمعت و اجمعت علی المسیر (67) .مقصود حضرت این نیست که گفتار از روی حسن نیت است ولی من این مقدمات و نتایج را قبول ندارم،بلکه مقصود این است که این مقدمات و نتایج‏برای کسی که بخواهد از این راه برود و اهل معامله و معاوضه باشد درست است ولی راه من این راه نیست و منطق من منطق درد عقیده داشتن و درد خیر خواهی داشتن است،درد طبیبی است که از غم مریضها رنج می‏برد. (عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم) (68) ،راه من راه شهادت است.منطق شهید منطق دیگری است غیر از منطق عقل عملی انتفاعی.معنای‏«ان الله شاء ان یریک قتیلا»این است که خدا از تو روح شهادت می‏خواهد(ان لک درجة لن تنالها الا بالشهادة).&lt;br /&gt;صفاتی که از ابا عبد الله در کربلا ظهور کرد&lt;br /&gt;صفاتی که از ابا عبد الله در روز عاشورا ظهور کرد عبارت بود از:&lt;br /&gt;1.شجاعت‏بدنی 2.قوت قلب و شجاعت روحی 3.ایمان کامل به خدا و پیغمبر و اسلام 4.صبر و تحمل عجیب 5.رضا و تسلیم‏6.حفظ تعادل و هیجان بیجا نکردن و یک سخن سبک نگفتن نه خودش و نه اصحابش 7.کرم و بزرگواری و گذشت 8.فداکاری و فدا دادن.&lt;br /&gt;فلسفه جنگ نور و ظلمت در میان بشر&lt;br /&gt;ص 162:فجیرة کربلا کانت قدیما من معاهد الایمان بحرب النور و الظلام،و کان حولها اناس یؤمنون بالنضال الدائم بین اورمزد و اهرمان (69) دو علم افراشت اسپید و سیاه...)و لکنه کان فی الحقیقة ضربا من المجاز و فنا من الخیال.و تشاء مصادفات التاریخ ان لا تری هذه البقاع التی آمنت‏باورمزد و اهرمان حربا هی اولی ان تسمی حرب النور و الظلام من حرب الحسین و مقاتلیه (70) فلسفه اینکه امام حسین در نزدیک ایران مدفون شد)و هی عندنا اولی بهذا الاسم من حرب الاسلام و المجوسیة فی تلک البقاع و ماوراءها من الارض الفارسیة،لان المجوسی کان یدافع شیئا ینکره،ففی دفاعه شی‏ء من الایمان بالواجب کما تخیله و رآه (71) شامیون تا حدی نسبت‏به آل علی از روی عقیده مخالفت می‏کردند.قصه عصام بن المصطلق شاهد این مدعاست)و لکن الجیش الذی ارسله عبید الله بن زیاد لحرب الحسین کان جیشا یحارب قلبه لاجل بطنه،او یحارب ربه لاجل و الیه (72) و حتی مشرکین بدر و احد هم غیر رؤسایشان روی عقیده می‏جنگیدند).&lt;br /&gt;روحیه اصحاب ابن زیاد&lt;br /&gt;و رکب اناسا منهم الفزع الدائم بقیة حیاتهم (73) چون عقیده و وجدانش ضد عمل خودش بود و دائما وجدانش به او القائاتی می‏کرد مثل بسیاری از کسانی که گرفتار عذاب وجدان می‏شوند و فریاد می‏زنند:مرا بکشید!این وجود ننگین را از بین ببرید!دیوانگی بسر بن ارطاة در آخر عمرش شاید از همین قبیل بوده.آن فرشته مامور عذاب این گونه افراد همان وجدان خود آنهاست)لانهم عرفوا الاثم فیما اقترفوه عرفانا لا تسعهم المغالطة فیه (74) ...&lt;br /&gt;خبث‏باطنی اصحاب عمر سعد&lt;br /&gt;جبن و طمع نمی‏توانند وقایع جنایت آمیز کربلا را توجیه کنند و کینه شخصی نیز اگر علاوه شود همچنین،زیرا کینه شخصی در کار نبوده.امام حسین هم در عاشورا فرمود:آیا حلالی را حرام و حرامی را حلال کرده‏ام(که از روی عقیده با من بجنگید)یا مالی را برده‏ام و خونی را ریخته‏ام(که روی عداوت شخصی با من بجنگید)؟جبن و طمع نمی‏تواند مثله و تنکیل و کشتن طفل صغیر و آب بستن و اسب تاختن را توجیه کند.باید گفت در طینت امثال شمر یک نوع خبث ذاتی و کینه با حقی وجود داشته و با هر عمل جوانمردانه مخالف بودند.&lt;br /&gt;نظم در اصحاب سید الشهداء&lt;br /&gt;مطابق نقل عقاد(ص 184)نظمی در کار اصحاب سید الشهداء بود از این جهت که بعضی خودشان را وقایه و سپر امام حسین قرار می‏دادند و تا او می‏افتاد فورا آنجا(خلا)پر می‏شد.&lt;br /&gt;گاهی شعرا در بیان خود می‏گویند:آرزویم این است که یک لحظه محبوب خود را ببینم و بمیرم،آرزویم این است فلان مقصودم حاصل شود و بمیرم.به قدری یک موضوع جالب می‏شود که حاضرند تمام زندگی را و تمام امتداد زمان را در یک لحظه جمع کنند ولی با آن کیفیتی که می‏خواهند.از حیات،کیفیت‏حیات را می‏خواهند نه کمیت آن را(این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست...)اصحاب ابا عبد الله از کمیت‏حیات گذشتند و همه حیات را و خوشیهای حیات را-خوشیهایی که فقط عده معدودی از صاحبان روحیه عظیم آن را درک می‏کنند-در یک نصف روز به علاوه یک شب جمع کردند برای خود.خدا می‏داند که چه عظمت و جلال و زیبایی و جمالی داشته آن فداکاریها و آن به خاک افتادن‏ها!انسان نصف روز زنده بماند ولی غرق در آن حالت معنوی باشد برتری دارد بر هزار سال زندگی حیوانی که جز خوردن و خوابیدن کیفیتی ندارد.&lt;br /&gt;بعضی گفته‏اند ما طالب عرض عمریم نه طول عمر.عرض عمر کیفیت عمر است.عرض عمر هم در نظرها مختلف است،از نظر بعضیها شکمبارگی و مستی و قمار و باده گساری است و از نظر بعضی حریت و استقلال و زیر فشار نبودن و عشق معنوی و الهی است. «موسولینی‏»می‏گفت:انسان یک سال مثل شیر زندگی کند بهتر است از اینکه صد سال مثل گوسفند زندگی کند،ولی گفت:این گفته را پنهان کنید.عرض عمر در نظر موسولینی،شیری و درندگی بود و در نظر علی علیه السلام مثلا عبادت و خدمت‏به حقیقت‏بود.&lt;br /&gt;شجاعت اصحاب ابا عبد الله و اعمال حاکی از عقب نشینی لشکر عمر سعد&lt;br /&gt;کارهایی سپاه عمر سعد در کربلا کردند که می‏نمایاند واقعا در مقابل این عده قلیل عاجز ماندند.از آن جمله:&lt;br /&gt;1.سر باز زدن از جنگ تن به تن و دست‏به تیر اندازی زدن.&lt;br /&gt;2.حمله کردن از پشت‏خیمه‏ها برای اینکه خیمه‏ها را بسوزانند و یا از پشت‏خنجر بزنند.&lt;br /&gt;3.دستور عمر سعد در مقاتله با شخص سید الشهداء که گفت:«هذا ابن قتال العرب‏»و دستور او که مانع صحبت کردن حسین علیه السلام بشوند.&lt;br /&gt;اعمال دنائت مآبانه لشکر عمر سعد&lt;br /&gt;دنائتهایی که اصحاب یزید به خرج دادند که از قانون جنگ و فروسیت‏به کلی دور بود:&lt;br /&gt;1.منع آب(نه تنها بر حریف بلکه بر اطفال و کودکان).&lt;br /&gt;2.کشتن اطفال،خصوصا در برابر دیدگان مادر و خواهر و عمه،نظیر قضیه طفلی که له قرطان (75) .&lt;br /&gt;3.برهنه کردن بدن امام حسین به واسطه طمع در لباسهای آن حضرت.&lt;br /&gt;4.ریختن به سر زنها و کندن حلی و زیور از بدن آنها.&lt;br /&gt;5.سنگباران و تیر باران کردن آن عده قلیل.&lt;br /&gt;6.شماتتهای لاذع (76) .&lt;br /&gt;7.سر شهید به گردن اسب آویختن.&lt;br /&gt;8.سب و دشنام.&lt;br /&gt;9.اسب تاختن بر بدن آن حضرت.&lt;br /&gt;10.تنگ گرفتن بر اسیران و زدن آنها و سوار کردن آنها بر شتران بی جهاز.&lt;br /&gt;11.غل کردن بیمار(امام سجاد علیه السلام)&lt;br /&gt;12.مقابل کردن سرها و اسرا.&lt;br /&gt;13.جای بد به اسیران دادن.&lt;br /&gt;14.شماتت‏به اسیران داغدیده.&lt;br /&gt;15.جسارت به سر مقدس و دندانهای مقدس.&lt;br /&gt;16.کشتن زن(مادر وهب).&lt;br /&gt;17.عبور دادن اسیران از قتلگاه(اگر به تقاضای خود اسیران برای وداع نبوده).&lt;br /&gt;18.آتش زدن به خیام در شبی که اسرا باید هنوز بمانند و بسر برند.&lt;br /&gt;19.نان و غذا ندادن به اطفال به طوری که اطفال معصوم از دست مردم نان و خرما می‏گرفتند و ام کلثوم مانع می‏شد.&lt;br /&gt;سه عمل یزید که موجب زوال ملک اموی شد(و مخصوصا اثر عظیم حادثه کربلا)ص‏216:لقد کانت ضربة کربلا و ضربة مدینة و ضربة البیت الحرام اقوی ضربات بنی امیة لتمکین سلطانهم و تثبیت‏بنیانهم و تغلیب ملکهم علی المنکرین و المنازعین،فلم ینتصر علیهم المنکرون و المنازعون بشی‏ء کما انتصروا علیهم بضربات ایدیهم،و لم یذهبوا بها ضاربین حقیقة حتی ذهبوا بها مضروبین الی آخر الزمان،و تلک جریرة یوم واحد هو یوم کربلا فاذا بالدولة العریضة تذهب فی عمر رجل واحد مدید الایام (77) و شاید اگر حادثه کربلا نبود به اندازه ملک بنی العباس دوام پیدا می‏کرد)...&lt;br /&gt;پاداش سید الشهداء در دنیا و فلسفه تعظیم عاشورا&lt;br /&gt;ص 224:و تسدید العطف الانسانی منا فرض من اقدس الفروض علی الناظرین فی سیر الغابرین (78) فلسفه عزاداری سید الشهداء و پاداشی که باید تاریخ بدهد)لان العطف الانسانی هو کل ما یملک التاریخ من جزاء و هو الثروة الوحیدة التی یحتفظ بها الخلود (79) فلسفه تذکر سید الشهداء از یک جنبه مربوط به ماست که از یک سرچشمه فیض استفاده می‏کنیم،از طرف دیگر تقدیری از شهداء و شهادت است،و از طرف دیگر یک فریضه تاریخی و یک وظیفه اجتماعی در برابر اجتماع است)...&lt;br /&gt;منفعت فردی عامل تنازع و تضارب و قبض و استخدام اجتماع است،و حس منفعت عمومی و به عبارت دیگر اصول عالی اخلاقی انسانی عامل حفظ و تعاون و افاضه و اعانه است.پس اصحاب خیر عموم،خدام واقعی اصول و نوامیس اجتماعند و از همین جهت است که اجتماع از آنها تقدیر می‏کند.&lt;br /&gt;پی‏نوشتها:&lt;br /&gt;1- [در پستی یاوران(یزید)همین بس که در کربلا به جهت اعتقادی که به کرامت و حق آن حضرت داشتند از مقابله رو در رو با آن حضرت می‏هراسیدند،ولی پس از شهادت لباس او و زنانش را در میان اموال غارت شده بیرون می‏آوردند.و اینان اگر به دین او و رسالت جدش هم کافر بودند،این عمل آنها در مذهب مردانگی پست‏ترین کار بود.]&lt;br /&gt;2.عقاد،ص 18[ما خاندانی هستیم که مکر و حیله را ناخوشایند می‏داریم.]&lt;br /&gt;3.سرمایه سخن،جلد دوم[ایمان از ترور جلوگیری کرده است.]&lt;br /&gt;4- احزاب/67[پروردگارا،ما از سروران و بزرگان خود پیروی کردیم و آنها گمراهمان کردند.]&lt;br /&gt;5- نساء/54[بلکه(یهود)نسبت‏به مردم(مسلمین)حسد می‏ورزند به خاطر آنچه که خدا از فضلش به آنها عطا کرده است.]&lt;br /&gt;6.[و این درگیری میان آندو(حسین علیه السلام و یزید)بازگشت آن به اسبابی بود که موجب نفرت و جدایی میان این دو نفر می‏شد که همان تعصب و حمایت از آثار موروثه گذشتگان آنها و تعصب در سیاست،در عواطف شخصی،در اختلاف اخلاق و تربیت و رشد و تفکر آنها بود.]&lt;br /&gt;7.[ای کاش می‏دانستم که او به چه چیز بر من پیروز شد.]&lt;br /&gt;8- [به سبب خدا بر تو پیروز شدم ای ابو سفیان!]&lt;br /&gt;9.[گمان ندارم که تا پیش از رسیدن به دریا توقف کنند.]&lt;br /&gt;10.[ای رومیان ادامه دهید.]&lt;br /&gt;11.[وای بر بنی اصفر(رومیان)!]&lt;br /&gt;12.[نه-به خدا سوگند-نمی‏خواهم خانه را بر ضد او از سواره و پیاده پر کنی،و گر ابو بکر را اهل این کار نمی‏دیدیم او را در این امر آزاد نمی‏گذاشتیم.]&lt;br /&gt;13.نهج البلاغه،خطبه 5[امواج دریای فتنه را(با کشتیهای نجات)بشکافید.]&lt;br /&gt;14.[سپس پسرش گفت:ای ابا سفیان!مؤمنان گروهی هستند که خیر خواه یکدیگرند،و منافقان گروهی دغلبازند که دست از یاری یکدیگر می‏دارند هر چند شهرها و بدنهاشان به هم نزدیک باشد.]&lt;br /&gt;15- [و باید که عزمت محکم و نیتت نیکو باشد،و رفق و نرمی را از دست مده و حسین را تنها مهلت ده(تحت نظر بگیر)مبادا ناخوشایندی از تو به او برسد که او را(با رسول خدا)قرابت و نزدیکی است و او را حقی است که احدی از مرد و زن مسلمان منکر آن نیست...و او شیر بیشه شجاعت است،و از تو مطمئن نیستم که اگر با او درگیر شوی بتوانی بر وی دست پیدا کنی.]&lt;br /&gt;16- انتخاب آزاد!بی شباهت‏به انتخابات زمان ما نیست×.هم می‏خواست‏یزید را به ولایتعهد نصب کند و هم می‏خواست از مردم بیعت‏بگیرد.در آن وقت قانونی نبود که اگر خلیفه کسی را در زمان حیات به ولایتعهد نصب کرد،بعد از مردنش او خلیفه است-استثناء در مورد عمر عملی شد-ناچار می‏بایست پای مردم را هم به میان بکشند و از مردم بیعت‏بگیرند.بیعت آن روز مثل رای دادن امروز بود یعنی عمل و انتخابی بود از مردم.معاویه به زور می‏خواست رای بگیرد.در زمان ما نیز که حکومت‏به حسب قانون مشروطه است وکیل باید انتخاب شود ولی چماق بالای سر رای دهنده‏هاست و چون تمدن بالا رفته و رای نوشتن و صندوق به میان آمده یعنی ابزارها عوض شده-نه روحیه‏ها-گاهی صندوق را می‏دزدند و رایها را عوض می‏کنند.&lt;br /&gt;×.[اشاره به زمان رژیم منفور پهلوی.]&lt;br /&gt;17-ابو الشهداء،ص 32.&lt;br /&gt;18- [از حسین علیه السلام و عبد الله بن عمر و عبد الله بن زبیر با شدت بیعت‏بگیر.]&lt;br /&gt;19- [بنی هاشم در مورد ریاست دینی کار می‏کردند،و بنی عبد شمس در تجارت و یاست‏سیاسی،که در جاهلیت عبارت بود از ربا و چانه زدن در نرخ اجناس و کلاه گذاشتن سر دیگران و کم فروشی و اجناس معیوب را به دیگران انداختن.لذا شگفتی ندارد که این اختلاف فاحش میان آنها باشد،میان رک گویی و رو راستی و اخلاق بازاری و معامله‏گری،و میان وسائل ایمان و وسائل حقه‏بازی برای رسیدن به هدف.]&lt;br /&gt;20.ابو الشهداء،ص 52.&lt;br /&gt;21- ص‏56[و بر عکس،بنی امیه را نصیب قابل توجهی از اخلاقیات نمونه و شمائل دینی نبود، و در مقابل بنی هاشم در میان آن خاندان مقام نبوتی پیدا نشده بود که به مناقب آن ببالند چنانکه فرزندان آنها(بنی هاشم)به مناقب نبوت خاندان خویش افتخار می‏کردند،یا حداقل دست آنها را بگیرد و آرام آرام آنها را به سوی صفاتی سوق دهد که با این صفات موجود در آنها تفاوت داشته باشد و به مزایایی بکشاند تا جای آن مزایایی را که در بنی هاشم بود پر کند...و حال آنکه پیش از ظهور نبوت و پس از آن خلق و خوی عملی آنها که ناشی از بهره گیریهای تجاری و مطامع سیاسی بود بر آنها حاکم بود.از همین جهت در میان بنی هاشم سرانی به آن اخلاقیات شریف مشهور شدند و در میان بنی امیه سرانی به این خلق و خوی ننگین.از آنان(بنی هاشم)صفات بردباری و صبر و آزمودگی و تیز هوشی و خوش فکری انتشار یافت، چنانکه از اینان صفات حیله‏گری و آز و راحت طلبی و خوشگذرانی شهرت گرفت.]&lt;br /&gt;22- [حکومت که در دست ما آمد عفو و بزرگواری روش ما بود و چون به دست‏شما رسید خون در سرزمین ابطح جاری شد.&lt;br /&gt;شما کشتن اسیران را روا شمردید ولی ما از اسیران گذشتیم و آنها را بخشودیم.&lt;br /&gt;همین تفاوت میان ما و شما بس که از کوزه همان برون تراود که در اوست.]&lt;br /&gt;23- [عمو جان!خداوند قادر است که وضع کنونی را دگرگون سازد،و خداوند هر روزی ست‏به کار چیزی است،و این قوم دنیای خود را از تو باز داشتند و تو دین خود را از آنان. راستی که تو چه بی نیازی از آنچه تو را محروم ساختند،و آنان چقدر به آنچه تو آنها را محروم ساختی نیازمندند.پس از خداوند صبر و یاری بخواه،و از حرص و بی تابی به او پناه بر،که صبر از دین و کرم است.و نه حرص روزی را پیش اندازد و نه بی تابی اجل را به تاخیر افکند.]&lt;br /&gt;24.[و آن روز آن حضرت سی ساله بودند،و گویا شعار تمام زندگی خود را از روزی که پا به دنیا گذارد تا روزی که در قتلگاه کربلا از دنیا مفارقت کرد در این چند کلمه گنجانده بود.]&lt;br /&gt;25- [با پیوستن به خالق،از مخلوق بی نیازی جو تا با پیوستن به راستگو،از دروغپرداز بی نیاز شوی.و از فضل خدای رحمان روزی طلب،که جز خداوند روزی دهنده‏ای نیست.هر کس پندارد که مردم وی را بی نیاز توانند کرد بی شک به خدای رحمان وثوق و اطمینان ندارد.]&lt;br /&gt;26.[به جان تو سوگند که من خانه‏ای را که سکینه و رباب داشته باشد دوست می‏دارم.من آندو را دوست دارم و همه دارایی خود را در راهشان می‏دهم،و سرزنش کسی برایم اهمیت ندارد.]&lt;br /&gt;27.امام حسین فرمود:«و علی الاسلام السلام اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید».اکنون باید دید یزید چه کسی بوده که امام حسین این جمله را در باره‏اش فرمود.&lt;br /&gt;28- [همانا پوشیدن عبای خشن همراه با خوشی و روشنی چشمم را از پوشیدن لباسهای نازک بیشتر دوست دارم.&lt;br /&gt;و خانه‏ای که بادهای تند در آن بوزد نزد من از قصر مشرف با شکوه محبوبتر است...&lt;br /&gt;و یکی از پسر عموهای فقیر و بد خویم برای من از مردی تنومند و درشتخو بهتر است.]&lt;br /&gt;29- [اگر شکم مردی از چرک و خون پر شود بهتر از آن است که درون وی از شعر پر گردد.]&lt;br /&gt;30-[مساجد را برای عابدان واگذار تا در آن سکنی گزینند،و خود بر دکان شرابفروش نشین و ما را شراب ده.آن کس که شراب نوشد در حالت‏خماری به طرب پردازد،در حالی که نماز گزاران نه دین دارند و نه دنیا.پروردگارت در قرآن‏«وای 0ر شرابخواران‏»نگفته،ولی‏«وای بر نماز گزاران‏»گفته است...]&lt;br /&gt;31.[چون آن سرها پیدا شد و آن خورشیدها به تپه‏های جیرون بتابید،کلاغ صدا کرد و من گفتم چه صدابکنی چه نکنی من دیون خود را از پیامبر وصول کردم.]&lt;br /&gt;32.[یکی از آنها ام عریط است که کنیه عقرب است،و نیز ثعاله که نام روباه است.]&lt;br /&gt;33.در تتمة المنتهی مثل اینکه این رباعی را به شخص دیگری نسبت می‏دهد.رجوع شود به شرح حال یزید در آن کتاب.&lt;br /&gt;34- [ای ابا قیس(نام میمون یزید)زمام مرکب خود را محکم بگیر که اگر از زین به زیر افتادی مرکبت ضامن نیست.&lt;br /&gt;هان چه کسی میمونی را که گورخری آن را بر اسبهای امیر المؤمنین(یزید)پیش انداخته دیده است؟]&lt;br /&gt;35- ظ:لله.&lt;br /&gt;36- [به خدا سوگند ما بر یزید نشوریدیم مگر به خاطر اینکه ترسیدیم بر ما سنگ از آسمان ببارد.او مردی است که با مادران و دختران و خواهران خود نکاح می‏کند،و شراب می‏نوشد،و نماز را ترک می‏کند.به خدا سوگند اگر احدی از مردم هم با من نبودند من خودم را در راه خدا به گرفتاری نیکویی گرفتار می‏ساختم.]&lt;br /&gt;37.عقاد:ابو الشهداء،ص 78.&lt;br /&gt;38- [مرا چه باک که تمام لشکر اسلام از مرض آبله و تب مردند.من اکنون در دیر مران بر متکاهای پر قو تکیه داده و راحتم،و ام کلثوم در آغوش من است.]&lt;br /&gt;39.نفس المهموم،ص 91.[مردم دلهاشان با توست و شمشیرهاشان با بنی امیه،و سر نوشت از آسمان فرود می‏آید،و خداوند هم هر کار بخواهد می‏کند.]&lt;br /&gt;40.یا عامر بن مجمع عبیدی،مجمع بن عامر.&lt;br /&gt;41- [اما اشراف مردم که رشوه فراوان به آنان داده شده و خرجینهاشان پر شده است،لذا همه یکدست علیه تواند.و سایر مردم نیز دلهاشان مایل به شماست و شمشیرهاشان فردا علیه شما کشیده خواهد شد.]&lt;br /&gt;42.[معصیت‏خدا را می‏کنی در حالی که اظهار دوستی او را می‏نمایی...]&lt;br /&gt;43.از باب‏«تعرف الاشیاء باضدادها»باید هیئت‏حاکمه آن زمان شناخته شود تا امام حسین علیه السلام و سر نهضت آن حضرت شناخته شود.&lt;br /&gt;44- ص 88[یاران معاویه همگی سیاستمدار و اهل شور بودند،و یاران یزید همه جلاد و سگان ولگردی بودند که برای صید بزرگی رها شده بودند.]&lt;br /&gt;45- در روانشناسی جدید«مکانیسم جبران‏»اصطلاح شده است.&lt;br /&gt;46- [او پیس و زشت رو و بد قیافه بود،مذهب خوارج را اختیار کرده بود تا به این بهانه با علی و فرزندانش بجنگد،ولی آن را حجت و دلیل قرار نمی‏داد تا با معاویه و اولادش بجنگد.]&lt;br /&gt;47.[یک چشم و گلگون و سپید موی بود،و چون راه می‏رفت گویی دو پایش را می‏خواهد از گل بیرون آورد.]&lt;br /&gt;48.رجوع شود به بیست مقاله قزوینی ص‏39،داستان یزید بن مفرغ و عباد بن زیاد و شعر معروف:&lt;br /&gt;الا لیت اللحی کانت‏حشیشا فتعلفها خیول المسلمینا&lt;br /&gt;و او ارجاع به جلد 17 اغانی ص‏56 و طبری،سلسله 2،ص 192 و 193 و طبقات الشعراء ابن قتیبه ص 120 می‏دهد،و در بیست مقاله مختصر شده.ایضا در این قصه رجوع شود به جلد 5 ابن خلکان ص 384.&lt;br /&gt;49- [در نسب خود میان قریش متهم بود زیرا پدرش زیاد نسبش ناشناخته بود لذا او را زیاد بن ابیه می‏خواندند.سپس معاویه او را فرزند ابو سفیان قرار داد-داستانش معروف است...و مادر عبید الله کنیزی مجوسی بود که مرجانه نام داشت،و مردم وی را به خاطر او سرزنش می‏کردند و وی را به او منتسب می‏دانستند.او زبانش لکنت داشت و حروف عربی را به خوبی ادا نمی‏کرد،و چون می‏خواست‏یکی از حروریان خارجی را عیب گوید می‏گفت:هروری،و شنوگان همه به او می‏خندیدند.یک بار خواست‏بگوید:شمشیرهاتان را بر کشید،گفت: شمشیرهاتان را باز کنید،و یزید بن مفرغ او را به این بیت هجو کرد:و روزی که شمشیرت را از دور باز کردی خود را ضایع نمودی،و همه کارهایت ضایع است.]&lt;br /&gt;50.[و او انسان بی گناه را به محض خشم و دشمنی و بدگمانی می‏کشت و با این حال به لهو و لعب می‏پرداخت که گویی اصلا عمل زشتی مرتکب نشده است.]&lt;br /&gt;51.در جلد 1 ضحی الاسلام ص 175:«قال یزید بن معاویة یعدد فضل بیته علی زیاد بن ابیه: لقد نقلناک من ولاء ثقیف الی عز قریش،و من عبید الی ابی سفیان،و من القلم الی المنابر»[یزید بن معاویه فضائل خاندان خودش را بر زیاد بن ابیه بر می‏شمرد و می‏گفت:ما تو را از غلامی ثقیف تحت عزت قریش،و از عبید به ابو سفیان،و از قلم(نویسندگی)به منبرها انتقال دادیم].&lt;br /&gt;52- [خاندانش به او گفتند:بهتر است از شاهراه نروی چنانکه ابن زبیر نرفت تا به تو دسترسی پیدا نکنند.فرمود:نه،به خدا سوگند از شاهراه جدا نشوم تا خدا آنچه را مقدر فرموده عملی سازد.]&lt;br /&gt;53.[من از تمام سران ماموران امنیتی و سرپرستان قبائل و سربازانی که نماز عشاء را در مسجد نخوانند امان را برداشتم.]&lt;br /&gt;54- [شرط گروهی از بهترین یاران زمامداران را گویند،و در زمان ما همان ماموران امنیتی هستند.و عرفاء جمع عریف است که سرپرست امور قوم را گویند.]&lt;br /&gt;55.[کار را بر حسین تنگ گیر تا نامه‏ام به دستت‏برسد و فرستاده‏ام نزد تو آید،و از او جدا مشو تا اینکه او را در سرزمین خشک بی پناهگاه و بی آبی فرود آوری.]&lt;br /&gt;56.[من خوش ندارم که آغازگر جنگ با آنها باشم.]&lt;br /&gt;57.بقره/194.&lt;br /&gt;58- [دیلمیان بر یزید بن معاویه شوریدند و بر سرزمین دستبی در همدان استیلا یافتند.پس عبید الله بن زیاد لشکری را جمع آورد...]&lt;br /&gt;59- [و لشکریان مخفیانه می‏گریختند و در کوفه می‏ماندند.عبید الله یکی از یارانش را فرا خواند تا در کوفه بگردد و هر که را که از حرکت‏به سوی حسین خود داری کرده نزد وی برد.و گردن مردی را که نزد وی بردند زد.گفته شده که آن مرد از کسانی بود که نرفته بودند،لذا بقیه لشکر در حرکت‏شتاب کردند.]&lt;br /&gt;60- [البته خطا و اشتباه در این حرکت از آنجا سرچشمه می‏گیرد که ما از یک زاویه واحد و تنگ و محدود به آن نگاه کنیم و آن همان زاویه عمل فردی است که با انواع گوناگون اسباب زندگی روزانه در گیر است و برای کسانی که بدان توجه دارند تنها بر سود زود رس دنیوی دور می‏زند.]یک وقت امام حسین را به صورت یک شخص محدود در نظر می‏گیریم که مثل دیگران باید خوب بخورد،مثل آنها خوب بپوشد،بهتر آقایی کند،راحت و با آسایش باشد، لوازم عیش و خوشی برایش فراهم باشد،و آنوقت می‏گوییم برای این فرد و مصلحت این فرد(در مقابل فرد دیگری مثل ابن زیاد)چنین و چنان بود،و یک وقت امام حسین را دارای شخصیتی وسیعتر و عظیمتر می‏بینیم که سایر افراد غیر خودش و سایر زمانهای غیر زمان خودش را هم شامل است،وجودش وجود یک سلسله اصول است‏یعنی او شده عدل،شده حق، شده توحید،شده راستی و صراحت،شده نماز و بندگی(قل ان کان اباؤکم و ابناؤکم و ازواجکم. ..).&lt;br /&gt;61- [و به اندیشه هیچ کدام آنها خطور نکرد که برای نجات خودشان و آن حضرت باز گشت از این حرکت را در نظر حضرتش جلوه دهند،و اگر می‏خواستند خود را بفریبند می‏توانستند تسلیم در برابر دشمن را در نظر حضرتش جلوه دهند و نامش را نصیحت و خیر خواهی گذارند و چنین وانمود کنند که اخلاص می‏ورزند و ادامه زندگی را برای حضرتش آرزو دارند.]&lt;br /&gt;62.[و لیکن نه خودشان را فریفتند و نه آن حضرت را،از روی خیر خواهی صادقانه خود که او را از تسلیم دور می‏داشتند و از مرگ نه،و همگی بر این حالت‏بودند.]&lt;br /&gt;63.[من بر تو در این سفر بیم کشته شدن دارم،زیرا اهل عراق قومی خیانت پیشه‏اند.]&lt;br /&gt;64.[در همین شهر بمان،زیرا تو سرور اهل حجازی،پس اگر اهل عراق خواهان تو باشند چنانکه مدعی‏اند باید دشمنانشان را دور سازند و از شهر خود برانند.]&lt;br /&gt;65.[سپس نزد آنها برو،و اگر تصمیم حتمی داری که بیرون شوی پس به یمن برو زیرا که دژها و دره‏های فراوان دارد،و پدرت در آنجا شیعیانی دارد.]&lt;br /&gt;66- [حضرت به او فرمود:پسر عمو!من می‏دانم که تو قصد خیر خواهی و دلسوزی داری.]&lt;br /&gt;67.[ولی من تصمیم قطعی برای حرکت گرفته‏ام.]&lt;br /&gt;68.توبه/128.&lt;br /&gt;69- [و سرزمینهای اطراف کربلا از دیر زمان مهد ایمان به مبارزه نور و ظلمت‏بود،و در اطراف آن مردمی بودند که به درگیری دائمی میان اهورا مزدا و اهریمن(نور و ظلمت،خدا و شیطان)ایمان داشتند.]&lt;br /&gt;70.[ولی در حقیقت این نوعی مجاز و پندار بود،و حوادث تاریخی خواهان آن نبود که این سرزمینهایی که به اهورا مزدا و اهریمن ایمان دارد شاهد جنگی باشد که بهتر است آن را جنگ نور و ظلمت نامید،جنگ حسین و قاتلانش.]&lt;br /&gt;71.[و این جنگ نزد ما به این نام شایسته‏تر است از جنگ اسلام و مجوس که در این سرزمینها و اطراف آن از زمینهای فارسیان صورت گرفته است.زیرا یک مجوسی با چیزی مبارزه می‏کند که در اعتقاد خود آن را نپذیرفته،لذا در دفاع وی چیزی از ایمان نسبت‏به آنچه پنداشته و معتقد است وجود دارد.]&lt;br /&gt;72.[به خلاف سپاهی که عبید الله برای جنگ با حسین گسیل داشته بود،که آنان سپاهی بودند که با قلب خویش به خاطر شکم خود،و با پروردگار خویش به خاطر زمامدارشان می‏جنگیدند.]&lt;br /&gt;73.[و بر پاره‏ای از آنان در بقیه عمرشان وحشتی دائمی چیره گشته بود.]&lt;br /&gt;74- [زیرا آنان به خوبی فهمیده بودند که گناهی بزرگ مرتکب شده‏اند به طوری که نمی‏توانستند مغالطه کنند و خودشان را گول بزنند.]&lt;br /&gt;75- [دو گوشواره داشت.]&lt;br /&gt;76- [شماتتهای نیش دار و گزنده.]&lt;br /&gt;77.[تحقیقا ضرباتی که بنی امیه در کربلا و مدینه و مکه وارد ساختند نیرومندترین ضرباتی بود که برای&lt;br /&gt;پایداری حکومت و تثبیت‏بنیان و چیرگی حکومتشان بر مخالفان خود وارد ساختند،و مخالفان هرگز نتوانستند از آنان انتقام کشند به مانند ضربات دست‏خود آنان،و بنی امیه در واقع زننده نبودند بلکه ضربه‏ای خوردند که تا پایان روزگار ادامه دارد.و همین جنایت‏یکروزه که در کربلا واقع شد موجب گشت که یک دولت عریض و طویل آنچنانی تنها به اندازه عمر یک شخص عمر کند.]&lt;br /&gt;78.[و اقامه و تحریک عواطف انسانی از سوی ما یکی از مقدس‏ترین واجباتی است که بر ناظران در سیره گذشتگان واجب گشته است.]&lt;br /&gt;79.[زیرا عواطف انسانی تمام پاداشی است که تاریخ می‏تواند به کسی بدهد،و آن تنها ثروتی است که جاودانگی با آن محفوظ می‏ماند.] &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1204503447360297810-818753247408981633?l=pornemati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pornemati.blogspot.com/feeds/818753247408981633/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1204503447360297810&amp;postID=818753247408981633' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/818753247408981633'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/818753247408981633'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pornemati.blogspot.com/2007/02/blog-post_8964.html' title='موضوعات در باره قیام حسینی'/><author><name>shokoh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14950602887759262711</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1204503447360297810.post-3729004414339985911</id><published>2007-02-14T21:41:00.000-08:00</published><updated>2007-02-14T21:44:32.324-08:00</updated><title type='text'>سؤالات در باره نهضت‏حسینی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000066;"&gt;.آیا قیام حسینی یک انفجار بود یا یک تصمیم آگاهانه،و در صورت دوم آیا انقلاب و شورش ابتدایی بر ضد دستگاه حکومت‏بود یا یک نوع دفاع و مقاومت در مقابل دستگاه بود؟و در صورت دوم آیا مقاومت در مقابل این بود که آنها قصد کشتن او را داشتند یا در مقابل یعت‏خواستن آنها بود؟و بنا بر اینکه انقلاب ابتدایی بود آیا مبنای انقلاب،دعوت مردم کوفه بود یا اینکه و لو مردم کوفه دعوت نمی‏کردند باز هم[امام]قیام می‏کرد؟&lt;br /&gt;2.آیا امام حسین می‏دانست که کشته می‏شود(به علم امامت‏یا از روی قرائن قطعی)و یا نمی‏دانست و باور نمی‏کرد که کشته شود؟و در صورت دوم،اگر می‏دانست،طوری دیگر عمل می‏کرد یا همان طور عمل می‏کرد که کرد؟و در نتیجه آیا پس از آنکه دانست کشته می‏شود،از آنچه کرد پشیمان شد یا نه؟&lt;br /&gt;3.آیا امام حسین به قصد کربلا(و قهرا به قصد قربانگاه مخصوص خود)حرکت کرد و یا فرضا به قصد کشته شدن حرکت کرد،مقصدش خصوص کربلا نبود؟و اگر مقصدش کربلا نبود کجا بود؟آیا مقصدش عراق و لشکر گاه مسلمین و مرکز شیعیان بود که آنجا را مرکز قرار دهد یا مقصد معینی نداشت و فقط می‏خواست در حجاز نباشد و احیانا فکر می‏کرد که به شام برود؟ و به هر حال اگر مقصدش کربلا نبود آیا می‏دانست‏به هر حال در این سفر شهید می‏شود یا نه؟&lt;br /&gt;4.آیا امام حسین پیشنهاد صلح کرد یا نه؟و در صورت دوم آیا طرف مقابل پیشنهاد صلح کرد و او نپذیرفت‏یا نه؟و اگر فرض کنیم پیشنهاد صلح کرده است پس وضع او و امام حسن هیچ تفاوتی ندارد.تفاوت در ناحیه طرف است که معاویه صلح را پذیرفت و یزید نپذیرفت.و اگر پیشنهاد صلح کرد چرا از اول بیعت نکرد؟آقای[صالحی]نجف آبادی معتقد است که امام نج‏بار پیشنهاد صلح کرد.&lt;br /&gt;5.اگر امام حسین نه پیشنهاد صلح کرد و نه پیشنهاد صلح طرف را پذیرفت‏به چه علت‏بود و چرا امام حسن صلح را پذیرفت؟&lt;br /&gt;6.آیا جمله‏«ان الله شاء ان یراک قتیلا»می‏تواند صحیح باشد یا نه؟&lt;br /&gt;7.چرا امام حسین تا این حد در مقابل تقاضای بیعت مقاومت کرد ولی امیر المؤمنین و ائمه دیگر در مقابل این تقاضا اینقدر مقاومت نکردند؟آیا می‏توان گفت که بیعت علی علیه السلام تسلیم به اکثریت‏بود و لو اکثریت‏خاطی،ولی بیعتی که از امام حسین می‏خواستند،تسلیم به رسم ولایتعهدی بود؟&lt;br /&gt;8.آیا میان بیعت و صلح فرق است‏یا نه؟یعنی آیا ممکن است‏بگوییم که در شرایط خاصی بیعت جایز نیست زیرا بیعت امضاء و تایید است ولی صلح جایز است زیرا صلح معمولا در میان دو متخاصم صورت می‏گیرد و هیچ گونه مفهوم امضاء و تایید ندارد بلکه مفهوم تخاصم دارد؟ پس آیا می‏توان گفت امام حسین حاضر به بیعت نشد اما حاضر شد به صورت یک فرد مخاصم صلح کند؟&lt;br /&gt;9.آیا قرائنی هست که امام حسین در صدد به دست گرفتن حکومت‏بود؟یا فقط ممتنع از بیعت‏بود و حداکثر آمر به معروف و ناهی از منکر بود؟&lt;br /&gt;به عقیده ما ترتیب اثر دادن به نامه‏های اهل کوفه خود قرینه است‏بر اینکه امام در صدد به دست گرفتن حکومت و زعامت‏بود.«مسلم‏»هم برای چنین کاری به کوفه آمد.&lt;br /&gt;به دنبال این پرسش،پرسش دیگری است که آیا رفتن به مکه صرفا برای امتناع از بیعت‏بود و یا برای این بود که امکان جنبش و فعالیت‏بیشتری برای زعامت پیدا کند؟&lt;br /&gt;10.آیا امام سجاد در وقعه‏«حره‏»به وسیله مسلم بن عقبه با یزید بیعت کرد؟&lt;br /&gt;11.یکی از سؤالات این است که چگونه است که امام پس از برخورد با سپاه حرو با عمر سعد پیوسته ضمن پیشنهادها پیشنهاد باز گشت‏به حجاز را می‏کند؟&lt;br /&gt;12.آیا پیشنهاد امام مراجعت‏به مدینه را،پس از برخورد با حر و با عمر بن سعد،برای توسعه و گسترش دامنه انقلاب بود؟&lt;br /&gt;13.امام اگر قصد شورش و انقلاب علیه حکومت نداشت چرا مردم بصره را دعوت کرد و به آنها نامه نوشت؟&lt;br /&gt;آیا امام به مردم دیگر یعنی مردم یمن و خراسان و مصر و غیر هم نامه‏ای نوشته است‏یا نه؟ ممکن است نامه نوشته باشد ولی مخفی مانده باشد.نامه‏های بصره به وسیله‏«منذر بن جارود»کشف شد.&lt;br /&gt;14.آقای غفاری (1) در مقدمه بررسی تاریخ عاشورا این مسائل را طرح می‏کند:&lt;br /&gt;آیا عمل حسین بن علی فرار از بیعت‏بود یا اجابت دعوت کوفیان و یا قیام و نهضت و به قول امروزیها ثوره و انقلاب؟و آیا می‏دانست کشته می‏شود یا نه؟آیا از روی نقشه عمل می‏کرد یا اینکه در پیشامدها جدا گانه تصمیم می‏گرفت؟چرا گاهی همراهان خود را مرخص می‏کرد و گاهی غیر همراهان را به یاری می‏طلبید:پس از شنیدن خبر شهادت مسلم،به همراهان خود پیشنهاد کرد بروید و مرا تنها بگذارید،اما عبید الله بن حر جعفی و زهیر بن القین و ضحاک بن عبد الله مشرقی را به یاری طلبید و حتی از ضحاک بن عبد الله خواست تا دم آخر او را یاری کند و بعد برود.&lt;br /&gt;در شب عاشورا همه یاران و خاندان را مرخصی داد و اعلام حل بیعت کرد و در همان شب حبیب بن مظاهر را به قبیله بنی اسد برای استمداد فرستاد.کسی که می‏داند دست‏به عمل فوق العاده خطیری زده است و او را می‏کشند چرا زن و فرزند خویش را همراه می‏برد؟بعضی این کار را یک کار بی نقشه و تدریجی گمان کرده‏اند.به عقیده آنها امام کارش از آنجا شروع شد که از بیعت امتناع کرد و به مکه که محل امن بود با زن و فرزند پناه برد.بعد دو چیز سبب خروج از مکه شد،یکی خوف ترور در مکه و از بین رفتن حرمت کعبه و دیگر دعوت کوفیان.و با شکست مسلم که مصادف بود با رسیدن امام به مرز عراق،امام می‏خواست‏برگردد و نشد، در کربلا گرفتار و کشته شد.&lt;br /&gt;بعضی گفته‏اند امام نمی‏دانست کشته می‏شود و اگر نه اقدام نمی‏کرد.امام باور نمی‏کرد با قرابت نزدیکش به رسول خدا کشته شود.بعضی گفته‏اند بر عکس،امام یقین داشت‏به هر حال او را می‏کشند،لهذا شهادت با عزت را بر کشته شدن به ذلت ترجیح داد.آقای غفاری خود اختیار می‏کند که عمل حسین علیه السلام قیام و نهضت و ثوره و انقلاب بود.مقدماتی در زمان معاویه فراهم شده بود که ایجاب می‏کرد امام قیام و نهضت نماید.از طرف دیگر دلایل و قرائن فراوان در دست است که امام از همان زمان مقدمات کار را فراهم می‏کرد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1204503447360297810-3729004414339985911?l=pornemati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pornemati.blogspot.com/feeds/3729004414339985911/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1204503447360297810&amp;postID=3729004414339985911' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/3729004414339985911'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/3729004414339985911'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pornemati.blogspot.com/2007/02/blog-post_8958.html' title='سؤالات در باره نهضت‏حسینی'/><author><name>shokoh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14950602887759262711</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1204503447360297810.post-6364767774018642306</id><published>2007-02-14T21:13:00.000-08:00</published><updated>2007-02-14T22:55:32.202-08:00</updated><title type='text'>پيام كربلا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_jyh26MuTU98/RdPsuMX8WlI/AAAAAAAAAAY/CrnYMbiRJVI/s1600-h/16.gif"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5031625487042763346" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_jyh26MuTU98/RdPsuMX8WlI/AAAAAAAAAAY/CrnYMbiRJVI/s320/16.gif" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;چون خلافت رشته از قرآن گسيخت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;چون خلافت رشته از قرآن گسيخت حريت را زهر اندر كام ريخت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;خاست آن سر جلوة خير الامم چون سحاب قبله باران در قدم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;بر زمين كربلا باريد و رفت لاله در ويرانه ها كاريد و رفت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;تا قيامت قطع استبيداد كرد موج خون از چمن ايجاد كرد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;بهر حق در خاك و خون گرديده است پس بناي لا اله گرديده است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;مدعايش سلطنت بودي اگر خود نكردي با چنين سامان سفر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;دشمنان چون ريگ صحرا لاتعد دوستان او به يزدان هم عدد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;سر ابراهيم و اسماعيل بود يعني آن اجمال را تفصيل بود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;عزم او چون كوهساران استوار پايدار و تند سير و كامكار&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;تيغ بهر عزت دين است و بس مقصد او حفظ آيين است و بس&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;ماسوالله را مسلمان بنده نيست پيش فرعوني سرش افكنده نيست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;خون او تفسير اين اسرار كرد ملت خوابيده را بيدار كرد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;تيغ لا چون از ميان بيرون كشيد از رگ ارباب باطل خون كشيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;نقش الا الله بر صحرا نوشت سطر عنوان نجات ما نوشت &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;رمز قرآن از حسين آموختيم زآتش او شعله ها اندوختيم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1204503447360297810-6364767774018642306?l=pornemati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pornemati.blogspot.com/feeds/6364767774018642306/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1204503447360297810&amp;postID=6364767774018642306' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/6364767774018642306'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1204503447360297810/posts/default/6364767774018642306'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pornemati.blogspot.com/2007/02/blog-post_6752.html' title='پيام كربلا'/><author><name>shokoh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14950602887759262711</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_jyh26MuTU98/RdPsuMX8WlI/AAAAAAAAAAY/CrnYMbiRJVI/s72-c/16.gif' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1204503447360297810.post-4371120468526538010</id><published>2007-02-14T04:21:00.001-08:00</published><updated>2007-02-14T22:03:24.808-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نقش اهل بيت سيد الشهدا'/><title type='text'>نقش اهل بیت‏سید الشهداء در تبلیغ نهضت‏حسینی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#3366ff;"&gt;برای بحث راجع به نقش اهل بیت مکرم سید الشهداء در تبلیغ نهضت‏حسینی و اسلام،ابتدا باید دو مقدمه را به عرض شما برسانم.یکی اینکه طبق روایات و همچنین بر اساس معتقدات ما-که معتقد به امامت‏حضرت سید الشهداء هستیم-تمام کارهای ایشان از روز اول حساب شده بوده است و ایشان بی حساب و منطق و بدون دلیل کاری نکرده‏اند،یعنی نمی‏توانیم بگوییم که فلان قضیه اتفاقا و تصادفا رخ داده،بلکه همه اینها روی حساب بوده است.و این مطلب گذشته از اینکه از نظر قرائن تاریخی روشن است،از نظر منطق و روایات و بر اساس اعتقاد ما مبنی بر امامت‏حضرت سید الشهداء نیز تایید می‏شود.&lt;br /&gt;چرا ابا عبد الله اهل بیتش را همراه خود برد؟&lt;br /&gt;یکی از مسائلی که هم تاریخ در باره آن صحبت کرده و هم اخبار و احادیث از آن سخن گفته‏اند این است که چرا ابا عبد الله در این سفر پر خطر اهل بیتش را همراه خود برد؟خطر این سفر را همه پیش بینی می‏کردند،یعنی یک امر غیر قابل پیش بینی حتی برای افراد عادی نبود. لهذا قبل از آنکه ایشان حرکت کنند تقریبا می‏شود گفت تمام کسانی که آمدند و مصلحت اندیشی کردند،حرکت دادن اهل بیت‏به همراه ایشان را کاری بر خلاف مصلحت تشخیص دادند،یعنی آنها با حساب و منطق خودشان که در سطح عادی بود و به مقیاس و معیار حفظ جان ابا عبد الله و خاندانش،تقریبا به اتفاق آراء به ایشان می‏گفتند:رفتن خودتان خطرناک است و مصلحت نیست‏یعنی جانتان در خطر است،چه رسد که بخواهید اهل بیتتان را هم با خودتان ببرید.ابا عبد الله جواب داد:نه،من باید آنها را ببرم.به آنها جوابی می‏داد که دیگر نتوانند در این زمینه حرف بزنند،به این ترتیب که جنبه معنوی مطلب را بیان می‏کرد،که مکرر شنیده‏اید که ایشان استناد کردند به رؤیایی که البته در حکم یک وحی قاطع است. فرمود:در عالم رؤیا جدم به من فرموده است:«ان الله شاء ان یراک قتیلا» (1) .گفتند:پس اگر این طور است،چرا اهل بیت و بچه‏ها را همراهتان می‏برید؟پاسخ دادند:این را هم جدم فرمود:«ان الله شاء ان یراهن سبایا» (2) .&lt;br /&gt;اینجا یک توضیح مختصر برایتان عرض بکنم:این جمله‏«ان الله شاء ان یراک قتیلا»یا«ان الله شاء ان یراهن سبایا»یعنی چه؟این مفهومی که الآن من عرض می‏کنم معنایی است که همه کسانی که آنجا مخاطب ابا عبد الله بودند آن را می‏فهمیدند،نه یک معمایی که امروز گاهی در السنه شایع است.کلمه مشیت‏خدا یا اراده خدا که در خود قرآن به کار برده شده است،در دو مورد به کار می‏رود که یکی را اصطلاحا«اراده تکوینی‏»و دیگری را«اراده تشریعی‏»می‏گویند. اراده تکوینی یعنی قضا و قدر الهی که اگر چیزی قضا و قدر حتمی الهی به آن تعلق گرفت، معنایش این است که در مقابل قضا و قدر الهی دیگر کاری نمی‏شود کرد.&lt;br /&gt;معنای اراده تشریعی این است که خدا این طور راضی است،خدا اینچنین می‏خواهد.مثلا اگر در مورد روزه می‏فرماید: یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر (3) یا در مورد دیگری که ظاهرا زکات است می‏فرماید: یرید لیطهرکم (4) مقصود این است که خدا که اینچنین دستوری داده است،این طور می‏خواهد،یعنی رضای حق در این است.&lt;br /&gt;خدا خواسته است تو شهید باشی،جدم به من گفته است که رضای خدا در شهادت توست. جدم به من گفته است که خدا خواسته است اینها اسیر باشند،یعنی اسارت اینها رضای حق است،مصلحت است و رضای حق همیشه در مصلحت است و مصلحت‏یعنی آن جهت کمال فرد و بشریت.&lt;br /&gt;در مقابل این سخن،دیگر کسی چیزی نگفت‏یعنی نمی‏توانست‏حرفی بزند.پس اگر چنین است که جد شما در عالم معنا به شما تفهیم کرده‏اند که مصلحت در این است که شما کشته بشوید،ما دیگر در مقابل ایشان حرفی نداریم.همه کسانی هم که از ابا عبد الله این جمله‏ها را می‏شنیدند،این جور نمی‏شنیدند که آقا این مقدر است و من نمی‏توانم سر پیچی کنم.ابا عبد الله هیچ وقت‏به این شکل
